گنجور

 
نشاط اصفهانی

ما بندگان نه در خور این پایه بوده‌ایم

گوی سعادت از کرم شه ربوده‌ایم

تا دیده‌ایم دیده بر این در فکنده‌ایم

تا بوده‌ایم جبهه بر این خاک سوده‌ایم

چشم طمع ز نیک و بد خلق بسته‌ایم

تا دیدهٔ نیاز بر این در گشوده‌ایم

بی‌خدمتی به سفرهٔ نعمت نشسته‌ایم

بی‌طاعتی به بستر راحت غنوده‌ایم

گامی نرفته دامن مقصد گرفته‌ایم

تخمی نکشته حاصل مطلب دروده‌ایم

بر ما در فزایش نعمت گشوده‌اند

چندان که ما به غفلت و عطلت فزوده‌ایم

ما را بهانهٔ کرم خویش کرده‌اند

ورنه سزای این همه احسان نبوده‌ایم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیری لاهیجی

زنگ دویی ز آینه دل زدوده‌ایم

تا حسن جان‌فزای تو با تو نموده‌ایم

همچو کلیم تا که به طور دل آمدیم

انی اناالله از همه عالم شنوده‌ایم

در گلشن وصال چو شاهان به عیش و ناز

[...]

بیدل دهلوی

زین صفر کز عدم در هستی گشوده‌ایم

آیینهٔ حباب خیالت زدوده‌ایم

گرد هزار رنگ تماشا دمانده است

دستی‌که همچو عکس بر آیینه سوده‌ایم

خلقی به یاد چشم تو دارد سجودناز

[...]

قاآنی

ما ای ندیم دولت خویش‌ آزموده‌ایم

لختی ز روزگار به سختی نبوده‌ایم

ماگاه کف به سوی بط باده برده‌ایم

ما گاه لب به لعل بت ساده سوده‌ایم

بر دل گشاده مرد نگیرد زمانه تنگ

[...]

وحدت کرمانشاهی

ما سال‌ها مجاور میخانه بوده‌ایم

روز و شبان به خاک درش جبهه سوده‌ایم

با رخش صبر وادی لا را سپرده‌ایم

اندر فضای منزل الّا غنوده‌ایم

پا از گلیم کثرت دنیا کشیده‌ایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه