گنجور

سر آغاز

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای
 

شنیدم که در وقت نزع روان

به هرمز چنین گفت نوشیروان

که خاطر نگهدار درویش باش

نه در بند آسایش خویش باش

نیاساید اندر دیار تو کس

چو آسایش خویش جویی و بس

نیاید به نزدیک دانا پسند

شبان خفته و گرگ در گوسفند

برو پاس درویش محتاج دار

که شاه از رعیت بود تاجدار

رعیت چو بیخند و سلطان درخت

درخت، ای پسر، باشد از بیخ سخت

مکن تا توانی دل خلق ریش

وگر می‌کنی می‌کنی بیخ خویش

اگر جاده‌ای بایدت مستقیم

ره پارسایان امیدست و بیم

طبیعت شود مرد را بخردی

به امید نیکی و بیم بدی

گر این هر دو در پادشه یافتی

در اقلیم و ملکش پنه یافتی

که بخشایش آرد بر امیدوار

به امید بخشایش کردگار

گزند کسانش نیاید پسند

که ترسد که در ملکش آید گزند

وگر در سرشت وی این خوی نیست

در آن کشور آسودگی بوی نیست

اگر پای بندی رضا پیش گیر

وگر یک سواره سر خویش گیر

فراخی در آن مرز و کشور مخواه

که دلتنگ بینی رعیت ز شاه

ز مستکبران دلاور بترس

ازان کو نترسد ز داور بترس

دگر کشور آباد بیند به خواب

که دارد دل اهل کشور خراب

خرابی و بدنامی آید ز جور

رسد پیش بین این سخن را به غور

رعیت نشاید به بیداد کشت

که مر سلطنت را پناهند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویش

که مزدور خوشدل کند کار بیش

مروت نباشد بدی با کسی

کز او نیکویی دیده باشی بسی

شنیدم که خسرو به شیرویه گفت

در آن دم که چشمش زدیدن بخفت

برآن باش تا هرچه نیت کنی

نظر در صلاح رعیت کنی

الا تا نپیچی سر از عدل و رای

که مردم ز دستت نپیچند پای

گریزد رعیت ز بیدادگر

کند نام زشتش به گیتی سمر

بسی بر نیاید که بنیاد خود

بکند آن که بنهاد بنیاد بد

خرابی کند مرد شمشیر زن

نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغی که بیوه زنی برفروخت

بسی دیده باشی که شهری بسوخت

ازان بهره‌ورتر در آفاق نیست

که در ملکرانی بانصاف زیست

چو نوبت رسد زین جهان غربتش

ترحم فرستند بر تربتش

بدو نیک مردم چو می‌بگذرند

همان به که نامت به نیکی برند

خدا ترس را بر رعیت گمار

که معمار ملک است پرهیزگار

بد اندیش تست آن و خونخوار خلق

که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست

که از دستشان دستها برخداست

نکو کار پرور نبیند بدی

چو بد پروری خصم خون خودی

مکافات موذی به مالش مکن

که بیخش برآورد باید ز بن

مکن صبر بر عامل ظلم دوست

چه از فربهی بایدش کند پوست

سر گرگ باید هم اول برید

نه چون گوسفندان مردم درید

چه خوش گفت بازارگانی اسیر

چو گردش گرفتند دزدان به تیر

چو مردانگی آید از رهزنان

چه مردان لشکر، چه خیل زنان

شهنشه که بازارگان را بخست

در خیر بر شهر و لشکر ببست

کی آن جا دگر هوشمندان روند

چو آوازهٔ رسم بد بشنوند؟

نکو بایدت نام و نیکو قبول

نکودار بازارگان و رسول

بزرگان مسافر بجان پرورند

که نام نکویی به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن قریب

کز او خاطر آزرده آید غریب

غریب آشنا باش و سیاح دوست

که سیاح جلاب نام نکوست

نکودار ضیف و مسافر عزیز

وز آسیبشان بر حذر باش نیز

ز بیگانه پرهیز کردن نکوست

که دشمن توان بود در زی دوست

قدیمان خود را بیفزای قدر

که هرگز نیاید ز پرورده غدر

چو خدمتگزاریت گردد کهن

حق سالیانش فرامش مکن

گر او را هرم دست خدمت ببست

تو را بر کرم همچنان دست هست

شنیدم که شاپور دم در کشید

چو خسرو به رسمش قلم درکشید

چو شد حالش از بینوایی تباه

نبشت این حکایت به نزدیک شاه

چو بذل تو کردم جوانی خویش

به هنگام پیری مرانم ز پیش

غریبی که پر فتنه باشد سرش

میازار و بیرون کن از کشورش

تو گر خشم بروی نگیری رواست

که خود خوی بد دشمنش در قفاست

وگر پارسی باشدش زاد بوم

به صنعاش مفرست و سقلاب و روم

هم آن جا امانش مده تا به چاشت

نشاید بلا بر دگر کس گماشت

که گویند برگشته باد آن زمین

کز او مردم آیند بیرون چنین

عمل گر دهی مرد منعم شناس

که مفلس ندارد ز سلطان هراس

چو مفلس فرو برد گردن به دوش

از او بر نیاید دگر جز خروش

چو مشرف دو دست از امانت بداشت

بباید بر او ناظری بر گماشت

ور او نیز در ساخت با خاطرش

ز مشرف عمل بر کن و ناظرش

خدا ترس باید امانت گزار

امین کز تو ترسد امینش مدار

امین باید از داور اندیشناک

نه از رفع دیوان و زجر و هلاک

بیفشان و بشمار و فارغ نشین

که از صد یکی را نبینی امین

دو همجنس دیرینه را هم‌قلم

نباید فرستاد یک جا بهم

چه دانی که همدست گردند و یار

یکی دزد باشد، یکی پرده‌دار

چو دزدان زهم باک دارند و بیم

رود در میان کاروانی سلیم

یکی را که معزول کردی ز جاه

چو چندی برآید ببخشش گناه

بر آوردن کام امیدوار

به از قید بندی شکستن هزار

نویسنده را گر ستون عمل

بیفتد، نبرد طناب امل

به فرمانبران بر شه دادگر

پدروار خشم آورد بر پسر

گهش می‌زند تا شود دردناک

گهی می‌کند آبش از دیده پاک

چو نرمی کنی خصم گردد دلیر

وگر خشم گیری شوند از تو سیر

درشتی و نرمی بهم در به است

چو رگ‌زن که جراح و مرهم نه است

جوانمرد و خوش خوی و بخشنده باش

چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

نیامد کس اندر جهان کو بماند

مگر آن کز او نام نیکو بماند

نمرد آن که ماند پس از وی بجای

پل و خانی و خان و مهمان سرای

هر آن کو نماند از پسش یادگار

درخت وجودش نیاورد بار

وگر رفت و آثار خیرش نماند

نشاید پس مرگش الحمد خواند

چو خواهی که نامت بود جاودان

مکن نام نیک بزرگان نهان

همین نقش بر خوان پس از عهد خویش

که دیدی پس از عهد شاهان پیش

همین کام و ناز و طرب داشتند

به آخر برفتند و بگذاشتند

یکی نام نیکو ببرد از جهان

یکی رسم بد ماند از او جاودان

به سمع رضا مشنو ایذای کس

وگر گفته آید به غورش برس

گنهکار را عذر نسیان بنه

چو زنهار خواهند زنهار ده

گر آید گنهکاری اندر پناه

نه شرط است کشتن به اول گناه

چو باری بگفتند و نشنید پند

دگر گوش مالش به زندان و بند

وگر پند و بندش نیاید بکار

درختی خبیث است بیخش برآر

چو خشم آیدت بر گناه کسی

تأمل کنش در عقوبت بسی

که سهل است لعل بدخشان شکست

شکسته نشاید دگرباره بست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شکوه نوشته:

از بوم ، بومیه را داریم یعنی خاکی و زمینی

شکوه نوشته:

خانی هم معنی امیری میدهد هم نوعی زر و سکه سره و هم دختری داشته دارا به نام خانی که همان همایونی است که خامی شده و خمانی و در آخر خانی

شکوه نوشته:

با پوزش منظور همای بوده و نه همایونی

تاوتک نوشته:

برای ملاحظهو مراعات پاس زیباست مثلا اینجا پاس درویش را داشتن یعنی نگاه داشت و ملاحظه کردن آن

تاوتک نوشته:

در لغت نامه دهخدا خوانده ام که اقلیم را کشور و مملکت معنی کرده اند اما فکر میکنم هر قسمتی از کره زمین که اوضاع طبیعی و شرایط آب و هوایی و جوی اش با دیگر قسمتها متفاوت باشد اقلیم باشد

تاوتک نوشته:

سمر به معنی افسانه و مشهور به کار رفته

تاوتک نوشته:

پای پیچیدن را سر تافتن از خدمت خوانده بودم اما گریختن در نظر بهتر می آید چرا که پای میپیچد نه سر !

تاوتک نوشته:

نیکو قبول را برای مقبولیت عام و حسن شهرت استفاده کرده است

شمس الحق نوشته:

مصرع دوم بیت هفتم [ وگر میکُنی میکَنی بیخ خویش ] حقیر را بیاد این بیت از غزل مشهور حافظ میفکند که فرمود :
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مَکُن تا نَکَنی بنیادم
که اولی بنیاد کردن است و دومی بنیاد کندن .
معمولاً مردمان هردو را به اشتباه مکُن و نکُن میخوانند .
بنیاد کردن بمعنی پی نهادن و آغاز به ساختن است و
بنیاد کندن بمعنی ریشه برافکندن و پی برانداختن
این غزل حافظ اوج مهارت وتسلط اوست در فن بیان و سخنوری و هنر شعر و شاعری
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افراز که از سرو کنی آزادم
این رخ است و آن برگ گل
این قد است و آن سرو
این برافروختن است و آن بر افراختن
این فراغت است و آن آزادی

می مخور با دگران تا نخورم خون جگر
سرمکش تا نکشد سر بفلک فریادم
هر دو سرخ است اما این کجا وآن کجا
هر دو خوردنیست اما می کجا و خون جگر کجا
هر دو سرکشیست اما این کجا وآن کجا

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
این شهر است و آن کوه
این شیرین است و آن فرهاد
این شور است وآن شیرین
این شهره است و آن شور
حقیر نه حافظ شناس است و نه سعدی دان ، اما بنظرم نیاز به این ها نیست تا بدانم حافظ چه بلند آزاده مردیست و یک غزل او به همه گلستان شیخ اجل نفروشم . اگر بجای این استاد سخن یک حافظ دیگر داشتیم آیا وضع فرهنگ ملت بزرگ ایران زمین از آنچه که هست بهتر نمی بود . کجا حافظ سخن از رعیت پروری و برده داری میکند . کجا حافظ به اقوام وملیت های دیگر توهین میکند .
لقب استاد سخن کسی را مجاز به آن نمیکند که بفرماید مسیحیان وزرتشتیان از شکم مادر دشمن خدا متولد میشوند :
ای خدایی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان نظر داری
آیا از این زشت تر هم مصداقی برای عقاید پلید نژاد پرستی سراغ دارید .
ویا آنجا که درگلستان پس گردن مرد یهودی را برای طپانچه زدن نیکو می بیند و مرد که از اولیا الله است بر میگردد و میفرماید محکم تر بزن که من از آنچه تو می پنداری بد ترم . آیا از این پلید تر توهین به نژاد یهود سراغ دارید . یک چنین سخنان وافکاری ذر همه دیوان حافظ آن آزاده مرد بالا بلند وراست قامت ادبستان ایران میتوان یافت . طرفه آنکه لقب استاد سخن را نیز حافظ به او داده است :
استاد سخن سعدیست نزد همه کس اما
دارد غزل حافظ طرز سخن خواجو
ومن در این [ اما ] ی این رند خرابات نشین نوعی سخره و متلک و چربکی گفتن ظریف و رندانه می بینم .

Reza نوشته:

پرسش من اینست که شما از کدام نسخه برای این سایت استفاده می کنید؟ چراکه در بیت
ندیمان خود را بیفزای قدر ، اولاً شما بجای ندیمان قدیمان نوشتید ، ثانیاً پنج بیت قبل از این بیت را حذف کردید و خلاصه اشعار را پس و پیش کرده اید

ابوطالب رحیمی نوشته:

بسیار زیبا بود. درود بر روان سعدی که شعرش همه پند و حکمت و زیبایی است.
جناب شمس الحق از توضیحات خوب شما هم بسیار ممنونم. من تا حدودی با شما موافقم اما باور کنید القابی چون نژاد پرست به هیچ وجه شایسته سعدی نیست. به قول خود حضرت حافظ که شما خوشبختانه باهاش مشکلی ندارید: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. شاعران ما بی عیب و نقص که نبودند اونا هم مثل من و شما ایراداتی داشتند اما این شایسته نیست ما فقط نقایص رو ببینیم و از این همه زیبایی و حکمتی که در سخن سحر آمیز سعدی هست چشم بپوشیم. همین سعدی که گاهی اوقات اون تعصبات بی مورد رو انجام می ده در جای دیگر گفته:
بنی آدم اعضای یک پیکرند// که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار // دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی // نشاید که نامت نهند آدمی
(البته به نظر من بهتر بود سعدی می گفت: “خلایق همه عضو یک پیکرند” تا عشق و محبتش حیوانات رو هم در بر بگیره)
به هر حال یکی از ایراداتی که من هم از همون اوایلی که با سعدی و افکارش آشنا شدم به این انسان بزرگ وارد دونستم داشتن همین تعصبات خشک مذهبی و دینی بود. البته فراموش نکنیم که ممکنه این افکار فقط مربوط به یه دوره خاص از زندگی سعدی باشه، همونطوری که افکار و ایدئولوژی ما هم ممکنه طی سال های مختلف عمرمون عوض بشه. فکر می کنم اون حکایت مشهور سعدی در گلستان که می گه: “در ایام جوانی متعبد بود و شب خیز و مولع زهد و پرهیز …” اشاره ای لطیف به همین موضوع باشه.

ادب دوست نوشته:

آقای شمس الحق ، پیش از اتهام نژاد پرستی به استاد سخن پارسی ، خواهشمندم در مثنوی پژوهشی دوباره بفرمایید تا دریابید آنکه نزد سرکار از همه بر تر و بالا تر است ،بسیار بیش از سعدی درین باب داد سخن داده است داوری در باره چهره های تاریخی با معیارهای امروز همان است که من بیماری شاملو زدگی میخوانم ، و سر انجام یک توصیه دوستانه :
اطمینان داشته باشید در معامله گلستان با غزل های حافظ جز خودتان حتی یک مشتری نخواهید یافت.!!!!

شمس الحق نوشته:

جناب رحیمی از شما متشکرم ، همچنان است که می فرمایید و صد چندان است که فرمودید .

شمس الحق نوشته:

جناب ادب دوست حقیر هم آن معامله ابلهانه نخواهد کرد و نمی دانم و حیرت کرده ام که کجا و چه کس از معاملۀ غزل های حافظ با گلستان !!سخن گفته است که به نظر شما رسیده است ؟!! هیچ یک از این بزرگان را بالاتر از دیگری نمی پندارم ، هریک بر قله ای نشسته است ، اما اگر ملاحظه فرموده اید که بیشتر از مولوی و مثنوی اش میگویم علت خاصی دارد دوست عزیز ، اما امشب در فرمایشات حضرتعالی دو سخن عجیب می بینم که در این ۶۷ سال عمری که از خدا گرفته ام ، هرگز ندیده و نشنیده ام ، معامله سعدی و حافظ !! بیماری شاملو زدگی !!

شمس الحق نوشته:

ببخشید دوستان عزیز والله که در پایان عرایضم به جناب ادب دوست ، باید اضافه میکردم :
جل الخالق !

سعدی نوشته:

جناب شمس الحق

از طرف دوستداران شیخ اجل سعدی بابت توهین های شما از محضر این مرد بزرگ عذر خواهی میکنم که در سرآغاز بوستان اینچنین به ایشان توهین می شود

جناب شمس الحق

از شما انتظار بیشتری می رود چرا در این صفحه زیبا چنین زشت از این استاد سخن میرانید و بی اتصافی را در حق ایشان تمام می کنید . نقاط قوت این استاد را در یک کفه و نقاط ضعف را در کفه دیگر بگذارید و انصاف خود را مجدد محک بزنید.
ایرادات شما به سعدی ایراد به حضرت محمد(ص)- ایراد به اسلام- ایراد به مولانا -ایراد به حافظ است.
آیا به خاطر این ایرادات باید همه را دور ریخت.
ای کاش هزاران سعدی داشتیم شاید بیشتر ادب می آموختیم.
پاسخ شما را حضرت سعدی به زیبایی و فروتنی داده است باشد که شرمنده شوید و از ساحت ایشان حلالیت طلبید :

الا ای هنرمند پاکیزه خوی
هنرمند نشنیده‌ام عیب جوی
قبا گر حریرست و گر پرنیان
بناچار حشوش بود در میان
تو گر پرنیانی نیابی مجوش
کرم کار فرمای و حشوم بپوش
ننازم به سرمایهٔ فضل خویش
به دریوزه آورده‌ام دست پیش
شنیدم که در روز امید و بیم
بدان را به نیکان ببخشد کریم
تو نیز ار بدی بینیم در سخن
به خلق جهان آفرین کار کن
چو بیتی پسند آیدت از هزار
به مردی که دست از تعنت بدار
همانا که در پارس انشای من
چو مشک است کم قیمت اندر ختن
چو بانگ دهل هولم از دور بود
به غیبت درم عیب مستور بود
گل آورد سعدی سوی بوستان
بشوخی و فلفل به هندوستان
چو خرما به شیرینی اندوده پوست
چو بازش کنی استخوانی در اوست

مولانا در وصف زبان (قلم) می گوید :

ای زبان تو بس زیانی بر وری
چون توی گویا چه گویم من ترا
ای زبان هم آتش و هم خرمنی
چند این آتش درین خرمن زنی

Merce نوشته:

جناب رحیمی گرام
در جواب شمس الحق
بسیار خوب بوشتی دست مریزاد ، من در جواب چنین کسان خاموشی را ترجیح می دهم ولی به قول سعدی بزرگوار
دو چیز تیره ی عقل است دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
و چه خوب گفتی که در هر دوره از زندگی عقیده ها تغییر می کند . فراموش نکنیم که سعدی از زبان یک مسلمان سخن گفته در تقابل اسلام و دیگران
ادب دوست گرامی
بسیار خوشحالم که در مقابل بی حرمتی قد علم می کنید و بسیار اصطلاح زیبایی به کار گرفتید
بیماری شاملو زدگی
شاملو همانست که روزی در آمریکا خواست سعدی و فردوسی را تحقیر کند ، خود را به زباله دان انداخت
با احترام
مهری

Merce نوشته:

نام شناسنامه ای من مهر آزاد است ولی مرسده نامیست که صدایم میکنند خواستم با مهری بانو دوست نادیده گنجور اشتباه نشود
مهری بانوی عزیز کجایی
با احترام
مرسده ” مهری“

Mehr نوشته:

دوست عزیز
مرسده بانو
ممنون که به یاد از یاد رفتگان هستی
به قول سعدی بزرگوار
زبان بریده به کنجی نشسته صمُّ بکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
من هم مثل تو عزیزم از عیب جویی بزرگان ادب ناخرسندم
در امریکا راهزنان و دزدان مملکت خود را بعنوان قهرمان معرفی میکنند . برایشان فیلم میسازند و بزرگشان میکنند
ماهم کسانی داریم مثل شاملو و اخیرا شمس الحق که دیگر احتیاج به دشمن نداریم
قربان تو بانوی با فرهنگ
مهری

فرهاد نوشته:

شمس به اصطلاح الحق، یعنی جایی بهتر از سرآغاز بوستان برای گهر پراکنی پیدا نکردی؟! آمده ای در حاشیه دیباچه کتابی که یکی از ستونهای کاخ ادبیات فارسی است نویسنده را تحقیر و مسخره میکنی؟! میخواستم بنویسم خجالت هم چیز خوبیست … دیدم دیگر از آن حد گذشته … باید بنویسم شعور هم چیز خوبیست!
بیت:
کمال سر سخن بین نه نقص بیتی چند
که هر که بی شعور بیفتد غلط زیاد کند

اگر نقدی به نوشته های هشتصد سال پیش سعدی داری در حاشیه همان اشعار بنویس. اگرچه این حاشیه ها برای اینند که ببینیم شاعر چه گفته و چرا گفته. نه اینکه آیا درست میگفته است یا نه. هرچه که باشد، رهنمونهای اخلاقی هشتصد ساله سعدی بسی به روزتر از تعالیم اخلاقی هزار و چهارصد ساله اند.

فرهاد نوشته:

جالب است که سعدی در سرآغاز بوستان از پند انوشیروان میگوید.
در متنهای پهلوی قطعه ای به نام “اندرز خسرو قبادان” (انوشیروان) هست که البته شباهت چندانی با گفتار سعدی ندارد مگر انکه میگویند انوشیران آن را در هنگام مرگ گفته است. خواندن بخشهایی از آن خالی از لطف نیست، که از نوشته های انگشت شمار مانده از پارسی میانه پیش از اسلام است:
اندرز خسرو قبادان (انوشیروان)
ایدون گویند که انوشه روان خسرو قبادان پیش از آنکه جان از تن جدا بود، به اندرز به جهانیان گفت که هنگامی که این جان از تن من جدا شود، این تخت مرا بردارید و به اسپانور برید و در میان جهانیان بانگ کنید که مردمان، از گناه کردن به پرهیزید و به کرفه (ثواب) ورزی کوشا باشید، و مال گیتی به خوار دارید، زیرا این همان تن است که تا دیروز به جز این تن بود. به هر گاه اهلایی (کار نیک) و خیر گیتی (مال دنیا) بیفزود، که امروذ به سبب ریمنی (نجاست) هرکه دست بر او نهد به برشنوم به باید شستن (غسل بر او واجب میشود). تا دیروز به سبب شکوه فرمانروایی دست به کسی نداد، که امروز به سبب ریمنی کسی دست بر او نه نهد.

در دهشن درویشان سپوز (تاخیر) و بستاری (سرسختی) مکنید. بنگرید که چگونه فرمانروایی از بین برود، خواسته بشود، مال ستبر و دوشرم (عشق) و دشواری و درویشی به گذرد.
ایدر (اینجا) زندگی اندک (عمر کوتاه)، و آنجا راه دور، و همیمال (رقیب) سخت و دادور راست است. کرفه به وام نه یابند، درود (رفاه) و پارک (رشوه) کار نه کند، و تن و روان نه پذیرند، جز اینکه بس کرفه کرده باشد (ثواب زیاد داشته باشد) به چینود پل (پل صراط) فراز نتوان گذشتن زیرا آنجا دادور راست چون مهر روشن است.

این نیز گفته شده است که هر کس به باید دانستن که از کجا آمده ام، و چرا ایدر (اینجا) هستم، و من باز به کجا باید شدن، و از من چه خواهند.
که من این را دانم که از پیش هرمزد خدای بیامدم و برای به ستوه آوردن دروج (دروغ) ایدر هستم و باز به پیش هرمزد خدای باید شدن، و از من اهلایی (کار نیک) خواهند و خویشکاری (پی روی) دانایان، آموزش خرد، و ویرایش خیم (نفس).
انوشه روان باد خسرو قبادان شاه شاهان که این اندرز کرد و این فرمان را داد. ایدون باد.
فرجام یافت به درود و شادی.

امین کیخا نوشته:

به به فرهاد نیک دَم

ادب دوست نوشته:

جناب شمس،
در باره معامله غزلی از حافظ با تمامی گلستان لطفا یک بار دیگر نوشته خود را با دقت بخوانید!!

اما ، بیماری شاملو زدگی گونه ای بیماری روانی سبک است که مبتلایان بی دریغ به بزرگان میتازند تا خویش بزرگ بنمایانند، همان که نشانگان (سندرم)” برادر حاتم طایی” هم خوانده میشود .
مانند هر بیماری روانی دیگر ، در اینجا هم بیماران از بیماری خود آگاه نیستند ( به قول انگلیسی دانان اینسایت ندارند) !
و سر انجام از کسی که میگوید درجه دکترای زبان و ادبیات فارسی آنهم از دانشگاه تهران دارد همان جا که دکتر معین و دکتر خانلری و…… درس می خوانده و درس می داده اند اینگونه ( به قول خودشان فرمایشات!! ) بسیار بعید است.

شمس الحق نوشته:

جناب ادب دوست
پس از عرض سلام حیرت میکنم که چگونه است حضرتعالی به مباحث سابق ، بل اسبق علاقمند شده اید ، حقیر اینگونه نیست ! در هرحال متشکرم از اطلاعاتی که در خصوص بیماری های روانی فرمودید ، موضوع اسم مستعار حقیر که پنجاه سال است بدنبال خود می کشانم هم متعجبم کرده است که گویا آقایان مشاهده نکرده اند که ده ها بار در دیوان شمس بتکرار آمده است ، شمس الحق تنها یک اسم است آقایان ، خورشید حقیت نیست !! آفتاب حقایق هم نیست !! شمس به اصطلاح حق و مقداری حق و قدری ناحق هم نیست ! اصلاً هیچ ارتباطی به حق و حقیقت ندارد این اسم مستعار بیچاره من ، درست مثل این است که بنده نام واقعی خود را که حمید است بنویسم و کسی بگوید من ستایشی و حمد کننده ای نمی بینم ، اسم را که ترجمه نمی کنند آقایان محترم ، شمس الحق یک اسم است ، فقط یک اسم !

ادب دوست نوشته:

جناب شمس الحق،
حقیر در باب کنیت سرکار سخنی نگفتم، سخن بر سر این بود که جنابٰعالی فرموده اید:
” یک غزل او ( حافظ ) به همه گلستان شیخ اجل نفروشم” و ‘ اگر به جای شیخ ، حافظ دیگری داشتیم وضع فرهنگ ملت بزرگ ایران زمین از آنچه که هست بهتر میبود” مانای این جمله روشن است ، سعدی را مسول عقب افتادگی فرهنگی ملت ایران می دانید !! شمایی که در جایی دیگر به گمانم گفته اید گلستان را از سه چهارسالگی می خوانده اید و به خاطر می سپرده اید . جل الخالق !!

ادب دوست نوشته:

تصحیح میکنم،
حقیر در باب نام “مستعار ” سرکارسخنی نگفتم،
فراموش کرده بودم که کنیت با ابو و ام … آغازمیشود
پوزشم را بپذیرید.

شمس الحق نوشته:

آری دوست عزیز ، حضرتعالی این کمترین را به طعن و تمسخر” آفتاب حقیقت و استاد استادان در سراسر جهان” خوانده اید ، متأسفانه آنچه حقیر در معرفی خود و اعلام سوابق کاری و تحصیلی خویش عرض کرده ام ، خودستایی تلقی شده است .

شمس الحق نوشته:

همین “جل الخالق” که فرموده اید تمسخر و استهزاست و من نمی دانم از اینهمه لودگی و ریشخند چه مقصودی دارید ، شاید لذت می برید؟! آری حقیر عرض کرده است که در ۴ -۵ سالگی به تشویق مرحوم پدرم و دوستان او که همگی بزرگان ادبیات زمانه بودند [ دکتر سید صادق گوهرین ، انجوی شیرازی ، دکتر پرتو و …] دیباچه گلستان را از بر کردم و یک سه چرخه هم به پاداش گرفتم ، اما متأسفم که آن سه چرخه موجود نیست تا برای سواری شما تقدیم کنم .

ادب دوست نوشته:

جنان شمس الحق،
اگر باز گفتن آنچه خود فرموده اید ، با چاشنی از طنز،
حمل بر طعن و خدای ناکرده تمسخر شده است ، از ته دل پوزش می خواهم ،
گله من از بی احترامی به مادر زبان فارسی افصح المتکلمین سعدی بود که همچنان بی پاسخ مانده است.

شمس الحق نوشته:

جناب ادب دوست
حضرتعالی وارستگی و نجابت خویش را نشان دادید و بزرگواری فرمودید ، اما من دوستی شما را می خواهم ، نه عذرخواهیتان را ، بواقع آنکس که باید پوزش بطلبد منم ! که نتوانستم مقصود واقعی خود را بیان کنم و ضعف نوشتاری من موجب آن شد که عرایض بنده بی حرمتی و توهین تلقی گردد ، چه در مورد سعدی و یا درخصوص خیام و مولوی . چگونه ممکن است حقیر نسبت به این بزرگان حتی خیال اسائه ادب کنم ، اینان نازنینان و مفاخر فرهنگ و ادب مایند و ایرانیان در همه جهان به ذکر نام و نشان این بزرگان می بالند و می نازند ، که در جهان یگانه اند و بی همتا ! ایشان ستارگان پرفروغ آسمان ادب ما و فرهنگ نژاد بشر در سراسر جهانند ! توهین و بی حرمتی کردن به هریک از ایشان ، زوزه سگان را می ماند که پوزه بسوی ماه نشان گرفته اند ! نه دوست عزیز اینگونه نیست و حقیر بسی کوچکتر از آنم که بخواهم به محضر این بزرگان جسارت کنم . البته این موضوع قدیم است و جنابعالی در جایی دیگر با ذوق و نکته بینی مثال زدنی خود ، عین جملات و عبارات حقیر را از اینسو و آنسو گرد آورده اید و توضیح خواسته اید ، که اغلب آنها را بنده پس از مشاهده ، حیرت می کردم و بخاطر نمی آوردم ، اما باید از حضرتعالی و دیگر دوستان تشکر کنم که اشتباهات بنده را ذکر فرموده اید و از بابت آنها عذرخواهی میکنم ، چرا که قصد من خیر بوده است ، مثلاً حقیر را تحت فشار گذاشتند که تو خیام را ابله خوانده ای ، درحالیکه بنده عرض کرده ام در میان چند تن بزرگان ادبیات ما [ که معلوم است مقصود فردوسی و نظامی و عطار و سعدی و حافظ و مولوی و خیام است] خیام ابله ترین است ، زیرا …. پس معنی عرض من اینست که خیام از سعدی ابله تر است ، خیام از مولوی ابله تر است ، وگرنه هرکس که این شاعر و دانشمند پرآوازه را ابله بخواند ، یا دیوانه است و یا خودش ابله است ، عرضم را خلاصه میکنم زیرا در سال جاری با خود عهد کرده ام که از زیاده گویی بپرهیزم ، دوست عزیز قبول بفرمایید که تنها نوشته یا کلام و سخن که نتوان بر آن نقدی نوشت ، نص صریح قران کریم است که بنا بر اعتقاد ما مسلمانان وحی نازل بر قلب حضرت محمد صلی االله و علیه و آله است و بس ! غیر از آن هرچه توسط انسان ثبت شود جایر الخطاست . بنده تنها به چند اشتباه این بزرگان اشاره کرده ام که آنها هم قابل نقد است ، مثلاً دو حکایت مشهور مثنوی مولوی را که طی آن به شیعیان بی احترامی میکند ، اشتباهی بزرگ دانسته ام ، درخصوص حکایت آن شاعر عرب که روز عاشورا گذرش به شهر حلب میرسد ، آنجا که میگوید :
خفته بودستید تا اکنون شما …
وبعد میگوید که :
پس عزا بر خود کنید ای مردگان ….
عرض کرده ام که شیعیان کل آن چند قرن را بیدار بوده و روز عاشورا عزاداری کرده اند و مولوی اشتباه کرده است ، همانطور در مورد حکایت لشگر کشی خوارزمشاه به سبزوار ، اشتباه مولوی را ذکر کرده ام و یا درخصوص آن بیت معروف : پای استدلالیان چوبین بود …
عرض کرده ام که این بیت و این سخن خود یک استدلال است و مولوی خود با استدلال می خواهد ثابت کند که پای استدلالیان چوبین بود ..
اما در بارۀ استاد سخن و این مادر بحق زبان فارسی [اگر فردوسی را پدر زبان فارسی بخوانیم] برادر عزیز من ! مونس شبهای تار تنهایی من در غربت مگر جز صدای شجریان است که غزل سعدی را در ماهور می خواند .

نریمان نوشته:

جناب شمس‌الحق گفتار سعدی(ع) الحق از شمس تابان درخشانتر هست کاش کسانی که ادعای معجزه میکنند و کتاب را از آسمان به زیر میکشند مطالب و مفهوم سعدی رو یک در هزار در کتاب خود آورده بودند آنزمان وضع فرهنگ ما این نبود که شاعری افتخارش خواندن مطالب یک عرب
که زنان را خوار و خود را مالک تمام زنان میداند و اراجیف دیگر از انجیر و زیتون را در چهارده روایت خوانده باشد و خود را حافظ نبشته‌های اعراب جاهل لقب دهد چون اگر گلستان را در یک روایت میخواند کافی بود. شما الحق نه حافظ‌شناسی و نه سعدی را درک کرده‌ایید شما همان بهتر هست خزعبلات بخوانی در چهارده روایت

ساسانی نوشته:

درود فراوان بر همه پارسی دوستان و به خصوص دوستداران استاد سخن پارسی مان شیخ اجل سعدی شیراز. استاد سخن در چند صد سال قبل اثار بی نظیر و ارزشمندی از خود به یادگار گذاشتند که نه تنها از بهترین مراجع أخلاق، أدب و معرفت و اثار اثرگذار برای ما فارسی زبانان است بلکه غیرپارسیان نیز از سعدی و اثار خوب ایشان یاد کرده اند.
درود بر همه حامیان سعدی و سعدی صفتان . بدون هیچ غرض و مرض درخصوص این بهترین شخصیت پارسی صحبت کنید و زمان و زمانه سعدی را نیز درنظر گرفته و صدد نشر اثار خوب این استاد سخن باشیم. درود

ازمابهتران نوشته:

جناب شمس الحق! حافظ در واقع فقط شاعر عشق و غزله، سعدی شاعر همه زندگیه! ببخشید ولی سوادتون یک کمی نم کشیده!

7 نوشته:

معجزه هزار سوم نه احمدی نژاد بلکه این شمس الحق است.برای نمونه:
“”"”لقب استاد سخن کسی را مجاز به آن نمیکند که بفرماید مسیحیان وزرتشتیان از شکم مادر دشمن خدا متولد میشوند :
ای خدایی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان نظر داری
آیا از این زشت تر هم مصداقی برای عقاید پلید نژاد پرستی سراغ دارید .
ویا آنجا که درگلستان پس گردن مرد یهودی را برای طپانچه(تپانچه) زدن نیکو می بیند و مرد که از اولیا الله است بر میگردد و میفرماید محکم تر بزن که من از آنچه تو می پنداری بد ترم . آیا از این پلید تر توهین به نژاد یهود سراغ دارید”"”"
و افاضه دوم :
“”"”تنها نوشته یا کلام و سخن که نتوان بر آن نقدی نوشت ، نص صریح قران کریم است که بنا بر اعتقاد ما مسلمانان وحی نازل بر قلب حضرت محمد صلی االله و علیه و آله است و بس ! غیر از آن هرچه توسط انسان ثبت شود جایر الخطاست”"”"”
این دلسوزی خنک برای یهودیان و توهین به سعدی کجا و اعتقاد به قرآن کچا که بیشتر آن درباره یهود است و درباره آنان چه ها میگوید همگان میدانند.
آدم مومن اینگونه است.بام یکی ولی هوا چندان که مپرس.
اشکال سعدی هم درست این بوده که او هم مومن بوده و از سر ایمان خود چنین سخن رانده و گر نه در حالت طبیعی اینچنین نمیگفت درست همچون این شمس الحق که در حال طبیعی چنین نوشته و گر در حال قرائت کتاب بود چتدین صلوات هم نثار سعدی مینمود.در واقع اشکال شمس الحق به قرآن است بی آنکه خود بداند چون سعدی از روی قرآن گبر و ترسا و یهود را دشمن میخواند و گرنه پدرکشتگی که ندارد.

7 نوشته:

تنها چیزی که باید بیفزایم این است که باور دارم منظور این شمس الحق به هیچ روی توهین یک کاسه نیست چون چیزی که در ذهن آدمی میگذرد اگر به گونه نوشته درآید چون دامنه برداشت از آن همراه با تصویر سازی تا بیکران ادامه دارد چه بخواهیم و چه نخواهیم باعث دلخوری و ستیز میشود.
کوتاه اینکه اگر یک آدم وارسته از دین چنین سخن براند میشود آن را با دوغ یا نوشابه به زور هم که شده بلعید ولی از آدمی که باورمند است نه که نه!

الهام نوشته:

عالی بود

کانال رسمی گنجور در تلگرام