گنجور

 
روح عطار

گیرم که از تکبر پروای ما نداری

شرمت ز خود نیاید ترس از خدا نداری

گفتی به تیغ هجران ناگه بریزمت خون

هر چند می‌توانی اما روا نداری

با دیگران درآیی بی‌ماجرا به خلوت

این لطف و دل‌نوازی با ما چرا نداری

جاه و جمال و دولت دل‌بندی و لطافت

این جمله داری ای جان لیکن وفا نداری

خواهی که دست یابی بر دوست روح عطار

باید که صبح‌گاهان دست از دعا نداری

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
جهان ملک خاتون

ای دل به درد عشقش دانم دوا نداری

یک دم خیال رویش از خود جدا نداری

ای دل به درد هجران تا کی صبور باشم

ای نور هر دو دیده ترس از خدا نداری

کارت جفاست بر من تا کی توان کشیدن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه