روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱

گیرم که از تکبر پروای ما نداری

شرمت ز خود نیاید ترس از خدا نداری

گفتی به تیغ هجران ناگه بریزمت خون

هر چند می‌توانی اما روا نداری

با دیگران درآیی بی‌ماجرا به خلوت

این لطف و دل‌نوازی با ما چرا نداری

جاه و جمال و دولت دل‌بندی و لطافت

این جمله داری ای جان لیکن وفا نداری

خواهی که دست یابی بر دوست روح عطار

باید که صبح‌گاهان دست از دعا نداری