گنجور

 
نشاط اصفهانی

در چشمهٔ خضر شعلهٔ طور

یا روی تو می‌نماید از دور

بخت من و مقدم تو هیهات

این بس که تو را ببینم از دور

سلطانی و خانمان درویش

شاهینی و آیان عصفور

از روز سیاه ما روا نیست

گفتن سخنی بر وی منظور

در حلقهٔ گیسوانش آخر

ذکری رود از شبان دیجور

از رحمت او مباش نومید

وز طاعت خود مباش مغرور

کز خدمت ناپسند سد بار

خوش‌تر باشد گناه مغفور

از غیر چرا نشاط نالیم

افتاده به دست نفس مقهور

در رستهٔ ماست شحنه طرار

بر مخزن ماست دزد گنجور

ما شیفته در توایم و اقبال

در موکب شهریار منصور

بر درگه او نشاط بادا

سال و مه و روز و هفته مسرور

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

ای یار سرود و آب انگور

نه یار منی به حق والطور

معزول شده است جان ز هرچه

داده است بر آنت دهر منشور

می گوی محال ز آنکه خفته

[...]

امیر معزی

از خلد گرفت بوستان نور

پیرایه و جامه یافت از حور

جامه ز حریر و حُلّه دارد

سرمایه ز لعل و درّ منثور

بودند چهار مه درختان

[...]

عبدالقادر گیلانی

ای قصر رسالت تو معمور

منشورِ رسالت از تو مشهور

خدّام ترا غلام گشته

کیخسرو کیقباد و فغفور

در جمله کائنات گویند

[...]

مولانا

نزدیک توام مرا مبین دور

پهلوی منی مباش مهجور

آن کس که بعید شد ز معمار

کی گردد کارهاش معمور

چشمی که ز چشم من طرب یافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه