گنجور

 
نشاط اصفهانی

لبم از آتش دل میزند جوش

بگوشم باز میگویند خاموش

زیادت رفته باشم من عجب نیست

که من از یاد خود گشتم فراموش

ندیدم با تو هرگز خویشتن را

که هر گه آمدی من رفتم از هوش

بیا در دست اگر تیغ است اگر جام

بده در جام اگر زهر است اگر نوش

زرویش منع میگویند و عشقش

حجاب چشم ما را بست بر گوش

شب وصلش میان صبح تا شام

بود چندان که زلفش از بنا گوش

خردمندان نصیحت میکنندم

ز عشق آواز می آید که منیوش

قدم از هر چه جز سویش فروبند

نظر از هر چه جز رویش فرو پوش

نثار دوست جان بهتر که در تن

براه دوست سر خوشتر که بر دوش

بخر کاینک بهیچم میفروشند

بعالم گر خرندم لیک مفروش

سخن زاندازه بیرون میبرد باز

نشاط امشب دگر مست است و مدهوش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

بود زودا، که آیی نیک خاموش

چو مرغابی زنی در آب پاغوش

سنایی

چه رسم‌ست آن نهادن زلف بر دوش

نمودن روز را در زیر شب‌پوش

گه از بادام کردن جعبهٔ نیش

گه از یاقوت کردن چشمهٔ نوش

برآوردن برای فتنهٔ خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ادیب صابر

خداوندا زدوران زمانه

دلم از غصه چون دیگ است در جوش

همی سوزد جهان هر ساعتم دل

همی مالد فلک هر لحظه ام گوش

دراین فکرت چگونه خوش بود دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه