روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳

با که گویم چون کنم تدبیر کز ناگهانی

در سرم پیرانه‌سر افتاد سودای جوانی

سروقدی گل‌عذاری مه‌وشی خورشیدرویی

شوخ‌چشمی سرکشی سنگین‌دلی نامهربانی

حبذا هنگام گل در پای شمشاد و صنوبر

بر سر آبی روان بنشسته با سرو روانی

هر زمان دارد پریشان خاطر مجموع جمعی

هر نفس افزون کند رنج دلم آرام جانی

بعد عمری آمد و در حال کرد آهنگ رفتن

گفتمش ای فتنه آخرزمان آخر زمانی

چند سازد در چنین رنج و بلا و محنت و غم

عاشقی دل‌خسته‌ای سرگشته‌ای بی‌خان و مانی

در میان شهر ناگه غلغلی افتد که مسکین

روح عطار این نفس بگذشت در عشق فلانی