سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما
که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما
با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست
گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما
فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ
اعتباری نگرفت از دل دیوانهٔ ما
به شراب لبش آلوده نگردید که دید
پر ز خوناب جگر ساغر و پیمانهٔ ما
مرغ طبعش طیران داشت چو بر اوج غرور
پیش او بود عبث ریختن دانهٔ ما
گرد تکلیف نگشتم از آن رو که نبود
لایق پادشهی بزم گدایانهٔ ما
محتشم چرخ گدای در ما گشتی اگر
شدی آن گنج روان ساکن ویرانهٔ ما
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ ورود سروی زیبا به خانهٔ شاعر است که زندگی را برای او زنده و شاداب میکند. شاعر از احساسات متناقض خود سخن میگوید؛ از نشاط اولیه که به زودی جای خود را به افسردگی میدهد. او به زلف زیبای معشوق اشاره میکند که هرگز نتوانسته از دل او تأثیری بگذارد. شاعر به این نکته اشاره میکند که معشوق هرگز به شراب لب نزده، زیرا غم و درد او را درک میکند. همچنین، به اجبار و دشواریهایی که به خاطر عشقش تجربه میکند، اشاره میکند و نهایتاً به زندگی خود و وضعیتی که در آن قرار دارد، میپردازد.
هوش مصنوعی: سرو زیبایی از یزد به خانهٔ ما عبور کرد و به قدری دلانگیز بود که خانهٔ ما مانند بهشت زیبا و دلنشین شد.
هوش مصنوعی: دل شاد و گرم خوشحالی به وجود آمد، اما با شنیدن نخستین کلمه، این دل شاد تحت تأثیر داستان سرد ما، افسرده و ناراحت شد.
هوش مصنوعی: فتنه به وجود آمده، تحت تأثیر آن زلف که هیچ ارزشی از دل دیوانهٔ ما نگرفت، به حرکت در نیامد.
هوش مصنوعی: از نوشیدن شراب لب او خودداری کنید، زیرا دیدهام که چشمانش پر از غم و درد جگر است، همچون ساغر و پیمانهای که پر از یأس و اندوه است.
هوش مصنوعی: مرغی که خوی آزادپروازی داشت، وقتی به اوج غرور و خودپسندی رسید، ریختن دانههای ما در برابرش بیفایده و در بیهودگی بود.
هوش مصنوعی: من به خاطر اینکه شایستهٔ مقام پادشاهی بزم فقیرانهٔ خود نمیدانستم، از مسئولیتها و چالشها دور نشدم.
هوش مصنوعی: اگر تو هم مانند گدای چرخ، به دور ما بگردی و به ما نزدیک شوی، ممکن است که آن گنج بینظیر و ارزشمند را که در این ویرانه نهفته است، پیدا کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میدهد سیل سراغ ره ویرانهٔ ما
چون صدف در بغل موج بود خانهٔ ما
چوب گل بهر دوا در همه گلزار نماند
بلبلان را چه بلایی شده دیوانهٔ ما!
در میان دل و او نسبت نزدیکی هست
[...]
بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما
بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما
ما به دیوانگی افسانهٔ شهریم ولی
عاقلان نیک بخوابند ز افسانهٔ ما
ساغری از کف ساقی مگر آریم به دست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.