گیرم که از تکبر پروای ما نداری
شرمت ز خود نیاید ترس از خدا نداری
گفتی به تیغ هجران ناگه بریزمت خون
هر چند میتوانی اما روا نداری
با دیگران درآیی بیماجرا به خلوت
این لطف و دلنوازی با ما چرا نداری
جاه و جمال و دولت دلبندی و لطافت
این جمله داری ای جان لیکن وفا نداری
خواهی که دست یابی بر دوست روح عطار
باید که صبحگاهان دست از دعا نداری