فصل خزان رسید ز گلها اثر نماند
از بلبلان به باغ به جز بال و پر نماند
کردیم عمر خویش چو گل صرف رنگ و بوی
زاد رهی که بود برای سفر نماند
فانوس کرده در ته دامن چراغ را
پروانه را کسی که شود راهبر نماند
کنعان سپرد یوسف خود را به دست گرگ
دیگر محبت پدری بر پسر نماند
لبریز شد ز جوش گدا کوچه های شهر
چندانکه بر نسیم تلاش گذر نماند
امروز بس که آئینه ها را گرفت زنگ
خاصیتی که بود به صاحب نظر نماند
دادند اهل جود به سایل جواب ها
اکنون به این گروه به جز گوش کر نماند
پیغام ها ز یار شنیدیم و گل نکرد
ما از این نهال امید ثمر نماند
از گریه سیدا سر خاری نگشت سبز
این بار اعتبار به مژگان تر نماند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به وجوه مختلف زوال و نابودی اشاره دارد. فصل خزان از زیباییهای طبیعت مانند گلها و بلبلها میکاهد و نشانههای زندگی و امید کاهش مییابد. شاعر از عمر خود میگوید که بیهوده صرف رنگ و بوی گذرا شده و دیگر برای سفر چیزی باقی نمانده است. او به پیچیدگی روابط انسانی اشاره میکند، بهویژه نسبت پدر و پسر که از محبت تهی شده است. در شهر، گداها و فقر موج میزند و زنگار بر آیینهها نشسته، به نوعی بیداری و درک جوامع از بین رفته است. اشعار به حسرت و ناامیدی از ناامیدیهای عشق و روابط اجتماعی میپردازد و در نهایت به نتیجه میرسد که امید و ثمر از دل این ناکامیها سر بر نمیسُراید.
هوش مصنوعی: زمان خزان فرا رسیده و دیگر نشانی از گلها در باغ نیست. از بلبلان فقط بال و پرشان باقی مانده است.
هوش مصنوعی: زندگیمان را مانند گل در رنگ و عطر سپری کردیم و در سفری که پیش گرفتیم، چیزی برای بازگشت باقی نماند.
هوش مصنوعی: کسی که در تاریکی برای خود نوری ایجاد کرده و راه را میبیند، دیگر نیازی به هدایت دیگران نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: کنعان، یوسف را به دست کسی دیگر سپرد و محبت پدری نسبت به پسرش از بین رفت.
هوش مصنوعی: کوچههای شهر چنان پر از هیجان و فعالیت شدهاند که حتی نسیم هم فرصتی برای عبور و گذر ندارد.
هوش مصنوعی: امروز به قدری آئینهها غبار آلود شدهاند که دیگر هیچ کس از خاصیت آنها بهرهمند نمیشود.
هوش مصنوعی: اهل بخشش به سرفرازان و نیازمندان پاسخ دادند، اما اکنون برای این جمع، جز صدای گوشهای ناشنوا چیزی باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: ما از یار پیامها را شنیدیم، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. از این درخت امید، چیزی برای برداشت باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: از اشک و اندوه سیدا (سید بزرگ) هیچ نشانهای از زندگی و سرسبزی پیدا نشد و این بار اعتبار و ارزش به پلکهای اشکبار نتوانست برسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماند
بی او قرار و صبرم از این بیشتر نماند
روشن همی نبینم بی روی او جهان
گویی به دیدگان من اندر بصر نماند
خونِ جگر ز دیده بپالود آنچه بود
[...]
از مرگ رافع بن علا، آن جهان جود
از رفعت و علا بجهان در اثر نماند
نه شخص او برفت، که شخص کرم برفت
نه ذات او ماند، که ذا هنر نماند
واحسرتا که شاخ امیدم به بر نماند
چندان که بو کنم ز درختم ثمر نماند
افتاد نور صبح نخستین به بسترم
رفتم ز خواب چشم بمالم سحر نماند
دوران خراج ملک بدخشان ز من گرفت
[...]
در هجرت، از شکست، دلم را اثر نماند
زین پیش بی تو بود قرارم، دگر نماند
شمعی که تازه کشته شود، دودش اندک است
بازآ که بی تو یک نفسم بیشتر نماند
ای بلبلان، بقای شما باد در چمن
[...]
در عهد ما رواج به اهل هنر نماند
امروز آبروی به لعل و گهر نماند
پروانه رفت نشاء پرید و قدح شکست
از شمع یادگار به جز چشم تر نماند
از هیچ خانه یی نبرآمد صدای جود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.