گنجور

 
حکیم نزاری

فسردگان چه شناسند قدرِ سورِ فلک

که عاشق است که نشناسد از قدم تارک

به وصف و شرح چه حاجت درین سخن شک نیست

در آفتاب کسی را چه اشتباه و چه شک

کمالِ عشق نمی دانی و مرا هم نیست

سر و دلی که به برهان صفت کنم یک یک

به عقل اگرچه شریف است عشق نتوان باخت

به نردبان نتوان بر سماک شد ز سمک

تو را که عشق به کارست عقل می طلبی

شکر مفید نباشد به جایگاهِ نمک

چو دردِ عشق بجنبد کدام عقل و خرد

چو وصلِ دوست برآید کدام حور و ملک

کسی دگر چو نزاری ز عشق واقف نیست

که هیچ سنگ نداند عیارِ زر چو محک

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ادیب صابر

زحد گذشت و به غایت رسید و بی مر شد

جفای اختر و قصد سپهر و جور فلک

جفا و جور جهان را یکی است میر و ملک

بلا و قصد فلک را یکی است دیو و ملک

زمانه از همگان بر من است مستولی

[...]

ابن یمین

ندانم آن رخ حورست یا جمال ملک

که رشک میبرد از حسنش آفتاب فلک

بسان دائره کارم شدست بی سر و پای

ز عشق آن دهن همچو نقطه کوچک

زهی جمال تو بر هم شکسته رونق حور

[...]

جامی

چو جزو لایتجزاست آن دهان بی شک

چگونه جان منش گشت جزو لاینفک

تهی ست سبحه زاهد ز گوهر اخلاص

هزار بار من آن را شمرده ام یک یک

به تیغ حادثه گردون کجا تواند کرد

[...]

اهلی شیرازی

مرا که بخت چو اهلی نداده طالع نیک

اگر بپای تو ریزم درو گهر چون ریگ

وگر ز شوق تو دل جوش میزند چو شمع

تو زان من نشوی نیست بخت اینم لیک

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه