گنجور

 
سیدای نسفی

نگاه باده پرست تو برده از هوشم

سودا سرمه چشم تو کرده خاموشم

تبسم لب تو تازه کرده داغ مرا

نمی شود نمکت سالها فراموشم

رسیده است رگ و ریشه ام به سنبل تو

به خدمتت ز غلامان حلقه در گوشم

به یک لباس همه عمر قانعم چون سرو

قبای تازه کشیدست رخت از دوشم

می رسیده ام و آب سرد ریخته اند

تمام آتشم اما فتاده از جوشم

چو سیدا نگشایم زبان عجیب کسی

نشسته قاصد غماز در بناگوشم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
انوری

خدایگان وزیران و پادشاه صدور

که با نفاذ تو هست از قضا فراموشم

یکی ز آتش جور سپهر بازم خر

که از تجاوز او همچو دیگ می‌جوشم

عجب مدار که امروز مر مرا دیدست

[...]

ظهیر فاریابی

بزرگوارا سالی زیادت است که من

به جام نظم می مدح تو همی نوشم

ندیده ام ز تو نانی چنانک بر گویم

نیافته ز تو چیزی چنانک در پوشم

به مجلسی که ز جودت مرا سئوال کنند

[...]

صوفی محمد هروی

ز مطبخی سخن خوش رسید در گوشم

که لذتش به همه کاینات نفروشم

بیا که پخته شد اکنون مزعفر و حبشی

ز حد گذشت ز اندازه تا به کی جوشم

ز اشتیاق و تمنای صحنک بغرا

[...]

عرفی

ز جوش ناطقه درحالتیکه خاموشم

سخن زسینه پرد ، بردریچه گوشم

زآب کوثر و باد بهشت بی خبرم

دمی که از نفس گرم خویش درجوشم

زبوی باده طبعم وداع هوش کنند

[...]

سلیم تهرانی

گرفته با برو دوش تو الفتی دوشم

تهی مباد ز سرو تو هرگز آغوشم

ز دست سیلی ایام، شکوه ای دارد

به بزم، ناله ی دف آشناست با گوشم

ز دست هرکه دمی آب خورده ام چون تیغ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه