گنجور

 
روح عطار

ای رشک آب حیوان گردی ز خاک پایت

بر باد رفته عمرم در آتش هوایت

جانی و از عزیزی در هر دلی است مهرت

نوری و از شریفی در دیده‌هاست جایت

ای باغ هشت جنت گلشن شده ز رویت

وای روی هفت کوکب روشن شده ز رایت

وصف بتان چینی پیشت خطاست گفتن

ازرد سراسر چین یک چین بر قبایت

ای پادشاه خوبان خوبان همه غلامت

وای تاج فرق شاهان شاهان همه گدایت

بالای تو بلایی بر جان من نهاده

ای ماه سرو بالا از جان کشم بلایت

ای راحت روانم بوی نسیم کویت

وای سجده‌گاه جانم خاک در سرایت

در جمله آفرینش جز تو کسی نخواهم

گویی که آفریده است از بهر من خدایت

ای دوست چون بدیدم چشمان دل‌فریبت

ای یار تا شنیدم گفتار جان‌فزایت

چشمت به غمزه گفتا دردی نهم به جانت

لعلت به خنده گفتا زآنجا کنم دوایت

ای رشک لاله و گل تا در چمن گذشتی

سوسن به هر زبانی می‌گوید این دعایت

تا گل شکوفه آرد دوران بود به کامت

تا سرو سرفرازد اید دهد بقایت

ای هجرت آفت جان باقی همه فسانه

ای وصلت آب حیوان دیگر همه حکایت

تا بر لب آیدم جان دل برندارم از تو

ای جان روح عطار آن لعل جان‌فزایت

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
عطار

ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت

آب حیات رشحی از جام جانفزایت

هم خواجه تاش گردون دل بر وفا غلامت

هم پادشاه گیتی جان بر میان گدایت

هم چرخ خرقه‌پوشی در خانقاه عشقت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
اوحدی مراغه‌ای

بد میکنند مردم زان بی‌وفا حکایت

وانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت

بنیاد عشق ویران، گر می‌زنم تظلم

ترتیب عقل باطل، گر می‌کنم شکایت

صد مهر دیده از ما، ناداده نیم بوسه

[...]

کمال خجندی

ای ابتدای دردت هر درد را نهایت

عشق ترا نه آخر شوق ترا نه غایت

ذوق عذاب تا کی بیگانه را چشانی

از رحمت تو ما را هست این قدر شکایت

در ماجرای عشقت علم و عمل نگنجد

[...]

حافظ

زآن یارِ دل‌نوازم، شُکری است با شکایت

گر نکته‌دانِ عشقی، بشنو تو این حکایت

بی‌مزد بود و مِنَّت، هر خدمتی که کردم

یا رب! مباد کس را، مخدومِ بی‌عنایت

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس

[...]

جامی

ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایت

بر وی لباس خوبی چست است چون قبایت

بر فرق تاجداران کفش تو تاج و هر یک

بنهاده تاج از سر چون کفش پیش پایت

سرهای سربلندان در حلقه کمندت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه