گنجور

 
حکیم نزاری

بتا بر سرو می گویند خورشید روان داری

بر آن خورشید نرگس با سمن با ارغوان داری

چنین رویی که می گویند می خواهم که بنمایی

عجب دارم من این معجز مگر فی الجمله آن داری

چنان آوازه حسنت گرفت آفاق و انفس را

که هر جا مملکت داری سرش بر آستان داری

مرا هر کس که در کویت ببیند باز می پرسد

که مسکین از کجایی تو بگو تا چند جان داری

به دل داری مگر گفتم قدم خواهی زدن با ما

کنون خود در تو می بینم مقامات جهان داری

اگر صد خون به یک غمزه بریزی کس نمی پرسد

مگر یرلیغ ترخانی ز سلطان ایلخان داری

نزاری را روا داری به زاری در فراق خود

بدان ماند که دور از تو دلی نامهربان داری

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصر بخارایی

به تیغ از تو نبرگردم که روی دلستان داری

قدی چون سرو ناز و رخ به شکل ارغوان داری

به صحرا می‌شدی چون سرو روزی باغبان گفتا

که باغ ما منورکن، چو میل گلستان داری

لبت لعل است و می‌خواهم که ما را رایگان بخشی

[...]

جیحون یزدی

الا ای خسروی خلعت که فر آسمان داری

بجوف ازآصفی گوهر محیط بیکران داری

زوصل خواجه خرم زی که عمر جاودان داری

چنین کاندر یکی دامن دو عالم را نهان داری

ادیب الممالک

امیرا منت ایزد را که ملک بیکران داری

درونی غیرت دریا و دستی رشک کان داری

ز برق تیغ روی خصم را چون زعفران داری

بظاهر پیر و در باطن یکی بخت جوان داری

نه تنها بخت داری معرفت داری بیان داری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه