روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

ای رشک آب حیوان گردی ز خاک پایت

بر باد رفته عمرم در آتش هوایت

جانی و از عزیزی در هر دلی است مهرت

نوری و از شریفی در دیده‌هاست جایت

ای باغ هشت جنت گلشن شده ز رویت

وای روی هفت کوکب روشن شده ز رایت

وصف بتان چینی پیشت خطاست گفتن

ازرد سراسر چین یک چین بر قبایت

ای پادشاه خوبان خوبان همه غلامت

وای تاج فرق شاهان شاهان همه گدایت

بالای تو بلایی بر جان من نهاده

ای ماه سرو بالا از جان کشم بلایت

ای راحت روانم بوی نسیم کویت

وای سجده‌گاه جانم خاک در سرایت

در جمله آفرینش جز تو کسی نخواهم

گویی که آفریده است از بهر من خدایت

ای دوست چون بدیدم چشمان دل‌فریبت

ای یار تا شنیدم گفتار جان‌فزایت

چشمت به غمزه گفتا دردی نهم به جانت

لعلت به خنده گفتا زآنجا کنم دوایت

ای رشک لاله و گل تا در چمن گذشتی

سوسن به هر زبانی می‌گوید این دعایت

تا گل شکوفه آرد دوران بود به کامت

تا سرو سرفرازد اید دهد بقایت

ای هجرت آفت جان باقی همه فسانه

ای وصلت آب حیوان دیگر همه حکایت

تا بر لب آیدم جان دل برندارم از تو

ای جان روح عطار آن لعل جان‌فزایت