گنجور

غزل ۳۰۱

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر

که من از دست تو فردا بروم جای دگر

بامدادان که برون می‌نهم از منزل پای

حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر

هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست

ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر

زان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم

متصور نشود صورت و بالای دگر

وامقی بود که دیوانه عذرایی بود

منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر

وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد

خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر

بامدادان به تماشای چمن بیرون آی

تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر

هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید

گویم این نیز نهم بر سر غم‌های دگر

بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست

سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

اهورا نوشته:

جی…

این رو خیلی دوست دارم. بیحد سخن دلمه.. چقدر زیباست و …

جلال زاده نوشته:

به استقبال این غزل عماد خراسانی با مطلع :گرچه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر باز کن ساقی مجلس سر مینای دگر رفته است
فرهنگ هم با این مطلع به استقبال رفته است:از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر کو دلی تا بسپارم به دلارای دگر
حافظ هم با غزل: گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر این غزل را استقبال کرده است جا دارد کلیه غزل ها با این مطلع جمع اوری شوند.

یگانه نوشته:

درسته میگن حافظ حرف دل همه رو با دیوانش میزنه به نظر من سعدی خیلی دقیق تر این حرف رو می گه
من اون روز تو کتاب فروشی نیت کردم و غزلیات سعدی رو باز کردم بهترین شعری بود که در زندگیم خواندم و شنیدم و هیچ وقت این لطف خدا رو فراموش نخواهم کرد این جواب تمام سوالاتی بود که در ذهنم حک شده بود

علی نوشته:

این شعر با صدای ملکوتی استاد شجریان غوغاست…
پیشنهاد میکنم گوش کنید!
مخصوصا تک بیت ناب این شعر:
بامدادان که برون می نهم از منزل پای ….

بی سواد نوشته:

علی آقا،
ممکن است کمی در باره صداهای ملکوت از جمله آن که نام بردید، این بی سواد را راهنمایی فرمایید؟؟

شیوا نوشته:

تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر

این مصراع به چه معنی ست؟

مهناز ، س نوشته:

گرامی شیوا
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی
تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر
درین ماناست : تو بیرون بیا ، تا مجالِ در دیگری نگاه کردن نداشته باشم
مانا باشی

بابک نوشته:

دو دوست گرامى،
“تا فراغ از تو نماند به تماشاى دگر”
بار معنوى دیگرى را نیز در بر دارد:
تا تماشاى (دیدن) دگر (دگرباره) از تو در فراغ (جدایى،محرومى) نماند یعنى که : تا دگربار از تماشاى تو محروم نشوم، تا تو را دگر بار تماشا کنم…
بعید مى نماید که عاشق محبوب خود را تهدید کند که اگر تو را دگربار نبینم آنگاه نظر خود را بر دیگرى مى اندازم، این رسم عاشقى نیست…
سرتان شاد باد

مهناز ، س نوشته:

گرامی بابک
تعبیر شما نیز از شعر درست می نماید
هر کس نظری دارد
ولی در نظر قبلی ام تهدیدی نمی بینم ، پیشنهاد است و تشویق ، به هر حال چشم به سویی می رود ، با آمدن یار نظر از هر جای دیگر به سوی او بر می گردد .
مانا باشید

... نوشته:

بابک عزیز
من عذرخواهی میکنم. البته فراق به معنای جدایی هست و فراغ مفهوم آسایش و راحتی از امری رو داره.
منو ببخشید بابت جسارتم.

بابک نوشته:

… جان،
چه جسارتى ؟
به جاى فراغ (جدایى، محرومى)، فراغ (بى بهرگى، تهى بودن، خالى بودن ) را جایگزین کنید و معنا در همان راستا خواهد بود…
مهناز جان،
این دو بیت حافظ مقصود را مى رساند:
خوشا دلى که مدام از پى نظر نرود
به هر درش که بخوانند بى خبر نرود
دلا مباش چنین هرزه گرد و هر جایى
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
اگر وجه اشتراک سعدى، حافظ، مولوى و… را دریابیم مى بینیم که جمله در یک راستا حرکت مى کنند…
سپاس از هر دو شما

... نوشته:

عذر میخوام. یعنی چی فراغ (جدایی، محرومی) رو با فراغ (تهی بودن و ..) جایگزین کنم؟
عرض کردم فراغ به معنی جدایی نیست. وقتی نیست چطور جایگزین کنم؟

حسین ۱ نوشته:

مثل اینکه اینبار هم باید در تأیید مهناز خانم باشم
ایشان به درستی فَراغ را به مانای ، وقت داشتن و مجال داشتن برداشت کرده اند
میگوید : اگر تو به تماشای چمن بیایی من فقط به تماشای تو بس می کنم و چشم بر همه چیز و همه کس خواهم بست . یا [ بیا تا تنها درگیر تماشای تو باشم]
برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغ
چون دست میدهد نفسی نوبت فَراغ . {سعدی}
پایدار باشید

بابک نوشته:

… جان،
منظور این بود:
به جاى فراغ (جدایى، محرومى) که من آوردم، فراغ ( تهى بودن، خالى بودن) را جایگزین کنید، آنگاه مى رسید به > بهره نداشتن، محروم بودن، جدا بودن…
فراغ در کنار آسودگى و آرامش معانى دیگرى را نیز در خود دارد، از جمله:
-تهى گشتن، خالى شدن
-فرصت
-خلوت و…
فارغ: رها شده، آزاد شده
فراغت از دغدغه: آسایش
فراغت از بند: آزاد شده، رها گشته، جدا گشته
فراغت از گرفتارى: آزاد شده، رها شده، دور شده، جدا گشته
….
در اینجا اگر تهى بودن و خالى بودن را منظور کنى:
تا تماشاى (دیدن، رویت کردن) دگر(باره) از تو در فراغ (خالى، تهى، بى ثمر) نماند
مى رسى به نتیجه بنده:
تا دیده دگرباره از تو بى بهره نماند-> یعنى که تو را ببیند
نوع خوانش دیگر آنست که دگر را برابر “دیگرى” متصور شوى و فراغ را “فرصت، مجال”، آنگاه مى رسى به نتیجه مهناز خانم.
نمونه هاى دیگر از فراغ در بیان سعدى:
-”گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست”
در این بیت به معنى رها بودن، جدا بودن.
-”محبت با کسى دارم کز او با خود نمى آیم
چو بلبل کز نشاط گل فراغ از آشیان دارد”
فراغ در اینجا از خود بیخود شدن ، دور شدن ، رها شدن است.
-”دو چشم ناز در پیشت فراغ از حال درویشت
مگر کز خوبى خویشت نگه در ما نمى باشد”
فراغ در اینجا: بى اعتنایى، بى خبرى، دور بودن، جدا بودن
از حافظ:
-”مرا در خانه سروى هست که از سایه قدش
فراغ از سرو بستانى و شمشاد چمن دارم”
فراغ در اینجا بى نیازى، رهایى، جدایى
-”به جلوه گل سورى نگاه مى کردم
که بود در شب تیره به روشنى چو چراغ
چنان به حسن و جوانى خویشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ”
در اینجا: بى خبرى، دورى، جدایى
امید که پاسخ کفایت دهد…

—-
حسین ١جان،
اگر دقت کنى مى بینى که من آوردم “این بار معنوى دیگرى نیز دارد”، یعنى که از خوانش مهناز خانم ایراد نگرفتم و آنرا درست دانستم…
این فقط در نتیجه گیریست که آنچنان که شما نیز آوردى نشان از آن دارد که عاشق در نبود محبوب توجه خود را به دیگرى معطوف مى دارد ( شرطى که آوردى همان “اگر بیایى” باشد، حال اگر محبوب نیاید چه؟ عاشق دیگر عاشق نیست یا هوش و حواسش پیش دیگریست؟ )…
آنچه که من بیان کردم اینست که عاشق (راستین) شرط نمى گذارد، و یا در نبود محبوب به دیگرى نمى پردازد که این هر دو “خلاف رسم عاشقى است.”…
پس در نتیجه گیرى: اگر یک نتیجه آنست که عشقِ عاشق مشروط است، و نتیجه دیگر آنکه این عشق مشروط نیست؛ آنگاه کفه ترازو به سمت عشقِ بى شرط مى باید سنگینى کند…
در این بیت نیز که شاهد آوردى، فراغ همان “آسایش و آرامش” است نه مجال داشتن که آن “چو دست مى دهد نفسى” است…
شمایان نیز پایدار باشید

بابک نوشته:

در زمان فراغت از بند:
“نوع خوانش دیگر” تبدیل شود به “نوع دیگر خوانش”
و نمى گذارد به نمى گزارد

کانال رسمی گنجور در تلگرام