سرتاسر عالم به تن امروز سری نیست
کز خاک در شاه جهانش اثری نیست
در کار دل غمزدگانت نظری نیست
یا از من دلخسته هنوزت خبری نیست
حیرتزده میدید به حال من و میگفت
پنداشتم از زلف من آشفتهتری نیست
هر سو که نهی روی سر از خویش بر آری
تا نگذری از خویش به سویش گذری نیست
آن چشمه که گویند نهان در ظلمات است
گر هست به جز در دل شب چشم تری نیست
بر من به حقارت نگرد شیخ و نداند
کامروز به میخانه چو من معتبری نیست
عیبم مکن ای خواجه به رسوایی و مستی
من دلخوش از اینم که جز اینم هنری نیست
امروز نشاط این همه افسرده چرایی
بر سر مگر از بادهٔ دوشت اثری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره تنهایی و غم انسان است که در جستجوی عشق و زیبایی به سر میبرد. شاعر به حس حسرتی که از دوری معشوق احساس میکند، اشاره میکند و میگوید که در این دنیای وسیع، کسی به حال او اهمیت نمیدهد. او احساس میکند که حتی در میخانهها نیز کسی به او توجه نمیکند و از این موضوع دچار آزار و ناامیدی شده است. در نهایت، شاعر از خواجه (دولتمدار) میخواهد که او را به خاطر رسوایی و مستیاش قضاوت نکند، زیرا او به جز این وضعیت، هنری ندارد. شعر در نگرش به زندگی و دردهای عاطفی بسیار عمیق و تأملبرانگیز است.
هوش مصنوعی: در تمام جهان، هیچ موجودی به اندازه امروز وجود ندارد که از خاک به منازل و مقامهای بزرگی رسیده باشد و نشانی از آن حالت اولیهاش باقی نمانده باشد.
هوش مصنوعی: در مورد دلخستهها و کسانی که غم دارند، توجهی وجود ندارد یا اینکه هنوز از حال من دلزده خبری نداری.
هوش مصنوعی: او با حیرت به حال من نگاه میکرد و میگفت که فکر میکرد از پیچیدگیهای زلف من آشفتهتر نیستی.
هوش مصنوعی: هر جا که روی خود را به سمت دیگری بگردانی، باید از خودت عبور کنی؛ در غیر این صورت، نمیتوانی به آنجا بروی.
هوش مصنوعی: چشمهای که میگویند در تاریکی پنهان است، اگر واقعا وجود داشته باشد، فقط در دل شب میتوان آن را دید و در غیر این صورت نمیتوان به آن دسترسی پیدا کرد.
هوش مصنوعی: ای شیخ، بر من با حقارت ننگر، چرا که امروز در این میخانه کسی مانند من معتبر نیست.
هوش مصنوعی: ای بزرگوار، به عیبها و رسواییها و مستی من ننازید، چرا که من تنها به این خاطر خوشحال هستم که جز این، هنری در من نیست.
هوش مصنوعی: امروز چرا این همه افراد گرفته و ناراحت هستند؟ آیا تاثیری از آن نوشیدنی که دیشب نوشیدی، بر آنها باقی نمانده است؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست
چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست
ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست
نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست
بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر
[...]
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
[...]
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
[...]
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکن
دلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
[...]
ای خرده شناسان که بانواع فضایل
ارباب شرف را چو شما راهبری نیست
حیف است که با این هنر و فضل شما را
از حال دل مردم دانا خبری نیست
سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.