گنجور

 
روح عطار

با که گویم چون کنم تدبیر کز ناگهانی

در سرم پیرانه‌سر افتاد سودای جوانی

سروقدی گل‌عذاری مه‌وشی خورشیدرویی

شوخ‌چشمی سرکشی سنگین‌دلی نامهربانی

حبذا هنگام گل در پای شمشاد و صنوبر

بر سر آبی روان بنشسته با سرو روانی

هر زمان دارد پریشان خاطر مجموع جمعی

هر نفس افزون کند رنج دلم آرام جانی

بعد عمری آمد و در حال کرد آهنگ رفتن

گفتمش ای فتنه آخرزمان آخر زمانی

چند سازد در چنین رنج و بلا و محنت و غم

عاشقی دل‌خسته‌ای سرگشته‌ای بی‌خان و مانی

در میان شهر ناگه غلغلی افتد که مسکین

روح عطار این نفس بگذشت در عشق فلانی

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب