غزل ۴۰۱
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم
گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم
بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد
من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده میبیزم
در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم
مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر
فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم
گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم
گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم
با یاد تو گر سعدی در شعر نمیگنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه میتوانید معنای آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
شمارهگذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکیدرج | ارسال به فیسبوک
حاشیهها
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.
مژده نوشته:
من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
به
من نیز بدان شرطم کز توبه بپرهیزم
(هرچند شاید صورت حاضر درست تر باشد)
—
پاسخ: مطابق ترجیح شما تغییری اعمال نشد.
محمود سیدهندی نوشته:
بسیاری از شاعران پس از سعدی ، از این غزل استقبال کرده اند ، صفای اصفهانی و میرزا عباس شیدا دو تن از شاعرانی هستند که ابیاتی نغز در این باره پرداخته اند.
میرزا عباس شیدا به سبب ساخت این اثر در سال ۱۳۱۱ رتبه ی اول مجله ارمغان را کسب نمود و ملک الشعرای بهار غزل او را ستود.
گر در برخم بندی کز کوی تو بر خیزم کوبم سر و بر این در چون حلقه در آویزم
آب مژه بر دامن ، خاک قدمت بر سر دور از تو به روز و شب ، میریزم و میبیزم
چون شمع به ناکامی میسوزم و میسازم
وز دیده سرشک غم ، میلزم و میریزم
مهر تو در آب افکند ، آیین خردمندی عشق تو بزد آتش ، در جامه پرهیزم
بی طره لیلی وش ، سرگشته چون مجنونم
بی شهد لب شیرین پر شور چو پرویزم
نی در طلب نامم نه در پی رسوایی چون دود از این آتش صد مرحله بگریزم
گفتم که دل پاکت باشد ز گل رحمت آوخ که به سنگ آمد تیر نظر تیزم
ای غم ز میان برخیز ، ای نارهوس بنشین تا من به کناری خوش بنشینم و بر خیزم
تا تار سر زلفت یکبار به چنگ آرم آشوب دو صد چنگیز از شهر برانگیزم
رفتی و من شیدا تا چند چو گرد از پی در وادی نومیدی با خاک ره آمیزم
***
مشهور است که قاآنی با خواندن این غزل سعدی ، اشعار خویش را در آتش انداخت.