من و اندیشه ی باری که ندارد یاری
نگشاید دل از آن گل که بود با خاری
عجب از مفلس بی خانه که مهمان خواند
دل بدست آر و پس آنگه بطلب دلداری
راحت هر دو جهان پاکی دل از هوس است
زر چو پاک ست بود رایج هر بازاری
شیخ شهر از من دیوانه حذر می نکند
من که مستم چه حذر میکنم از هشیاری
دل آیینه صفت جو به نثار رخ دوست
ورنه اینجا سر و زر را نبود مقداری
سایه افتاد هم از گام نخستین بر خاک
تا چرا با قد او لاف زد از رفتاری
غم بر اندازه ی غمخوار فرستند نشاط
غم فزون داراز آنجا که تواش غمخواری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی دلتنگی و تنهایی گوینده است. او به یاری و دوستی نیاز دارد، اما قلبش نمیتواند از درد و غم رهایی یابد. گوینده از حال کسی مفلس سخن میگوید که در خانه ندارد، و این نشاندهندهی عدم تعلق و وابستگی به دنیای مادی است. او به اهمیت پاکی دل و عدم وابستگی به هوسها اشاره میکند و معتقد است که در زندگی واقعی، پاکی دل از هر چیزی ارزشمندتر است. در نهایت، گوینده در مورد سختیهای زندگی و احساسی که با غم دیگری میتواند به سرایت کند، تأمل میکند و از واقعیت تلخ زندگی سخن میگوید.
هوش مصنوعی: من و فکر مسألهای که هیچ کمکی در آن نیست، نمیتوانیم از آن گل که به خاری آمیخته، دل بکنیم.
هوش مصنوعی: تعجبانگیز است که کسی که هیچ چیز ندارد و بیخانمان است، دلش را به مهمانی میخواند. اول باید دل را بهدست آورد و سپس دنبال دلجویی و آرامش رفت.
هوش مصنوعی: آرامش واقعی در این است که دل از هوسها پاک باشد. همانطور که طلا وقتی خالص و پاک است، در هر بازاری ارزش و اعتبار دارد.
هوش مصنوعی: شیخ شهر از من دیوانه دوری نمیکند، اما من که مست هستم، چرا باید از آگاهی بترسم؟
هوش مصنوعی: دل مانند آیینهای است که زیبایی و جذابیت چهره دوست را منعکس میکند. اگر این دوست نباشد، دیگر نه ارزشی برای سر و زر (جواهرات و ثروت) وجود دارد و نه معنایی برای زندگی.
هوش مصنوعی: سایهای که از گام اول بر زمین افتاد، نشان میدهد که چرا با قامت او از رفتارهایش سخن میرانند.
هوش مصنوعی: غم به اندازهی کسی که در کنار توست و غم تو را میفهمد، میتواند شادی به همراه داشته باشد. از آنجایی که تو همواره یک غمخوار در کنار خود داری، این غم میتواند موجب افزایش شادیات شود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای نگاری که ز دل کفر و ز رخ دین آری
دل من بردی و کردی رخ من دیناری
چشم تو دین برباید رخ تو باز دهد
چه بلائی تو که هم دین بر و هم دین آری
گل با خار بود نرگس بی خار بود
[...]
هر کجا تازه بخندید گل رخساری
بر رخم بشکفد از خون جگر گلزاری
عشق بازی به جهان کار چو من بی کاریست
که جزین کار ندانم من ومشکل کاری
بر دل از عشق حرج نیست که نادر یابی
[...]
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
[...]
ای نسیم سحری هیچ سر آن داری
کز برای دل من روی به جانان آری
پیش آن جان و جهان عرض کنی بندگیم
باز بر لوح دلش نقش وفا بنگاری
ور مجالی بودت گو که فلان میگوید
[...]
آخر ای دوست به من به من باز نظر کن باری
چه شود گر شود آسوده ز یاری یاری
گاه گاهی چه شود گر به سرم برگذری
تا مرا هم به خیالت شود استظهاری
ترکِ طوفِ چمن باغِ وفا نتوان کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.