دارد شب نومیدی ما صبح امیدی
باد سحری میدهد از غیب نویدی
غازی ز پی دشمن و ما را برخ دوست
هر لحظه نگاهی و در آن اجر شهیدی
از لطف بنالیم و ز بیداد ننالیم
کز دوست نداریم بجز دوست امیدی
تا نشکنی آگاه نگردی ز دل ما
قفلیست که در وی نفتد هیچ کلیدی
گر تیر زنی دیده نپوشیم که باشد
هر تیر بریدی ز تو هر زخم نویدی
یکچند نشاط از سخن بیهده بس کن
ای بس که همی گفتی و ای بس که شنیدی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوع امید و ناامیدی میپردازد. شاعر به صبح امیدی اشاره میکند که در دل شب ناامیدی دیده میشود. با اشاره به دوستی و دشمنی، او از کسانی که در جستجوی دشمن هستند انتقاد میکند و بر اهمیت دوست تأکید میکند. او همچنین به دردی اشاره دارد که در دل دارد و میگوید تا زمانی که درک نشود، از آن خبری نخواهد بود. در نهایت، شاعر از کسانی که فقط سخن میزنند و اقدام نمیکنند، میخواهد که از صحبتهای بیهوده پرهیز کنند.
هوش مصنوعی: شب نومیدی ما در حال گذر است و به زودی صبحی پر از امید فرا میرسد. در این لحظات سحر، از عالم غیب نشانههایی دلنشین و نویدبخش به ما میرسد.
هوش مصنوعی: در اینجا به این معناست که ما همیشه به یاد دوستمان هستیم و ارتباط با او برای ما ارزش ویژهای دارد، در حالی که دشمنان همیشه در تلاش هستند. هر لحظه که از دوستمان یاد میکنیم، این احساس ما مانند پاداش و افتخاری است که یک شهید به دست میآورد.
هوش مصنوعی: ما از خوب و مهربانیها شکایت میکنیم و از بیعدالتیها گلایهای نداریم، چون جز از دوست، هیچ امیدی نداریم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که دل ما را نشکنی و به رازهای آن پی نبری، مانند قفلی است که هیچ کلیدی به آن نمیخورد.
هوش مصنوعی: اگر تیر بزنید، ما چشمانمان را نمیپوشیم، چون هر تیر شما با خود خبری از زخم جدیدی به همراه دارد.
هوش مصنوعی: مدتی از صحبتهای بیهوده لذت ببر، ای کسی که خیلی گفتی و بسیار شنیدی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
تا رخت گشادی و دکان بازکشیدی
چون جولهه حرص در این خانه ویران
از آب دهان دام مگس گیر تنیدی
از لذت و از مستی این دانه دنیا
[...]
درویش به جز بویِ طعامش نشنیدی
مرغ از پسِ نان خوردن او، ریزه نچیدی
ای اشک چو در راه طلب گرم دویدی
از خاک درِ دوست به مقصود رسیدی
دل جان نتوانست ز دستِ غم او برد
خوش وقت تو ای اشک که بر آب چکیدی
گفتم که ندیدم دهن تنگ تو را هیچ
[...]
دوش ایدل دیوانه بدان مست رسیدی
او مست و تو دیوانه، چه گفتی؟ چه شنیدی؟
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی
پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
تبخال زد از آه جگرسوز لب صبح
وز دل تو ستمگر دم سردی نکشیدی
صد بار فلک پیرهن خویش قبا کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.