با که گویم چون کنم تدبیر کز ناگهانی
در سرم پیرانهسر افتاد سودای جوانی
سروقدی گلعذاری مهوشی خورشیدرویی
شوخچشمی سرکشی سنگیندلی نامهربانی
حبذا هنگام گل در پای شمشاد و صنوبر
بر سر آبی روان بنشسته با سرو روانی
هر زمان دارد پریشان خاطر مجموع جمعی
هر نفس افزون کند رنج دلم آرام جانی
بعد عمری آمد و در حال کرد آهنگ رفتن
گفتمش ای فتنه آخرزمان آخر زمانی
چند سازد در چنین رنج و بلا و محنت و غم
عاشقی دلخستهای سرگشتهای بیخان و مانی
در میان شهر ناگه غلغلی افتد که مسکین
روح عطار این نفس بگذشت در عشق فلانی