گنجور

 
حکیم نزاری

تا صبح قیامت نشود ذوق فراموش

آن را که کند با تو شبی دست در آغوش

نقاش اگر این روی ببیند متحیر

چون صورت دیوار بماند ز تو خاموش

برمردم دیوانه چه انکار که عاقل

تا در دهنت می‌نگرد می‌رود از هوش

سیم است نمی‌دانم اگر عاج کدام است

کان را بر و گردن نتوان گفت و بنا گوش

آخر چه بلایی و چه آشوب و چه آفت

شهری ز تو پر فتنه و شهری ز تو بر جوش

جور و ستم و حیفِ رقیب این‌همه سهل است

از یاد تو باید که نباشیم فراموش

یاران خبرم نیست ملامت مکنیدم

افتاده چو بینید چه پرسید ز مدهوش

با کس نتوان گفت که کشته است، که قاتل

مجروح بکرده‌ست و دهن بسته که مخروش

گویند که ایام گل و موسم نوروز

در خانه وبال است، به بستان رو و می نوش

خاطر به گلستان نکند میل که در شهر

دیوانه بکرده‌ست مرا سرو قبا پوش

جایی دگر از کوی دلارام نزاری

خوش‌تر نبود هرکه بگوید تو بمنیوش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی

تاخلق جهان را بفگندی به خلالوش

کافور تو بالوس بود، مشک تو باناک

بالوس تو کافور کنی دایم مغشوش

ناصرخسرو

ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوش

وز عمر و جهان بهرهٔ خود کرده فراموش

هر گه که همیشه دل تو بیهش و خفته است

بیدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش؟

این دهر نهنگ است، فرو خواهد خوردنت

[...]

عمعق بخاری

دوش آن صنم سنگدل سیم بنا گوش

آمد بر من تنگ دل و خسته و مدهوش

دو نرگس مخمور چو دو نایژه خون

دو لعل گهر پوش چو دو ناوچه نوش

ای عارض سیمینش پر از قطره سیماب

[...]

سنایی

ای بس قدح درد که کردست دلم نوش

دور از لب و دندان شما بی خبران دوش

گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشم

گه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش

گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نال

[...]

حکیم نزاری

سرمست درآمد ز درم نیمه شبی دوش

ماهی که به یک غمزه ببرد از دل ما هوش

برجستم و گفتم که به بر در کشم او را

گفتا نه کنار است و نه بوس است و نه آغوش

از ما چه خطا رفت وفای تو همین بود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه