گنجور

 
سیدای نسفی

نمی شود دم پیری اجل فراموشم

قد خمیده من حلقه ایست در گوشم

چو هاله دائره مشربم نباشد تنگ

هلال عیدم و باشد کشاده آغوشم

ز کوی باده فروشان نمی روم بیرون

نموده اند می و برده اند از هوشم

جز ز منزل سرگشتگان نمی یابم

چو گردباد در این دشت خانه بر دوشم

توکلی که تهیدستیم کرم کرده

اگر تمام جهان را دهند نفروشم

به بزم باده کشان نشاء نمی بینم

همان به است که دوران کند فراموشم

به یاد سیر گلستان انتظارم کن

لبالب از گل خمیازه است آغوشم

کمند زلف که وا کرده سیدا امروز

ز جای خویش سراسیمه می رود هوشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

خدایگان وزیران و پادشاه صدور

که با نفاذ تو هست از قضا فراموشم

یکی ز آتش جور سپهر بازم خر

که از تجاوز او همچو دیگ می‌جوشم

عجب مدار که امروز مر مرا دیدست

[...]

ظهیر فاریابی

بزرگوارا سالی زیادت است که من

به جام نظم می مدح تو همی نوشم

ندیده ام ز تو نانی چنانک بر گویم

نیافته ز تو چیزی چنانک در پوشم

به مجلسی که ز جودت مرا سئوال کنند

[...]

صوفی محمد هروی

ز مطبخی سخن خوش رسید در گوشم

که لذتش به همه کاینات نفروشم

بیا که پخته شد اکنون مزعفر و حبشی

ز حد گذشت ز اندازه تا به کی جوشم

ز اشتیاق و تمنای صحنک بغرا

[...]

عرفی

ز جوش ناطقه درحالتیکه خاموشم

سخن زسینه پرد ، بردریچه گوشم

زآب کوثر و باد بهشت بی خبرم

دمی که از نفس گرم خویش درجوشم

زبوی باده طبعم وداع هوش کنند

[...]

سلیم تهرانی

گرفته با برو دوش تو الفتی دوشم

تهی مباد ز سرو تو هرگز آغوشم

ز دست سیلی ایام، شکوه ای دارد

به بزم، ناله ی دف آشناست با گوشم

ز دست هرکه دمی آب خورده ام چون تیغ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه