گنجور

 
روح عطار

زآه سحرگاه من غافلی ای ماه من

بشنو و غافل مشو زآه سحرگاه من

آه دل تنگ من تا به فلک می‌رسد

ای دل چون سنگ تو بی‌خبر از آه من

بی‌رخ چون ماه تو همچو هلالم ز غم

همچو هلالم مکن در غم خود ماه من

زلف پریشان تو چند رسن تابدم

چاه زنخدان تو چند کند چاه من

نیست مرا روزی از باغ وصالت گلی

خار جفا می‌نهد هجر تو در راه من

خواستی ای جان و دل دل ز من دل‌شده

جان عزیزت فدا ای بت دل‌خواه من

پیشه شاهان بود بنده‌نوازی از این

روح وفادار شد بنده تو شاه من

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
مولانا

سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من

سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من

مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من

هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من

درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را

[...]

مجذوب تبریزی

نیست مرا در نظر جز رخت ای ماه من

لطف تو هم کم مکن از دل آگاه من

لطف نمایان تو درد و غم عشق توست

شکر که شد روز و شب لطف تو همراه من

شاه و گدا هر یکی رو به دری کرده‌اند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه