آنکه سنبل چو خم طره پرچینش نیست
در همه باغ گلی چون رخ رنگینش نیست
چه خبر از دل غمگین منش خواهد بود
چون که هرگز سر مویی دل غمگینش نیست
گر چه او را به جهان خستهدلان بسیارند
بیدلی خستهجگر چون من مسکینش نیست
هر شب این مردمک دیده چو در خون گردد
جز خیال رخ او بر سر بالینش نیست
تا به روز از غم آن ماهرخ زهرهجبین
هیچ همدم به جز از اشک چو پروینش نیست
میرود اشک به هر گوشه از این روی دوان
که به جز غصه آن یار جهانبینش نیست
روح عطار بسی نافه چین دید ولیک
نافهای خوبتر از غبغب مشکینش نیست