گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در وصف بهار

 
سعدی
سعدی » مواعظ » قصاید
 

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار

که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق

نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دلست

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند

نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند

آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر قدرت او

غالب آنست که فرداش نبیند دیدار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

کی تواند که دهد میوهٔ الوان از چوب؟

یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار

وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب

به در آید که درختان همه کردند نثار

آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

باش تا غنچهٔ سیراب دهن باز کند

بامدادان چو سر نافهٔ آهوی تتار

مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید

صد هزار اقچه بریزند درختان بهار

باد گیسوی درختان چمن شانه کند

بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار

ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر

راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار

باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید

در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟

خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز

نقشهایی که درو خیره بماند ابصار

ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن

همچنانست که بر تختهٔ دیبا دینار

این هنوز اول آزار جهان‌افروزست

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار

شاخها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوز

باش تا حامله گردند به الوان ثمار

عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب

فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار

بندهای رطب از نخل فرو آویزند

نخلبندان قضا و قدر شیرین کار

تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت

زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار

سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی

هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار

شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف

کوزه‌ای چند نباتست معلق بر بار

هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است

به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار

حشو انجیر چو حلواگر استاد که او

حب خشخاش کند در عسل شهد به کار

آب در پای ترنج و به و بادام روان

همچو در زیر درختان بهشتی انهار

گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین

ای که باور نکنی فی‌الشجرالاخضر نار

پاک و بی‌عیب خدایی که به تقدیر عزیز

ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار

پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور

نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار

چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ

انگبین از مگس نحل و در از دریا بار

نیک بسیار بگفتیم درین باب سخن

و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار

تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او

همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار

آن که باشد که نبندد کمر طاعت او

جای آنست که کافر بگشاید زنار

نعمتت بار خدایا ز عدد بیرونست

شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار

این همه پرده که بر کردهٔ ما می‌پوشی

گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟

تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار

فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی

به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند

راستی کن که به منزل نرود کجرفتار

حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت

یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار

درد پنهان به تو گویم که خداوند منی

یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

فکر کنم این قصیده ۴۱بیت است

آزاده نوشته:

آیا میدانید این شعر از کیست؟

باد بهر پرده ی صد غنچه وا کند
تا عندلیب را به گلی مبتلا کند

محمدرضا مستغنی نوشته:

منظور اولین مصرع صبح زود است یا کسی که امروزش با روز قبلش فرق نکند؟تلفن تماس ۰۹۱۲۱۳۳۲۲۷۴

محمد هنرمندی نوشته:

آقای مستغنی منظور از مصراع اول این است که در روز اول بهار طول روز و شب یکسان است و تفاوتی ندارد.

محمد هنرمندی نوشته:

بیت دهم مصراع اول باید این گونه باشد: «که تواند که دهد میوه ی الوان از چوب» که ابتدای آن «کی … » نوشته شده است. اصلاح شود. مصراع دوم همان بیت نیز نیاز به علامت سؤال دارد.
در بیت بیست و ششم نیز مصراع اول باید این گونه نوشته شود: «شکل امروز…» که نوشته شده است: «شکل امرود…». اصلاح شود.

محمد حنیفه نژاد نوشته:

با سلام خدمت دوستان گرامی :
منظور از بیت اول این شعر این نیست که در اول بهار شب و روز مساوی است و دیدن دامن صحرا و تماشای بهار بهتر است چرا که د آن صورت همه ی زیبایی های بهار را در روز اول فروردین می بیند در حالی که زیبایی بهار در روز های بعدی بیشتر خواهد شد و علاوه بر آن روز های آخر اسفند نیز با روز نوروز از نظر دیدن زیبایی های بهاری ندارد .
و این معنای ضعیف از قلم سعدی بعید است در نسخه های دیگر این بامدادان آمده است یعنی زمان صبح که شب و روز با هم فرقی ندارند یعنی نمی توان گفت که دقیقا شب است یا روز است و به اصطلاح گرگ و میش قابل تشخیص نیست . و در تمامی روز های بهار می توان گفت که صبح بهاری زیباست حالا می توان گفت که در این مصرع که مطابق محمد علی فروغی (بامدادی ) نوشته شده است حرف ( ی ) در آخر کلمه ی ( بامداد) زمان را می رساند یعنی زمان بامداد مثل این که می گویند ( ظهری به خانه برگشتیم ) یعنی موقع ظهر
محمد حنیفه نژاد ۰۹۱۴۱۰۴۴۹۶۵

محمد حنیفه نژاد نوشته:

از بزرگواران خواهش می کنم که این شعر را مطابق نسخه ی مرحوم محمد علی فروغی ننویسند ، این نسخه در برخی از جاها اشتباهات و یا دشواری هایی دارد که نسخه های دیگر بهتر از آن هستند .( مخصوصا بیت اول )
صورت فصیح تر بیت اول :

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

محمدعلی مظفری نوشته:

باسمه تعالی
سلام علیکم درپاسخ به جناب آقای هنرمندی درنظر شماره ۵ به عرض می رسد: ظاهرا همان ( شکل امرود… ) درست تراست، زیرا باتوجه به مصرع بعد ی نظر شاعر پرقریحه شکل گلابی بوده است که شبیه کوزه های قدیم وازفرط شیرینی سرشار ازعسل مجسم کرده است.

Hossein Mansoury pour نوشته:

طبیعت : اشرف مخلوقات
نوشتهٔ ح . م . رهگشا
“چو گوئی که وام خرد توختم + همه هرچه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار + که بنشاندت پیش آموزگار”
آگاهیها ئی که از زمان پیدائی انسان، در زمین داریم و اینکه انسانهای ابتدائی چگونه می‌‌اندیشیده اند، همیشه دقیق نیستند. اما از قرائن، پیشینه ها، بت پرستیها، بت سازیها، اشکال و اندازهٔ بتها، افسانه‌ها و آثار باقیمانده از قرون و اعصار گذشته، بر می‌‌آید که انسان از زمانی که نسبت به خود و اطراف خود، اندک آگاهی یافته است، همیشه دغدغهٔ خود شناسی و شناخت محیط زندگی خود را داشته است. پرسشهای فراوان در ذهن ساده ی او موج میزده است که: من کیستم؟ “از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟” جهان چیست، چگونه پیدا شده است؟ آفریدگار جهان و موجودات کیست یا چیست؟ من که در آفرینش خود و آنچه در اطراف من هست، دخالت نداشته ام، من که نمیتوانم از آنچه بر من و محیط من می‌گذرد، جلو بگیرم، طوفانها، سیلها، گرما و سرما را مهار کنم، از تولید و تکثیر جانوران وحشی و حشرات موذی، ممانعت ورزم، و، و، و، ناچار باید عامل یا عوامل این پیدائیها و دگرگونیها را پیدا کنم!! تلاشهای خود شناسی و خدا جوئی انسان، از این نقطه شروع شده و درست از همین نقطه است که در وادی گمراهی و کج اندیشی نیز گرفتار آمده است. تشخیص داده و به غلط باور کرده است که خود اشرف مخلوقات است.
اگر چه انسان تنها جانداری نیست که عقل و ادراک دارد، هوش و استعداد تفکر و تشخیص دارد، اما تنها جانداری است که بیش از دیگر جانداران به نیروی تفکر و تعقل متوسل میشود. امکان تولید و تغییر ارادی در اطراف و اشیأ دارد. سازنده است. از مواد و اشیأ، اشیأ و مواد دیگر میسازد. البته در گذشته، دانش امروز را نداشته است تا بداند که: انسان اشرف مخلوقات نیست، که مخلوقات، همه آنها نیستند که انسان میبیند و میشناسد، که موجودات غیر انسانی، غیر حیوانی و گیاهی، مانند نیروهای نامرئی طبیعت و امواج ناپیدای قدرتمند و کارساز دیگر نیز هستند که بسیار سازنده تر، سریعتر و آفریننده ترند، که این امواج و نیروها نیز در زمرهٔ مخلوقاتند.
انسان، امروز در سراسر جهان با امواج نامرئی مخابراتی، رادیو - تلویزیونی، اینترنتی، ماهواره ئی، الکتریکی و الکترونیکی در تماس و تعامل دائم است. با سفاین فضائی و امکانات بسیار هوشمند و دقیق آنها، در میان ستارگان، سیارات و کهکشانها در رفت و آمد و سرگرم تحقیقات علمی و کشفیات بسیار سودمند عالمانه است. انسان هر پدیدهٔ طبیعی مانند دریا، کوه، جنگل و موجودات جاندار و بیجان را میبیند، میشناسد و طبیعی بودن آنها را، حتی در زمانهای کم دانشی، تشخیص میدهد. تشخیص میدهد که همهٔ موجودات طبیعی، مولود طبیعتند. از مادر طبیعت زاده اند. اما متا سفانه از خود طبیعت که مولد و موجد موجودات طبیعی است، هیچ تعریفی ندارد. حتی امروز که دانش و فر آورده‌های آن با استفاده از امکانات طبیعت، چشم عقل را خیره کرده اند، هنوز تعریفی جامع و مانع از “طبیعت” در دسترس نیست. یا دست کم من ندیده ام. چرا؟! نمیدانم!! آنچه در کتابهای لغت در ذیل کلمهٔ طبیعت میخوانیم، معنی کلمه است نه تعریف آن. طبیعت یعنی‌: فطرت، آفرینش، خوی، ماهیت، سرشت و، و، و، اما تعریف طبیعت باید جنس، ویژگی، هنر، کارکرد و کاربرد آن را مشخص کند و نشان دهد که: جنس طبیعت چیست؟ چه خاصیتی دارد؟ کجاست؟ هنرش چیست؟ وجود دارد یا نه؟! اگر هست، چگونه پیدا شده است؟ مرئی، ملموس و محسوس است یا نه؟ اینکه انسان - ظرف هر چند هزار سال که در زمین زیسته است - هرگز برای شناخت طبیعت و هنر و عمل آن، گامی - که تعریف راستین طبیعت را سبب شود - پیش ننهاده و اقدامی نکرده است، مایهٔ تأسف بسیار است و موجب ضایعات شناختی و اعتقادی فراوان شده است.
انسان امروز، در کنار دانشهای گوناگون و دستاوردهای گوناگون دانش، به تفکر منطقی و تعقل، بیشتر نیازمند است تا انسان ساده اندیش آن زمانهای دور که در کمبود یا نبود دانشهای امروز، و در غیاب دستاوردهای عظیم دانش و تکنولوژی، اجبارا و آسانتر، اوهام و خرافات را می‌‌پذیرفته است و میتوانسته است که بپذیرد. اکنون دیگر آن اذهان ساده، وجود ندارند یا نباید وجود داشته باشند که بی‌ دلیل، هرچه را که به آنان تلقین یا بر آنان تحمیل میشود، بپذیرند. گمراهی، کج اندیشی و ناسپاسی نسبت به تلاشهای دانشمندان خدمتگزار بشریت است که انسان فرهیختهٔ امروز، به قبول اوهام و خرافات، تن در دهد و افسانه های تراویده از اذهان ناقص بی‌ دانشان یا کم دانشان اعصارگذشته را، مبنای شناختهای امروزین خود بداند.
امروز باید در دانسته‌های خود، تجدید نظر کنیم. در کلاس طبیعت حاضر شویم. الفبای آفرینش را فراگیریم. دیگر حق نداریم که آموخته‌های اعصار گذشته را دربارهٔ طبیعت، جهان، هستی و آفرینش موجودات - به صرف گفته‌ها و نوشته‌های باز مانده از قرون و اعصار بی‌ دانشی یا کم دانشی - همینطور سرسری و دربسته قبول کنیم!! ما در عصر دانش و بینش و در قرن کامپیوتر، اینترنت و صدها مصنوع اعجازگر دیگر، زندگی می‌کنیم. موظف هستیم که به یاری دانش و دستاوردهای آن، به تفکر منطقی و تعقل بپردازیم و مسائل خودمان و جهان را عاقلانه حل کنیم.
من با احترام فراوانی که برای همهٔ اصحاب اعتقادات قائلم، انسانها را در سراسر جهان، برای رفع همهٔ موانع و مشکلات زندگی، به تفکر منطقی و تعقل فرا میخوانم. با خودمان قرار بگذاریم که دیگر هیچ گفته، نوشته، شنیده و خوانده‌ای را، بدون مراجعه به عقل و بدون سنجیدن آن در ترازوی اندیشهٔ منطقی، نپذیریم. ببینیم طبیعت که اینهمه از آن دم میزنیم، چیست؟ چگونه است؟ عقل در باره‌ٔ آن چه میگوید؟ کار و هنرش چیست؟ آن موجود نامرئی و بی‌ رنگی که مادر همهٔ رنگ هاست، کجاست؟ در این موارد صبورانه، بیندیشیم که:
” اینهمه نقش عجب بر در و دیوار وجود + هرکه فکرت نکند نقش بود بر دیوار”
آنگاه که چیزی را طبیعی میخوانیم، دقیقا اقرار می‌کنیم که آن چیز، زائیدهٔ طبیعت است. کهکشانها، زمین، دریاها، جانداران، گیاهان و موجودات ذره‌ بینی‌ همچون سلولها، ژنها، اتمها و الکترونها، همه طبیعی هستند. پس طبیعت همه جا، در همهٔ جهان طبیعی فعال است. ابزار کار دانشمندان طبیعت شناس است که با آن سر و کار بسیار دارند و با استفاده از آن و سلولهای بنیادی طبیعی، بعضی جانداران را قرینه سازی و شبیه سازی میکنند. با استفاده از امکانات طبیعت است که دانشمندان علوم، سفینه هائی بی‌ سر نشین را به کرات ماه و مریخ میفرستند، در آنجا می‌‌نشانند، از زمین به آنها فرمان میدهند تا سنگ و خاک آنجا را بر دارند، تجزیه و آزمایش کنند و نتیجه را یا با خود به زمین باز گردانند یا از همانجا مخابره کنند. یعنی‌ طبیعت، نامرئی اما محسوس، زاینده، آفریننده و فعال است. گیریم که جسم نیست، مرکب نیست، شخص نیست، نباشد، چه میشود؟! طبیعت، موج فعل و حرکت است. موج فعال آفرینش و پرورش است که دائما در حال آفریدن موجودات و پروردن آنهاست. طبیعت، نیروی سازنده و ترمیم کننده، در تمام موجودات جهان طبیعی است. آثار و علائم بودن و در همه جا بودن آن را در خودمان، در زاد و بودمان و در ذرات وجودمان حس می‌کنیم و به عقل در می‌‌یابیم.
لازم نیست که هر نیرو و پدیده ئی که کارائی و سازندگی دارد، حتما جسم مرکب یا شخص مجسم باشد. نه، اینطور نیست. طبیعت برای خود تعریفی دیگر دارد. عقل و دانش بسیار پیشرفتهٔ امروز، طبیعت را اینطور تعریف میکنند > (( طبیعت، موج فعل و حرکت خود کار و نیروی آفریننده و پرورنده است که دائما در تمام کائنات و در ذرات وجود، جاری و ساری است. )) <
به استنباط عقل و با دقّت در برداشتهای دانشمندان فعال علوم از طبیعت، - که با دستاوردهای عظیم خود، چراغ تابناک دانش را فرا راه انسان گرفته اند، - امروزه به وضوح می‌‌بینیم که: جهان هستی متشکل از دو جزٔ است. ۱- طبیعت ۲- جهان طبیعی، و می‌‌بینیم که جهان طبیعی خود، زائیده و پروردهٔ طبیعت است.
پرسشهائی از این قبیل که: طبیعت یا موج فعل و حرکت، خود چگونه پیدا شده است؟ یا طبیعت با چه مواد و مصالحی، جهان طبیعی را ساخته است؟! پرسش همیشگی من هم هست.
بی‌ تردید، دانشمندان عالیقدر علوم که شباروز برای شناخت جهان هستی و کائنات در تلاش و کاوش و در آزمایشگاههای مجهز زمینی و ماهواره ئی خود، همواره سرگرم تحقیق و تتبع هستند، بالاخره به پرسشها، پاسخ خواهند داد. البته طبیعت هم، جزئی از کائنات و مخلوقات است و شاید اشرف مخلوقات.

Comments

Anonymous
Add a comment

علیرضا پیشگو نوشته:

در باب آن بیت که می گوید
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
حضرت سعدی در نظر بنده می گوید تمام نقش و نگا ر و حوادث عالم تمام مشاهدات برای فرد هوشیار حکمت بین که می داند هیچ چیز بیجکمت نیست دلیل و ساعت هشدار و یادانداز خدای تعالی است و درمصرع دوم هم تلمیحح به آن آیه ی شریف حق جلّ و علا که سیروا فی الارض….(در زمین بگردید و ببینید عاقبت تکدیب کنندگان چه بوده است)

حنیفه نژاد نوشته:

در بیتی که می فرماید :
تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
در مصرع دوم زیبایی ظریفی نهفته است و آن این که نرگس استعاره از چشم انسان است ، و می فرماید حیف است که چشمانت زیبایی های خلقت را ببینند ولی دلت غافل باشد و فکر نکنی و در واقع در خواب باشی .

شمس الحق نوشته:

از آن دلرباتر سخن حافظ است :
” چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد ”
که علاوه بر تشبیه نرگس به چشم کنایه از نگرانیش به مستی شقایق میکند . از آنجا که جای رویش نرگس معمولاً کنارجوی آبست و ساقۀ گل نرگس هم بگونه ای خمیده رو بسوی آب دارد و گویی که دایماً به نقش و عکس خویش می نگرد به خود شیفتگی شهرت دارد و این بیماری را نارسیسیزم گویند . نارسی واژه فرنگی نرگس است و در اسطورهای یونانی شخصیتی با این ویژگی حضور دارد .

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
نکتۀ ظریف دیگری نیز در مصرع نخست پنهانست که طبع لطیف حنیفه نژاد ما به آن التفات ندارد و آن تاب و کژی موجود در ساقۀ گل بنفشه است که سعدی اخلاق دان از آن به غفلت یاد فرموده و اما حافظ را به یاد طرۀ گیسوی یار میفکند :
” تاب بنفشه میدهد طره مشکسای تو ”
ویا :
” ز بنفشه تاب دارم که زلف او زند دم ”
که اینجا معنی دو گانه ای از [ تاب] بدست میدهد .

شمس الحق نوشته:

دریغم میاید این نگفته بگذرم که مراد از بنفشه در ادبیات گل بنفشۀ وحشی است و در میان گلها نه به لحاظ زیباییش که از آنرو شهره است که اولین گل بهارست که می شکفد و بشارت آغاز بهار و نوید پایان زمستان میدهد . در نواحی سرد سیر و در همین تهران هم چه بسیار دیده می شود که این گلهای کوچک و ظریف بنفش رنگ در همان روزهای نخست فروردین ماه چگونه سطح برف گاه یخ زدۀ زمین را می شکافند و دسته جمعی سر برون میکنند . احمد شاملو در شعر نازلی بزیبایی تمام او را که یک زندانی مبارز شهید است به طلوع خورشید و ستاره و بنفشه تشبیه کرده می ستاید :
” نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت ..
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت ..
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گل داد و مژده داد :
«زمستان شکست!»
ورفت..

نازلی نام مستعاریست که شاعر برای هم بند زندان خود که یک ارمنی مبارز توده ای در زمان شاه است برگزیده که تحت شکنجۀ ساواک سکوت میکند و نام همرزمان اش را نمی گوید و زیر شکنجه جان میدهد .

حنیفه نژاد نوشته:

با سلام خدمت دوستان ، به عرض برسانم ، علاوه بر توضیحاتی که جناب شمس الحق ارائه فرمودند ، گل نرگس در ادبیات فارسی به هیزی و چشم چرانی شهرت دارد . و این را در این ابیات می توان یافت :
نرگس که نظر باز بود در صف گل ها
پیوسته نظر در خم ابروی تو دارد

یا :
شوخی نرگس ببین که پیش تو بشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد

و صد ها از این مثال ها می توان یافت
و حتی در آن بیتی که جناب شمس الحق عزیز تشریح فرمودند یعنی بیت :
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
خواجه حافظ برای گل ها در بهار یک مجلس خوشگذرانی و عیش و نوش در نظر گرفته در آن مجلس ارغوان برای سمن جامی عقیقی می آورد و گل نرگس هم به زیبایی گل شقایق نگاه خواهد کرد ، نگران = در حال نگریستن
یعنی لذت جویانه غرق در مشاهده ی زیبایی گل شقایق است ( کجاست ماموران منکرات که بریزند و این ها را دستگیر کنند ؟) خوب البته زمان شاهان بوده و شاهان خودشان چنین منکراتی را در پرونده ی شب نشینی های بزم شاهانه شان داشتند .

امین کیخا نوشته:

درود بر جناب حنیفه نژاد برای نگارش درست هیز گروهی با لغزش آن را حیز می نویسند که همان که حنیفه نژاد گرامی آورده اند درست است ، تنها یک نکته افزون کنم که معنی ناییده ای ( منفی) هم دارد و ان نامرد و پست است .

شمس الحق نوشته:

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
——————————————————— حقیر حافظ شناس و حافظ دان نیستم ولی از ظرایف موجود در اشعار حافظ لذت می برم .
دوست محترم و فاضل من جناب حنیفه نژاد در کامنت آخرین صفت فاعلی [نگران] را به [درحال نگریستن ] معنی فرموده اند و معنی مصرع را چنین توضیح داده اند که : گل نرگس به زیبایی شقایق نگاه خواهد کرد
بنظر حقیر این ساده انگاریست و همه ظرافت و باریک بینی شعر حافظ را نادیده می گیرد . این درست است که یکی از معانی نگران درحال نگریستن است ، اما معانی دیگر این صفت فاعلی نگرانی و اندیشناک بودن و ترس و اندیشه هم هست . میگوییم فلان مادر نگران فرزندش است مقصود این نیست که به فرزندش نگاه میکند ، او نگرانی دارد و اندیشناک است که فرزندش مبادا در خطر باشد و چنان که عرض کردم در این مصراع چشم نرگس نگران شقایق است چون شقایق قرمز رنگ است و رنگ سرخ حکایت از مستی میکند و چشم نرگس نگران مستی شقایق است و این ظرافت سخن و شعر حافظ است . این معنی با مصرع قبلی هم که ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد مرتبط است . جام عقیقی یعنی جام عقیقی رنگ و نه جامی از جنس عقیق که مضحک خواهد بود و کدام جام عقیقی رنگ است . جامی که لبالب از شراب باشد . سمن هم که گل یاسمن یا یاسمین است و این نشان میدهد که مجلس گلها مجلس باده خواریست و در چنین مجلسی مستی شقایق عجب نیست .
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
اینجاست که فرمایش آخر دوست ما که کجایند مامورین منکرات بیشتر از پیش مصداقیت خواهد یافت .

شمس الحق نوشته:

مثنوی را مسرح مشروح ده + صورت امثال او را روح ده
تا حروفش جمله عقل و جان شوند + سوی خلدستان جان پران شوند
…….
دکتر کیخای عزیز!
دفتر سوم را رها کردی و حافظ خوان شده ای که چه . حافظ و سعدی و دیگر بزرگان و نازنینان شعر و ادب پارسی هریک در زمان خود بفراخور حال در میدان مردی تاخته اند و با چوگان ادب گوی معنی ربوده اند . قصد آن ندارم که سخن شمس تبریزی تکرار کنم که اینک مردان این عصر شمایید و الخ … آنچه بر آن پای می فشرم اینست که از میان این بزرگان تنها یک تن است که سخنش برغم گذر قرون و اعصار بتمامی فهم نشده است و چندانکه خود پیش بینی کرده تا ۲۰۰ سال دیگر هم نخواهد شد:
” مثنوی ما هزار سال دیگر در جهان شیخی خواهد کرد ”
فیه ما فیه
و اینست علت اصرار من بر خواندن و باز خواندن این قران پارسی . پس دوست فرهیختۀ من کاری که ناتمام رها کردی از سر بگیر که مثنوی خواندن با کرشمه های تو که جای جای لغات تازۀ پارسی چاشنی آن میکنی بسی دلنشین است . حکایت دقوقی و هفت شمع و هفت درخت در انتظار توست .

امین کیخا نوشته:

شمس الحق جان به حول الله و قوته من دفتر سوم را وارهاندم( تمام کردم ) ولی از شرمساری تند خوانی و همان ماجرای ملا هادی که فرمودی مدتی است که تقیه می کنم !

شمس الحق نوشته:

الحمدلله حق حمده والسلام والصلواة علی خیر خلقه محمد و آله و ذریاته الطیبین والطاهرین . و اما بعد … باز دیگر چه خبر است !! علی ماند و حوضش ! چگونه است که هرگاه گنجور رنجور میشود حقیر تنها از این امتیاز خاص برخوردارست که هستم و دیگران نیستند !! بقول رفیقمان نیستان رفتند و هستان میرسند
نکند بازی فوتبالی ، کنفرانس ژنوی ، خبری چیزی درکارست و من دلشده را خواب ببرد . کجایید شما . دکتر کیخا ! تاوتک جان ! امیر جان ! ستاره ! ماه من ! شمس من ! نخیر.. جواب یُخدو !! حوصله ام بسرآمد . بیایید بیایید .. بمیرید بمی.. نه نمیرید نمیرید . کجایید ای سبک روحان عاشق . در زندان شکسته . شهان آسمانی . زجان و جا رهیده .. ای در مخزن گشاده .. پرنده تر ز مرغان هوایی .

امین کیخا نوشته:

با درود به شمس الحق تهرانی ! من گرفتار واژه خوانی هستم دارم رساله الطیر ابو علی را می خوانم تا فردا بهبه ( بحبوحه ) به راه بیندازم ! اما همه نوشتار امروزت را خوانده ام نازک بینانه !

شمس الحق نوشته:

سلام دکتر
مراقب باش خودت طیر نکنی که از فردا میشوی امین ابن الطیار !!
دو ساعت دیگر همین جا یک سری بزن ببینیمت .

حنیفه نژاد نوشته:

زیبایی های این شعر مرا عاجز کرده است .
آن چنان که فهم از حقه ی یاقوت انار عاجز می شود/.
راستی ، این مصرع ایهام زیبایی نیز دارد .
۱- معنای نزدیک : فهم آدمی در درک زیبایی انار که مانند جعبه ی پر از یاقوت است (با توجه به این که حقه یعنی جعبه ی جواهر )
۲- معنای دور : فهم انسان را حقه یعنی کلک عاجز می کند
آن قدر غرق زیبایی این قصیده شدم که خودم هم قصیده ای با این مضمون ساختم
همه ی عزیزان مخصوصا دوست ادیبم شمس الحق را دعوت می کنم ملاحظه فرمایند .
http://mohammad-hanif.blogfa.com/cat-2.aspx

شمس الحق نوشته:

حنیفه جان سلام
راست میفرمایی شعر استاد سخن انسان را مبهوت میکند و اما بعد چه کاری دست مادادی ! وبلاگ شما بقدری مفصل است که وارد که بشوی معلوم نیست کجا سر بر کنی . بهر حال چشم فعلاً که خوب مشغولمان کردی و اینهمه ذوق و استعداد مبارکت باشد . اجازه بده سر فرصت اندرونش را بکاوم ، خبرت خواهم کرد .

شمس الحق نوشته:

دوست فاضل من جناب حنیفه نژاد
با آنکه مسافرم و در تدارک اسباب سفر درتعجیل ، اما دریغم آمد این نگفته بگذرم که با نظر حضرتعالی کاملاً موافقم که شکل صحیح مصراع اول از بیت اول این غزل ” بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار” است و دوستانی که از این مصرع به اعتدال بهاری و روز اول فروردین که روز و شب با هم یکسان و یک اندازه میشود رسیده اند ، اشتباه میکنند و بقول جنابعالی چنین سخنی از سعدی بعید است . مقصود استاد سخن همۀ روز های بهاریست درلحظات سحری که معلوم نیست روز است یا شب و این را از مرحوم ذکاءالملک [فروغی] هم عجب دارم که با ذکر [ بامدادی ] بجای [ بامدادان] مسبب بروز این خطا شده است و یک روز مشخص را که همان روز اول سال و اعتدال بهاریست در اذهان تداعی کرده است ، در صورتیکه حسب فرمایش شما روزهای دیگر فروردین و حقیر عرض میکنم حتی اردیبهشت هم از روز اول بهار هوا خوش گوارتر و زمین پرنگارتر میگردد . حقیر سعدی دان و سعدی شناس نیست چنانکه حافظ شناس هم نباشد ولی این غزل را از اوان کودکی و نوجوانی در کتابخانۀ مرحوم پدرم که مشتمل بر حدود پنج هزار جلد کتاب و اغلب آنها هم دست نویس [خطی] و یا چاپ سنگی بودند ، خوانده بودم و آثار سعدی را خوب بیاد دارم که شامل ۲ مجلد بود ، یکی گلستان و دیگری بوستان و غزلیات سعدی همه در بوستان یافت میشد که گویا بعدها و هنگام چاپ بصورت دیگری که شکل فعلیست انتشار یافت . غرض از این همه آنست که عرض کنم آنچه از آن کتابخانه که بعدها یکجا تقدیم مجلس شورا و کتابخانۀ ملی شد بخاطر دارم و همین غزل سعدی [ بامدادان] است و نکتۀ دیگر اینکه اگر این معنی را ملاک قرار دهیم که روز و شب مساویند این تنها شامل اول فروردین و اعتدال بهاری نمی شود و روز دیگری هم در طول سال این وضع را دارد و آن اول مهر است که به آن اعتدال پاییزی گویند و البته مصرع دوم که سخن از بهار میراند این فرض را باطل میکند . در پایان حقیر هم با همه نادانیش با شما همرأی است که این قصیده و این ادیسۀ بهاری مفتون کننده است و حقارت انسان را در برابر جهان عظیم هستی یاد آور میشود خصوص آنجا که میفرماید :
کوه و دریا و درختان همه در تسبیح اند
نه همه مستمعی فهم کند این اسرار
اشاره به فلسفۀ سبب آفرینش جهان هستی دارد . از آنجا که همه این زیبایی ها را سعدی در لحظات سحری می بیند و گزارش میکند ، حقیر را بیاد قطعه ای از شعر احمد شاملو شاعر بزرگ معاصر افکند که سحر را و نه فقط صبح بهاری را بگونه ای دیگر توصیف میکند در کمال رعنایی که چون کوتاه است و بخشی از شعری بلند ، حقیر از بر دارد و با اجازۀ شما و گنجور و گنجوریان در زیر میاورد تا یادی از این شاعر بزرگ کرده باشد که براستی حافظ و سعدی زمانه هم اوست :

اینست عطر خاکستری هوا که از نزدیکی صبح سخن میگوید
زمین آبستن روزی دیگرست
اینست زمزمۀ سپیده
اینست آفتاب که بر می آید
تک تک ستاره ها آب میشوند و شب
بریده ، بریده ، بسایه های خرد تجزیه میشود
و در پس هر چیز پناهی میجوید
و نسیم خنک بامدادی
همچون نوازشیست

حنیفه نژاد نوشته:

دوست بزرگوار جناب شمس الحق
من از شاملو زیاد نخوانده ام و در واقع ارتباطی با آثار ایشان ندارم
اما ایشان رباعی های خیام را با صدای زیبایشان دکلمه کرده اند و استاد شجریان آن ها را با صدای جادویی شان جاودانی تر کرده است ولی متاسفانه در همان کاست ، در چند مورد رباعی ها را نادرست می خواند و این باعث شد دنبال شعر های این شاعر نروم

شمس الحق نوشته:

دوست فاضل و شاعر زبردست من جناب حنیفه نژاد
شب یلدا شب شاعران است و امید است حضرتعالی نیز در این شب شعری و غزلی نغز بسرایید و به گنجینۀ ارزشمندتان بیافزایید .
چنانکه فرمودید احمد شاملو اشعار بزرگان شعر ایران زمین را همچون مولوی و حافظ و خیام بزیبایی تمام دکلمه کرده و همچنانکه فرمودید شجریان هم با صدای فاخر خویش آنها را با موسیقی بعضی از بزرگان آهنگساز برعنایی خوانده است و این اشعار که جاودانه و ماندنی هستند را بگونه ای دیگر جاودانه کرده است و باز چنانکه میدانید دیوان حافظ را هم علامتگذاری و ویرگول گذاری کرده که بنام حافظ شاملو مشهور است . درخصوص رباعیات خیام اگرچه که حقیر را با شعر این حکیم زوایاییست ، اما اغلب رباعیات او را که اوج و قلۀ زیبایی کلامست از بر دارم و از آنجا که میدانم شاملو بدون مطالعۀ دقیق دست بکاری نمی زد که از نزدیک با ایشان افتخار آشنایی و مجالست داشته ام ، خوشحال میشوم نظرتان را در خصوص اشتباهاتی که فرمودید بدانم . یلدا مبارک !

حنیفه نژاد نوشته:

با سلام خدمت دوست عزیزم جناب شمس الحق :

از من رمقی به سعی ساقی مانده ست

وز صحبت خلق بی وفاقی مانده ست

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

در مصرع دوم بیت اول این رباعی شاملو، بی وفاقی را بی وفایی خوانده است که معنی و لفظ را دچار مشکل می کند
و باز مشکلاتی دیگر دارد

روفیا نوشته:

هر که امروز نبیند به جهان طلعت دوست
غالب ان است که فرداش نبیند دیدار

“Who has not found the heaven below”
Who has not found the heaven below
Will fail of it above.
God’s residence is next to mine,
His furniture is love.

Emily Dickinson
آن کس که بهشت را روی زمین نیافته است
در آسمان نیز نخواهد یافت
خانۀ خدا کنارخانۀ ماست
و اثاثیه اش عشق است

Koroush نوشته:

سلام . با عرض معذرت یک سوال دارم … سر کلاس ادبیات با معلمم سر ابیات ۱ و ۵ بحث و مشاجره ای شد… او میگفت بیت اول اشاره به یکسانی روز دز بهار دارد و من هم عقیده ام بر این بود که اشاره به گرگ و میش دارد و دربیت پنجم مصرع دوم او میگفت هر که فکر نکند مثل نقشی بر دیوار بی احساس است ولی من بر این نظرم که هر که فکرت نکند در نظرش این همه نقش عجب تنها مثل نقوش بر دیوار بی ارزشند… خواهشا … نظر خود را بگویید و من را راهنمایی کنید.

Koroush نوشته:

البته من جسارت میکنم … با عرض معذرت و پوزش … اگر در محفل شما استادان حتی کلمه ای بر زبان میاورم… لاجرم … مزاحم شدم … برای یافتن پاسخ سوالم…

d.n.a نوشته:

سلام دوستان عذر میخوام که در محضر بزرگانی مثل شما نظری میدم.میخواستم بگم که این شعر ۳۴ بیت هست. بعد هم دوستان در مورد بیت اول سوالی مطرح کرده بودند میخواستم بگم که معنی اصلی این بیت این هست که در زمانی که طول شب و روز یکسان میشه(اشاره به صبح کاذب در بهار داره) نشستن به تماشای دشت و بهار بسیار لذت بخشه. در رابطه با سوالی که در رابطه با بیت ۵ بود باید بگم که معنی اصلی اینه که کسی که راجع به این نقش و نگار ها فکر نکند مثل یک عکس روی دیوار بی احساسه ا.

شاعره نوشته:

سلام
ببخشید توی بیت اول دامن صحرا چه اضافه ای هست؟

ناشناس نوشته:

سلام به همه اساتید گرامی نظرها ومعنی ها عالی بود ممنون

علی عبدی نوشته:

باسلام دوستان درست فرمودند . بامدادی منظور اول بهار نیست .تازه اگر “بامدادی ” باشد ی نکره دارد . بای دبگویم که جناب حنیفه نیاد درباره چشم نرگس اشتباه فرمودند . اینجا تشخیص دارد .نرگس خودش به انسانی تشبیه شده . نه این که چشم انسان باشد . چون دربیت قبل هم مرغان سحر بیدارند ومی خوهند انسان را بیدار کنند

شمس الحق نوشته:

حبذا عمر گرانمایه که در لغو برفت / یارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

حنیفه نژاد نوشته:

بدرالدین محمد شاعری است که این بیت را سروده :
آهویِ آتشین‌روی چون در بَره درافتد کافور خشک گردد با مُشک تر برابر
این شعر به مضمون اعتدال بهاری اشاره دارد: آهوی آتشین‌روی، خورشید است (آهو در ادبیات کهن فارسی نماد بهار و شیر نماد زمستان است) که به نقطه اعتدالی برج حَمَل (بره) وارد می‌شود و روز (کافور خشک) با شب (مشک تر) با هم برابر می‌شوند
این بیت که در ذهن بسیاری از ادبیان جا خوش کرده بود ، باعث می شود در دریافت بیت اول این شعر سعدی هم به اشتباه بیفتیم
نظر سعدی اعتدالین نیست
اعتدالین در سال دو روز است و از آن گذشته سعدی اگر بخواهد از کل بهار یک روزش را بستاید که درست نیست
این قصیده جنبه خداشناسی دارد ، و سعدی هم که مرد خداست بهترین زمان تفکر در آیات الهی را برای شروع شعرش برگزیده
یعنی زمان صبح
زمان صبح که شب از روز مشخص نیست ، بهترین وقت تفکر در خلقت و دعا و راز و نیاز است
ان قرآن الفجر کان مشهودا
مستغفرین بالاسحار

حنیفه نژاد نوشته:

دوستان من فکر می کنم صورت درست بیت اول چنین باشد :
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

علی نوشته:

سلام . در پاسخ به کورش عزیز . بامدادان در ادبیات فارسی بسیار رایج بوده است . بیت های بعدی ثابت می کند کل بهار منظور است . سعدی می توانست بگوید روز عیدی که تفاوت نکند لیل ونهار . در بیت این همه نقش عجب … ابندا نقش دیوار مشبه به است برای زیبایی و تمجید. درمصرع دوم مشبه به یرای بیجان بودن و فروکاستن مشبه . هرکیس تفکر نکند مانند نقش بیجانی بردیوار است

سایه وند نوشته:

منظور از بیت اول اینه که

در روزگار بهار که ساعات شبانه روز یکسان است دل انگیز است که دشت و صحرا رفته و به مشاهده ی مناظر بهاری بنشینیم

سایه وند نوشته:

این شعر بهترین و شیرین ترین شعر جناب سعدی است من با خواندن این شعر یاد بهترین معلمم می افتم :-)

پویا نوشته:

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار :)

میکائیل ساحلی نوشته:

کسی می داند دقیقاً منظور جناب سعدی از عبارت ”گوی سعادت” چیست؟

میکائیل ساحلی نوشته:

با توجه به فرمایش مولانا ”هرکس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد” چه ارتباطی بین گوی چوگان و سعادت است که شعرای ما به آن اشاره می کنند؟

نیما نوشته:

دلت خاقانیا زخم فلک راست
که آن چوگان جز این گوئی ندارد.

روفیا نوشته:

درود میکاییل ساحلی گرامی
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند
اینجا گویی گوی سعادت بردن یعنی گوی سعادت را در میدان از حریف ربودن، یعنی کسانی که طریق راست را پیمودند گوی سعادت را ربودند.
سخنی از چوگان به میان نیامده است.
لیک آنچه مولانا میفرماید قدری با این معنا متفاوت است :
آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد
اینجا مولانا از مقام گوی در برخورد با چوگان می گوید، چوگان در ادبیات استعاره از تقدیر و گوی استعاره از کاینات و هر چیزی که تقدیری دارد :
حافظ می فرماید :
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس
یعنی گفتم احوال فلک را بپرسم که در علم طالع بینی تعیین کننده سرنوشت است، گفت مپرس که ما را هم به چوگان تقدیر میزنند!
مخلص کلام چوگان نیروی قهار جهان و گوی مقهور است، چوگان می زند و گوی می خورد!
مولانا میفرماید در کتک خوردن از چوگان جهان سعادت نصیب می شود، لیک آنکه چوگان می خورد گوی است و چگونه است که گوی گوی سعادت می برد؟!

گمان می کنم که مولانا اینجا گوی را صرفا جهت تناسبی که با چوگان دارد به کار برده است و اگر اشتباه نکنم صنعت مراعات نظیر باشد و این گوی آن گوی نیست که در بازی چوگان به کار می رود.

اردشیر نوشته:

روفیاى بزرگوار : نقل قول بسیار پرمعنا یى ازز امیلى دیکنسن فرمودین که بسیار به آن باور دارم، سپاسگذارم.
شاعره ى عزیز: من باورم اینست که ترکیب استعارى از أنواع اضافات تشبیهى است ولى چون از استادان کسى پاسخ نفرموده بود بنده جسارت کردم و نظر خودم را نوشتم، مسلماً نظر ایشان أولى تر است.
جناب منصورى پور عزیز: مگر انسان چیزى جز طبیعت بشمار میرود؟ به عقیده ى بنده این قیاس میان توانایى هاى انسان و جانوران و گیاهان بوده که اشاره به أشرف مخلوقات دارد، گرچه من خود به این عبارت باور ندارم، چرا که أساساً انسان را جزئی از خالق میدانم نه یکى از مخلوقات.

کانال رسمی گنجور در تلگرام