نمی شود دم پیری اجل فراموشم
قد خمیده من حلقه ایست در گوشم
چو هاله دائره مشربم نباشد تنگ
هلال عیدم و باشد کشاده آغوشم
ز کوی باده فروشان نمی روم بیرون
نموده اند می و برده اند از هوشم
جز ز منزل سرگشتگان نمی یابم
چو گردباد در این دشت خانه بر دوشم
توکلی که تهیدستیم کرم کرده
اگر تمام جهان را دهند نفروشم
به بزم باده کشان نشاء نمی بینم
همان به است که دوران کند فراموشم
به یاد سیر گلستان انتظارم کن
لبالب از گل خمیازه است آغوشم
کمند زلف که وا کرده سیدا امروز
ز جای خویش سراسیمه می رود هوشم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به موضوع پیری و زوال اشاره میکند. او نمیتواند جوانیاش را فراموش کند و احساس میکند که سالهایش به سرعت در حال گذرند. با وجود خمیدگی سن، او به گرمی زندگی و لذتبخشی آن اشاره کرده و خود را به بزم بادهفروشان میسپارد. او با احساس سرگشتگی و سردرگمی در زندگی مواجه است و از کسادی روزگار شکایت میکند. در عین حال، عشق و یادآوری لحظات خوشبختی و عشق را در قلبش نگه داشته و امیدوار است که روزی به آن برگشته و از آن لذت ببرد. شاعر در انتها به زلف و زیبایی میپردازد که همچون نیرویی او را میکشاند و هوش و حواسش را مشغول میکند.
هوش مصنوعی: در دوران پیری، نمیتوانم زمان مرگ را نادیده بگیرم؛ شانههای خمیدهام مانند حلقهای در گوشم میماند که یادآور این واقعیت است.
هوش مصنوعی: وقتی که دایرهی آرامشم تنگ نباشد، مانند هلال عید، آغوشم باز و گشوده خواهد بود.
هوش مصنوعی: از محلهی بادهفروشان بیرون نمیروم، چرا که نوشیدنیای که در آنجا هست، هوش و حواسم را گرفته و نمیتوانم از آنجا فاصله بگیرم.
هوش مصنوعی: در این دشت، به جز از افرادی که گم شدهاند، نمیتوانم هیچ چیز پیدا کنم. مانند گردبادی که خانهام را بر دوش دارد و نمیتوانم جایی را برای سکونت بیابم.
هوش مصنوعی: کسی که به خاطر ناچیزی و فقر ما مهربانی کرده، اگر تمام دنیا را به من بدهند، حاضر نخواهم بود آن لطف و محبت را بفروشم.
هوش مصنوعی: در جمع کسانی که مشغول نوشیدن هستند، من هیچ علاقمندی نمیبینم و همین بهتر است که من آن دوران را فراموش کنم.
هوش مصنوعی: به یاد زیباییهای گلستان، منتظر بمان که آغوشم پر از خواب و خستگی است و میخواهد مانند گلی بیدار شود.
هوش مصنوعی: زلف دراز و پیچدرپیچ معشوق امروز به طرز غریبی رها شده و بیقرار از جای خود میرود، و من در این حال در فکر و خیال او هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خدایگان وزیران و پادشاه صدور
که با نفاذ تو هست از قضا فراموشم
یکی ز آتش جور سپهر بازم خر
که از تجاوز او همچو دیگ میجوشم
عجب مدار که امروز مر مرا دیدست
[...]
بزرگوارا سالی زیادت است که من
به جام نظم می مدح تو همی نوشم
ندیده ام ز تو نانی چنانک بر گویم
نیافته ز تو چیزی چنانک در پوشم
به مجلسی که ز جودت مرا سئوال کنند
[...]
ز مطبخی سخن خوش رسید در گوشم
که لذتش به همه کاینات نفروشم
بیا که پخته شد اکنون مزعفر و حبشی
ز حد گذشت ز اندازه تا به کی جوشم
ز اشتیاق و تمنای صحنک بغرا
[...]
ز جوش ناطقه درحالتیکه خاموشم
سخن زسینه پرد ، بردریچه گوشم
زآب کوثر و باد بهشت بی خبرم
دمی که از نفس گرم خویش درجوشم
زبوی باده طبعم وداع هوش کنند
[...]
گرفته با برو دوش تو الفتی دوشم
تهی مباد ز سرو تو هرگز آغوشم
ز دست سیلی ایام، شکوه ای دارد
به بزم، ناله ی دف آشناست با گوشم
ز دست هرکه دمی آب خورده ام چون تیغ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.