گنجور

غزل ۱۶۰

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حدیث عشق به طومار در نمی‌گنجد

بیان دوست به گفتار در نمی‌گنجد

سماع انس که دیوانگان از آن مستند

به سمع مردم هشیار در نمی‌گنجد

میسرت نشود عاشقی و مستوری

ورع به خانه خمار در نمی‌گنجد

چنان فراخ نشستست یار در دل تنگ

که بیش زحمت اغیار در نمی‌گنجد

تو را چنان که تویی من صفت ندانم کرد

که عرض جامه به بازار در نمی‌گنجد

دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم

که با تو صورت دیوار در نمی‌گنجد

خبر که می‌دهد امشب رقیب مسکین را

که سگ به زاویه غار در نمی‌گنجد

چو گل به بار بود همنشین خار بود

چو در کنار بود خار در نمی‌گنجد

چنان ارادت و شوقست در میان دو دوست

که سعی دشمن خون خوار در نمی‌گنجد

به چشم دل نظرت می‌کنم که دیده سر

ز برق شعله دیدار در نمی‌گنجد

ز دوستان که تو را هست جای سعدی نیست

گدا میان خریدار در نمی‌گنجد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

lyam نوشته:

جناب شیخ اجل سعدی شیرازی
والله از شما انتظار نداشتم
این چه سخنی ست که میفرمایید:
دگر به صورت هیچ آفریده دل ندهم
که با تو صورت دیوار در نمی‌گنجد
آخر ما هم آفریده ایم ، ولی چرا مارا در مقابل معشوقتان دیوار میپندارید
با احترام به شیخ اجل
لیام

کسرا نوشته:

لیام عزیز :-) خیلی جالب بود حرفت .. اما به قول امید… عشق آدمو کور میکنه..به هرچی مجبور مکینه…
آدم بد خاطرخاه رو… از راه راست دور میکنه
پس شما به دل نگیر و همین سخن شیخ اجل رو به محبوب دل خودت تقدیم کن…

مهرداد نوشته:

دوستان آفرین ذوقتون
خدا وکیلی کم از شیخ اجل ندارین

کانال رسمی گنجور در تلگرام