گنجور

 
نشاط اصفهانی

با ما سخن ز نیک و بد کار می‌کنی

ما را گمان مردم هشیار می‌کنی

من با تو قالب تهیم سوی من ببین

از شرم اگر تو روی به دیوار می‌کنی

تنها نه دل ز من به نگاهی گرفته‌ای

در شهر ازین معامله بسیار می‌کنی

من از فریب دانه نیفتاده‌ام به دام

تو سنگ می‌زنی و گرفتار می‌کنی

شاید پسندت افتد با دوستان وفا

گاهی نکرده‌ای تو و انکار می‌کنی

تو آب جویباری و ما عکس شاخسار

ما ایستاده‌ایم و تو رفتار می‌کنی

ما همچو عکس توتی لب‌بسته از بیان

تو در قفای آینه گفتار می‌کنی

تا کی ز عشق روی نکویان سخن نشاط

ما را به درد خویش گرفتار می‌کنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

جانا،دلم به عشق گرفتار می‌کنی

جان مرا نشانهٔ تیمار می‌کنی

بس اندکست میل تو سوی وفا و لیک

اندر جفا تکلیف بسیار می‌کنی

با من همیشه چرخ ستمگار بد کند

[...]

سعدی

سرو ایستاده به چو تو رفتار می‌کنی

طوطی خموش به چو تو گفتار می‌کنی

کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد

دامی نهاده‌ای که گرفتار می‌کنی

تو خود چه فتنه‌ای که به چشمان ترک مست

[...]

سلمان ساوجی

می‌آیی و دمی دو سه در کار می‌کنی

ما را به دام خویشتن گرفتار می‌کنی

دین می‌خری به عشوه و دل می‌بری ز دست

آری تو زین معامله بسیار می‌کنی

هر دم هزار بی سر و پا را چو زلف خویش

[...]

کمال خجندی

بر گل به پای سرو چو رفتار می‌کنی

از لطف پای نازکت افگار می‌کنی

اگر حال دل ز غمزه بپرسی چه گویمت

خوش می‌کنی که پرسش بیمار می‌کنی

پندی بده به زلف که خون‌های بیدلان

[...]

صائب تبریزی

دایم ستیزه با دل‌افگار می‌کنی

با لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟

ای وای اگر به گریه خونین برون دهم

خونی که در دلم تو ستمکار می‌کنی

با این حلاوتی که دل عالم از تو سوخت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه