گنجور

 
روح عطار

در سر کار تو شد صبر و شکیبایی من

گشت پیدا ز غم روی تو شیدایی من

سر مویی سر سودای منت نیست از آن

میل سودا نکند این سر سودایی من

ای که داری همه شب شمع و می و رود و سرود

داد بر باد غمت مدت برنایی من

آخرالامر به تنگ آمد و جایی بگرفت

در شکنج سر زلفت دل هرجایی من

همه در پای خیال تو فشاند هر دم

گوهری کش بود این مردم دریایی من

روح عطار جهان بی‌تو نبیند روزی

ای به دیدار تو روشن شده بینایی من

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب