زآه سحرگاه من غافلی ای ماه من
بشنو و غافل مشو زآه سحرگاه من
آه دل تنگ من تا به فلک میرسد
ای دل چون سنگ تو بیخبر از آه من
بیرخ چون ماه تو همچو هلالم ز غم
همچو هلالم مکن در غم خود ماه من
زلف پریشان تو چند رسن تابدم
چاه زنخدان تو چند کند چاه من
نیست مرا روزی از باغ وصالت گلی
خار جفا مینهد هجر تو در راه من
خواستی ای جان و دل دل ز من دلشده
جان عزیزت فدا ای بت دلخواه من
پیشه شاهان بود بندهنوازی از این
روح وفادار شد بنده تو شاه من



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من
مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من
هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من
درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را
[...]
نیست مرا در نظر جز رخت ای ماه من
لطف تو هم کم مکن از دل آگاه من
لطف نمایان تو درد و غم عشق توست
شکر که شد روز و شب لطف تو همراه من
شاه و گدا هر یکی رو به دری کردهاند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.