سرفرازی است مرا در سر کوی تو نشست
خوش مبادم اگرم خوشتر از این جانی هست
دوش در حلقه عشاق گذاری کردی
پای بنهادی و ما جمله برفتیم از دست
چشم سرمست تو صد فتنه و آشوب انگیخت
جای خوف است چو ابروی تو با او پیوست
بودم امید که در خواب ببینم رویت
اشکم از دیده روان گشت و ره خواب ببست
قصه لیلی و مجنون به جهان شد منسوخ
این زمان عشق من و حسن تو افسانه شدست
دیرگه بود که من توبه ز رندی کردم
شکن زلف توام توبه دیرینه شکست
روح عطار که جز زهد و ورع کار نداشت
در خیال لب میگون تو شد بادهپرست