خداوندا که من چندان نمیرم
کز آن شیریندهن کامی بگیرم
قدم کن رنجه واین رنجور دریاب
که پیش قد و بالایت بمیرم
اگر امروز دست من نگیری
به روز حشر دامانت بگیرم
گزیر از جان شیرینم بود لیک
نباشد از لب شیرین گزیرم
از آن دست از می و ساغر ندارم
کز این غم هست ساغر دستگیرم
همه شب در غمت چون روح عطار
فغان و ناله باشد چنگ و زیرم
به جز کویت نباشد بارگاهم
به جز زاری نباشد بارگیرم