گنجور

 
نشاط اصفهانی

وقت است که تن جان شود و جان همه دلدار

ای خون شده دل خانه بپرداز ز اغیار

تا شمع به راهش برم ای سینه برافروز

تا گنج نثارش کنم ای دیده فروبار

هر یک من و زاهد شده خرسند به کاری

تا غیرت داور چه کند عاقبت کار

من پای تو می‌بوسم و او پایه‌ی منبر

من دست به سر می‌زنم او دسته‌ی دستار

رخ منظر غیب است به هر عیب مپوشان

لب مخزن گنج است به هر رنج میازار

چشم از پی نظاره‌ی رویی‌ست، فرو بند

پا از پی سیر سر کویی‌ست، نگهدار

دل خلوت یاریست درین غمکده مپسند

جان از پی کاریست چنین بیهده مگذار

تا چند نشاط این همه بیهوده سرایی

گر مرد رهی،گام بنه، کام به دست آر

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی

همچون شمنی شیفته بر صورت فرخار

امروز به اقبال تو، ای میر خراسان

هم نعمت و هم روی نکو دارم و سیار

درواز و دریواز فرو گشت و بر آمد

[...]

کسایی

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد ؟

جز شیر خداوند جهان ، حیدر کرّار

این دین هدی را به مثل دایره‌ای دان

[...]

فرخی سیستانی

ای آنکه همی قصه من پرسی هموار

گویی که چگونه ست بر شاه تراکار

چیزیکه همی دانی بیهوده چه پرسی

گفتار چه باید که همی دانی کردار

ور گویی گفتار بباید ز پی شکر

[...]

مشاهدهٔ ۸ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

این زرد تن لاغر گل خوار سیه سار

زرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار

همواره سیه سرش ببرند از ایراک

هم صورت مار است و ببرند سر مار

تا سرش نبری نکند قصد برفتن

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصرخسرو
منوچهری

هنگام بهارست و جهان چون بت فرخار

خیز ای بت فرخار، بیار آن گل بی‌خار

آن گل که مر او را بتوان خورد به خوشی

وز خوردن آن روی شود چون گل بربار

آن گل که مر او را بود اشجار ده انگشت

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه