زآه سحرگاه من غافلی ای ماه من
بشنو و غافل مشو زآه سحرگاه من
آه دل تنگ من تا به فلک میرسد
ای دل چون سنگ تو بیخبر از آه من
بیرخ چون ماه تو همچو هلالم ز غم
همچو هلالم مکن در غم خود ماه من
زلف پریشان تو چند رسن تابدم
چاه زنخدان تو چند کند چاه من
نیست مرا روزی از باغ وصالت گلی
خار جفا مینهد هجر تو در راه من
خواستی ای جان و دل دل ز من دلشده
جان عزیزت فدا ای بت دلخواه من
پیشه شاهان بود بندهنوازی از این
روح وفادار شد بنده تو شاه من