گنجور

 
نشاط اصفهانی

موکب شاه جهان آمده است و از پی

نصر و فتح است و ظفر تا بخراسان از ری

کاسه از فرق عدو گیر نه از دست حبیب

نغمه از ناله ی وی جوی نه از ناله ی نی

دشمن از تیغ شهنشه خرد از لمعه ی عشق

همچو شمع سحر از باد و گلستان از دی

آخر ای دل نه تو از خیل شهی خیز و براه

قدمی نه که شود بدرقه ات همت وی

چند بیهوده بسر میبری این عمر عزیز

تا کی آخر بعبث عمر گذاری تا کی

بار بگشا که ازین راه سفرهاست به پیش

سست منشین که در این دشت خطرهاست ز پی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی

موزهٔ چینی می‌خواهم و اسب تازی

قطران تبریزی

هنری مرد نباشد بر هر کس خطری

چون چنین است ترا چیست کنون زین هنری

ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جدا

ز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری

بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلی

[...]

امیر معزی

ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی

زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی

نه عجب‌ گر کند از چرخ ندا زهره تو را

تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی

لعبت چشم منی چشم منت باد نثار

[...]

سنایی

نکند دانا مستی نخورد عاقل می

ننهد مرد خردمند سوی مستی پی

چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا

نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی

گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه