من فاش کنم غم نهانی
حاشا نکنم که خود تو دانی
با تو بزبان چه راز گویم
هم راز منی تو هم زبانی
نیک و بد من تو میشناسی
بد راهم و نیک میتوانی
گر شهد رواست میفرستی
گر زهر سزاست میچشانی
جانم ببری و غم ندارم
زیرا که تو خوبتر زجانی
خصم تنی و حبیب روحی
درد دلی و طبیب جانی
کز دل شکنی تو جای شکر است
کارام دل شکستگانی
هر گونه که خواهیم چنان کن
زانگونه که خواهمت چنانی
غمخوار نشاط جز تو کس نیست
آخر نه تو یار بیکسانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و غم عاشقانه است. شاعر به معشوق خود میگوید که او هم راز و هم زبان اوست و از او میخواهد که راز دلش را دریابد. او به خوبی و بدی خود اشاره میکند و میگوید که معشوقش میتواند او را در هر حالتی که بخواهد، قرار دهد. شاعر با این وجود، از اینکه معشوقش در زندگیاش وجود دارد، خوشحال است و از او میخواهد که در کنارشان باشد، زیرا هیچکس دیگر نمیتواند غم و شادیاش را مانند او درک کند. در نهایت، شاعر به عمق ارتباط و قدرت عشقش اشاره میکند و بیان میکند که هیچکس جز معشوق نمیتواند او را درک کند.
هوش مصنوعی: من به هیچوجه غم پنهانیام را فاش نمیکنم، زیرا تو خود به خوبی از آن آگاهی داری.
هوش مصنوعی: با تو چه رازی را بگویم در حالی که تو خود راز من هستی و همنوا و همزبان منی.
هوش مصنوعی: تو هم نیک و هم بد من را میشناسی؛ میدانی که راه من خوب نیست، اما میتوانی خوبیهایم را نیز ببینی.
هوش مصنوعی: اگر دوستانه و خوشایند باشد، به من بخشش میکنی؛ اما اگر تلخ و زیانآور باشد، آن را به من میچشانی.
هوش مصنوعی: اگر جانم را هم بگیری، غمگین نخواهم شد چون تو از خود زندگی زیباتری.
هوش مصنوعی: تو دشمنی برای تنم و محبوبی برای روحم، دردی برای دلم و پزشک جانم هستی.
هوش مصنوعی: این دلشکستگی به خاطر بیوفایی تو، باعث شکرگزاری است؛ زیرا دلبودگان، عاشقانه تسلیم این حالت شدهاند.
هوش مصنوعی: هر طور که بخواهیم، همانطور عمل کن، همانطور که من تو را میخواهم، تو نیز به من پاسخ ده.
هوش مصنوعی: جز تو کسی نیست که به شادیام اهمیت دهد، زیرا تو یار من در دنیای بیکسها هستی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن جنگی مرد شایگانی
معروف شده به پاسبانی
در گردنش از عقیق تعویذ
بر سرش کلاه ارغوانی
بر روی نکوش چشم رنگین
[...]
ای چشم و چراغ آن جهانی
وی شاهد و شمع آسمانی
خط نو نبشته گرد عارض
منشور جمال جاودانی
بی دیده ز لطف تو بخواند
[...]
عشقست نشان بی نشانی
از خود چو برون شوی بدانی
ای غایت عیش این جهانی
ای اصل نشاط و شادمانی
گر روح بود لطیف روحی
ور جان باشد عزیز جانی
گفتی که چگونهای تو بیما
[...]
تا بشنیدم که ناتوانی
دلتنگ شدم چنانکه دانی
گفتم شخصی بدان لطیفی
افسوس بود به ناتوانی
افتاد ز هاتفی به گوشم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.