گنجور

 
محتشم کاشانی

سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما

که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما

با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست

گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما

فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ

اعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما

به شراب لبش آلوده نگردید که دید

پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما

مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور

پیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما

گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود

لایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما

محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر

شدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلیم تهرانی

می‌دهد سیل سراغ ره ویرانهٔ ما

چون صدف در بغل موج بود خانهٔ ما

چوب گل بهر دوا در همه گلزار نماند

بلبلان را چه بلایی شده دیوانهٔ ما!

در میان دل و او نسبت نزدیکی هست

[...]

نشاط اصفهانی

بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما

بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما

ما به دیوانگی افسانهٔ شهریم ولی

عاقلان نیک بخوابند ز افسانهٔ ما

ساغری از کف ساقی مگر آریم به دست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه