گیرم که از تکبر پروای ما نداری
شرمت ز خود نیاید ترس از خدا نداری
گفتی به تیغ هجران ناگه بریزمت خون
هر چند میتوانی اما روا نداری
با دیگران درآیی بیماجرا به خلوت
این لطف و دلنوازی با ما چرا نداری
جاه و جمال و دولت دلبندی و لطافت
این جمله داری ای جان لیکن وفا نداری
خواهی که دست یابی بر دوست روح عطار
باید که صبحگاهان دست از دعا نداری



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای دل به درد عشقش دانم دوا نداری
یک دم خیال رویش از خود جدا نداری
ای دل به درد هجران تا کی صبور باشم
ای نور هر دو دیده ترس از خدا نداری
کارت جفاست بر من تا کی توان کشیدن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.