آنکه سنبل چو خم طره پرچینش نیست
در همه باغ گلی چون رخ رنگینش نیست
چه خبر از دل غمگین منش خواهد بود
چون که هرگز سر مویی دل غمگینش نیست
گر چه او را به جهان خستهدلان بسیارند
بیدلی خستهجگر چون من مسکینش نیست
هر شب این مردمک دیده چو در خون گردد
جز خیال رخ او بر سر بالینش نیست
تا به روز از غم آن ماهرخ زهرهجبین
هیچ همدم به جز از اشک چو پروینش نیست
میرود اشک به هر گوشه از این روی دوان
که به جز غصه آن یار جهانبینش نیست
روح عطار بسی نافه چین دید ولیک
نافهای خوبتر از غبغب مشکینش نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.