گنجور

 
حکیم نزاری

درد عشق است ای ملامت گر خموش

نیست این بحری که بنشیند ز جوش

چاشنی کن گر نداری ذوقِ می

طالب دردی درآ و دُرد نوش

روز و شب جانت به جان می پرورد

بیش از این جرمی ندارد می فروش

ای که می گویی نصیحت کار بند

هرگز او خود در نمی آید به گوش

منزلی باشد که هوش آنجا بود

گو کدام است این نشانم ده به هوش

با که برگویم که زان حضرت به من

هر زمان پیغام می آرد سروش

راست می گفتم وگرنه از کجاست

در جهان افتاده چندینی خروش

هم نمی گویم که مردم گفته اند

سرّ سلطان تا توانی بازپوش

عقل با من گفت کای کوته نظر

بیش از این در کسب بدنامی مکوش

عشق می گوید فضولی می کند

گو نمی دانی زبان ما خموش

گر نزاری را نمی دانی که چیست

داغ او دارد ببین اینک دروش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

از خراسان آن خورِ طاووس وش

سوی خاور می‌خرامد شاد و خوش

مولانا

عقل آمد عاشقا خود را بپوش

وای ما ای وای ما از عقل و هوش

یا برو از جمع ما ای چشم و عقل

یا شوم از ننگ تو بی‌چشم و گوش

تو چو آبی ز آتش ما دور شو

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۸۶ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
حکیم نزاری

ای لبت عقلم به غارت داده دوش

وی دو چشم مستت از من برده هوش

تاختن کردی چو یاغی بر سرم

در چریک صبرم افکندی خروش

نا شکیبایی و بی صبری ببرد

[...]

مشاهدهٔ ۹ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه