گنجور

 
نورعلیشاه

ابرویش از بام دل سرمیزند

یا هلالی حلقه بر در میزند

هر شبم دل در خم گیسوی او

تا سحر پهلو بعنبر میزند

تشنه کامان زلال خویش را

آستین بر دیده تر میزند

جان من طوطی شکر خای اوست

در لبش قند مکرر میزند

کینه را در سینه کی ره میدهد

هرکه دم از مهر حیدر میزند

کشتی ما را بغرقاب گناه

غیر عفو او که لنگر میزند

آستین افشان گدای در گهش

پشت پا بر قصر قیصر میزند

پای بست شهد دنیا چون مگس

از تاسف دست بر سر میزند

هرکرا نور علی شد متکاء

تکیه بر خورشید انور میزند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

هرکرا عشقت به هم برمی‌زند

عاقبت چون حلقه بر در می‌زند

طالعی داری که از دست غمت

هرکرا دستیست بر سر می‌زند

در هوای تو ملک پر بفکند

[...]

سعدی

آفتاب از کوه سر بر می‌زند

ماهروی انگشت بر در می‌زند

آن کمان‌ابرو که تیر غمزه‌اش

هر زمانی صید دیگر می‌زند

دست و ساعد می‌کُشد درویش را

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

دل چو دم از عشق دلبر می‌زند

پشت پا بر بحر و بر برمی‌زند

در خرابات فنا جام بقا

شادی ساقی کوثر می‌زند

عشق می‌گوید دل و دلبر یکی است

[...]

قاسم انوار

گریه دارد،دست بر سر می زند

آتش اندر چرخ واختر می زند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه