گنجور

 
نسیمی

ای باغ جنت از گل روی تو آیتی

وصف کمال حسن تو ما لا نهایتی

آب حیات از لب لعل تو جرعه ای

پیش لب تو قصه شیرین حکایتی

در هر نظر ز نقش خیال تو صورتی

در هر دلی ز مهر جمالت سرایتی

هر درد و هر غم از تو دوایی و شربتی

هر جور و هر جفا ز تو فضل و عنایتی

آنکو نکرد در طلبت نقد عمر صرف

بی حاصل ابلهی است و ندارد کفایتی

(پروانه حریم وصال تو عاشقی است

کز نور شمع روی تو دارد هدایتی)

با آنکه جور و ظلم تو با من ز حد گذشت

صد شکر می کنم که ندارم شکایتی

چون حسن با ملاحت اگر دارد اتفاق

زیبا بود دو پادشه اندر ولایتی

دارد نسیمی از همه عالم تو را و بس

ای اولی که هیچ نداری نهایتی!

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

نه بر خلاص حبس ز بختم عنایتی

نه در صلاح کار ز چرخم هدایتی

پیشم نهد زمانه ز تیمار سورتی

هر گه که بخوانم ز اندوه آیتی

از حبس من به هر شهر اکنون مصیبتی

[...]

ادیب صابر

ای در کف تو جایگه هر کفایتی

در زیر شکر و منت تو هر ولایتی

هر ساعتی ز اختر سعدت معونتی

هر لحظه‌ای ز شاه جهانت عنایتی

بر هر زبان ز وصف کمال تو سورتی

[...]

عطار

ای آفتاب از ورق رویت آیتی

در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی

هرگز ندید هیچ کس از مصحف جمال

سرسبزتر ز خط سیاه تو آیتی

بر نیت خطت که دلم جای وقف دید

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی

وی از سپاه رای تو خورشید رایتی

کرده زبان سوسن آزاد هر نفس

در باب لطف از دم خلقت روایتی

درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد

[...]

سعدی

ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی

حق را به روزگار تو با ما عنایتی

گفتم نهایتی بود این درد عشق را

هر بامداد می‌کند از نو بدایتی

معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه