عمری است که لعل تو تمنای دل ماست
کامم بده ای جان ز دهانت که نه پیداست
زینهار که اندیشه کن ای یوسف کنعان
زاین آتش سوزنده که در جان زلیخاست
در خلوت جان جای تو کردیم از آن روی
در دیده شوریده نکردیم که دریاست
خطی که بر آن آتش روی تو دمیده است
از یا رب هر نیمه شب و دود دل ماست
تنها نه منم واله شمشاد بلندت
کآوازه بالای تو در عالم بالاست
در خواب در آغوش خودت دیدهام ای دوست
واین خواب هم از دولت قد تو شود راست
گر در شکن زلف چو زنجیر تو آویخت
از روح دلآشفته عجب نیست که شیداست