گنجور

 
روح عطار

خداوندا که من چندان نمیرم

کز آن شیرین‌دهن کامی بگیرم

قدم کن رنجه واین رنجور دریاب

که پیش قد و بالایت بمیرم

اگر امروز دست من نگیری

به روز حشر دامانت بگیرم

گزیر از جان شیرینم بود لیک

نباشد از لب شیرین گزیرم

از آن دست از می و ساغر ندارم

کز این غم هست ساغر دست‌گیرم

همه شب در غمت چون روح عطار

فغان و ناله باشد چنگ و زیرم

به جز کویت نباشد بارگاهم

به جز زاری نباشد بارگیرم

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب