شمارهٔ ۶ - این ترکیب بند مرثیه ایست که در فوت ولد دلبندم نورالدین محمد که دوازده روز در فضای دنیا بود گفته شده
دوش آن زمان که تیر شهاب از کمان فتاد
ما را ستاره خلف از آسمان فتاد
همچون هلال عید طلوع و غروب کرد
فرزند من به طالع من هم قران فتاد
دردانه ام که جا به کنار کسی نکرد
آمد ازان هان و برون زین جهان فتاد
گفتم بلند بانگ اقامت به گوش او
ساکن نشد که بارگیش خوش عنان فتاد
بالین که از عدم به سرای وجود برد
مست شبانه بود به خواب گران فتاد
موی سرش به نقره برابر گذاشتم
قسمت نگر که خاک به موی میان فتاد
ساحل کف سئوال به دریا گشاده بود
زد موجه محیط و دری بر کران فتاد
از چرخ روز کور سراسیمه سرترم
کحل الجواهرم به شب از کحل دان فتاد
فراش نقش خانه به جاروب می برد
من اعمی و به شب درم از ریسمان فتاد
یک میوه بر درخت برومند بسته شد
وان هم نپخته در نظر باغبان فتاد
لب ناگشوده غنچه ام از شاخ کنده شد
سر برنکرده بیضه از آشیان فتاد
زودش چو ماه نو فلک از شیر باز کرد
طفلم به دست دایه نامهربان فتاد
معجز به کعبه، سحر به کشمیر می برند
از تخم من که در گل هندوستان فتاد
رطب اللسان به خاک عظیم رمیم شد
عیسی دمی ز دامن آخر زمان فتاد
در باغ و مزرع همه کس برگ ریز شد
ما را درخت و شاخ ز باد خزان فتاد
توأم نگشت سور می و نغمه بر لبم
تا مرگ دختر و پسرم توأمان فتاد
اشگم چو فرقدان ز سر آسمان گذشت
کز آسمان طالع من فرقدان فتاد
دختر که پار مرد پسر در عوض بزاد
امسال غبن شد که زیان بر زیان فتاد
شاید که خار بر سر سرو و سمن کنم
کان گل که بود تاج سر بوستان فتاد
آه این چه ذوق بود که در کام جان شکست
مغزم به لب رسید و به حلق استخوان شکست
تا چشم من ز فوت در من سحاب شد
هرجا دری به بطن صدف بود آب شد
بر من جهان سیاه شد از مرگ نور دین
بر چرخ زهره نوحه گر آفتاب شد
ماه از جفای چرخ خراشید روی خویش
خون ریخت بر زمین و لقب آفتاب شد
از بس که سوختم دل بیرحم دشمنان
بر داغ گوشه جگر من کباب شد
سنگم بر آبگینه مینا زد آسمان
جرعه ز خاک و خاک ز جرعه خراب شد
آمد به خوشه تخم امیدم به خون دل
وان خوشه دانه کرد و دگر خون ناب شد
سبع المثانی آن ولد ثانیم نماند
ام الولد نرفت که ام الکتاب شد
در حیرتم که شربت مرگش ز هوش برد؟
یا شیر دایه زان لب میگون شراب شد؟
سرخوش غنوده بود در آغوش جان من
چشمان نیم خواب گشود و به خواب شد
رفتم لبان ببوسمش از لطف جان سپرد
آب حیات از نفس من سراب شد
گیرم ز مهر تربت او در بغل کشم
فرزند شد تراب و پدر بوتراب شد
گفتم ز بعد یک چله تطهیر او دهم
از اعتکاف یک دهه در پیچ و تاب شد
آهم اگر مزاحم گردون شود چه سود؟
نتوان سوی فرشته به رجم شهاب شد
بر رمل طالعش مژه ام نقطه ای نهاد
در خانه حیات وی این انقلاب شد
صبح نخستیم نفسی چند رخ نمود
صبح دوم به نیم نفس در نقاب شد
اشگم بنات نعش ز نعش بنات گشت
چشمم سراب نقش ز نقش سراب شد
اندوه من ز خوردن اندوه شد قوی
گنجشگ شد عقاب چو قوت عقاب شد
ما را جگر ز شکر هندوستان بسوخت
آهو کجا چرید که خون مشگ ناب شد
افتاده ام به گوشه پیری و بی کسی
چون خیمه کهن که گسسته طناب شد
گو نقش شو خراب نظر بر حقیقتست
صد در عدد یکیست که صد جا حساب شد
شهباز من ز عرش به زیر آمدن چه سود؟
صیدی نکرده از همه سیر آمدن چه سود؟
واحسرتا که شاخ امیدم به بر نماند
چندان که بو کنم ز درختم ثمر نماند
افتاد نور صبح نخستین به بسترم
رفتم ز خواب چشم بمالم سحر نماند
دوران خراج ملک بدخشان ز من گرفت
لعلی که کوه داشت به طرف کمر نماند
بر عاجزان ز بی بصری خنده می زدم
چشمم بصیر گشت که نور بصر نماند
چندان طپیدم از غم همجنس خویشتن
کو را قفس شکست و مرا بال و پر نماند
گویی که نقش انجم و افلاک رفته اند
در نه صدف به طالع من یک گهر نماند
صحرانورد و سوخت مغزم ز کار خویش
بحر از درم پرست و در ابرم مطر نماند
بر طفل من که مردمک دیده منست
چندان گریست سنگ که نم در حجر نماند
پستان غنچه بی نفس صبح خشگ گشت
شیر سحاب بی لب گلبرگ تر نماند
سودای قوم شوق کلیم اللهی ببرد
آن نعره اناالله و نور شجر نماند
با شکر دکن گل ایران سرشته گشت
در طبع هند خاصیت گلشکر نماند
صیاد در کمینگه آهو نشسته بود
مشگی که نافه بست به خون جگر نماند
چون روز در نقاب شدم کافتاب رفت
چون شب سیاه پوش شدم کان قمر نماند
پامال حادثات سپهرم به حیرتم
دهرم چگونه یافت چو از من اثر نماند
بیند چو روزگار دری از نتاج من
دفنش کند که در خور عقدش گهر نماند
چرخم به این بلای بزرگ امتحان نمود
دیگر به من نفاق قضا و قدر نماند
کاری چنین خطیر مرا کز جهان فتاد
در نزد خاطرم دو جهان را خطر نماند
مداح خود به مرتبه خویشتن شدیم
گر مختصر شدیم سخن مختصر نماند
بهتر که اصل و نسل به خاک وطن بریم
ما را که در دیار غریبی پسر نماند
از نور دین محمد حوری جمال حیف
رفت و نیافت تربیت ماه و سال حیف
نور دو چشمم آن در دریا تبار کو؟
او رفت و من روان ز پیش یادگار کو؟
از سلک نظم عترت من انتظام یافت
همزاد گوهر سخن آبدار کو؟
چرخم به نسیه ریزه خوان هم نمی دهم
نقد درست سکه کامل عیار کو؟
نفخی که شد به دامن مریم نهان چه شد؟
دستی که شد ز جیب کلیم آشکار کو؟
مژگان حور پنجه شیرست بر دلم
آن چشم آهوانه مردم شکار کو؟
بر فضل من نماند گواهی زمانه را
طفلی که بود واسطه افتخار کو؟
محروم گشته ام شب از آواز گریه اش
آن گریه ای که با دل من داشت کار کو؟
حوران اشگ بر سر خاکش فتاده اند
گو بکریان چشم مرا پرده دار کو؟
بی مادر و پدر ننهد پای بر صراط
حفظ ملایکش ز یمین و یسار کو؟
لطفست اگر اجل به کسی شربتی دهد
قحط سخاست داروی دفع خمار کو؟
کشتم ز گرم و سرد تموز و خزان بسوخت
بگذاشت چار فصل حیاتم بهار کو؟
در برگ ریز عمر ز کف رفت حاصلم
تخم نشاط خاطر امیدوار کو؟
از اختلاف روز و شبم دانه ای نرست
عمرم گذشت حاصل لیل و نهار کو؟
جان بانگ «ارجعی » شنود صبر چون کند؟
شهباز را که نعره زند شه قرار کو؟
در عرصه عدم همه مستان فتاده اند
از مست من خبر که دهد؟ هوشیار کو؟
گیرم به دیده پا نهد آن دیده از کجاست؟
گیرم که در کنار من آید کنار کو؟
خواهم دهم فریب به دنیا چو آدمش
راه بهشت و حیله طاوس و مار کو؟
هم قبر او ز هدیه او زرفشان کنید
ای مهر طوق و ای مه نو گوشوار کو؟
ای آسمان که زایر این روضه ای مدام
بر مرقدش ز زهره و پروین نثار کو؟
این نرگس و سمن که کنیزان این درید
درج عبیر و مجمره عطربار کو؟
ای ناله صور غم به دل خاک درفکن
وز روی خاک پرده افلاک درفکن
خیزید تا ز عقده برآریم ماه را
یک سو کنیم پرده مهد سیاه را
مشگین کنیم از تف دل سقف زرنگار
لعلی کنیم از نم خون بارگاه را
اول گلاب دیده فشانیم بر زمین
وآنگه به جعد آه بروبیم راه را
گرد و غبار کوی بشوییم ز آب چشم
فرش قدم کنیم نشان جباه را
وآنگه ز صحن خانه به ایوانش آوریم
بندیم بر محفه عودی کلاه را
همچون بنات نعش بگیریم نعش او
چو کهکشان کنیم به سر جمله کاه را
از خانه تا حظیره بسوزیم تف زنان
هم مشغل دو دیده و هم شمع آه را
پس وقت دفن پرده ز رویش برافکنیم
تا پر کند ز نور و صفا خوابگاه را
از برکت شفاعت فرزند ما سزد
بخشند تا به آدم و حوا گناه را
تا دیده ام که بر رخ او خاک کرده اند
نفکنده ام به روی رفیقان نگاه را
ای بس شگفت رسم که اخوان عزیز خویش
در چاه افکنند و بپوشند چاه را
در سایه شفاعت نخل مزار او
امید بسته ایم عطای الاه را
محنت کشیدگان به غربت فتاده ایم
بگذاشته ز جور حوادث پناه را
از بهر کیمیای فراغت ز شهر خویش
برکنده ایم ریشه مردم گیاه را
بس در هوای مسکن غربت گداختیم
اکسیر اگر کنیم سزد خاک راه را
از سیم طلعتان نشابور کرده ایم
کان زر سفید زمین سیاه را
خیزند اگر ز خاک شفیعان ما به حشر
در محشر آوریم دو عالم سپاه را
بهتر که جسم زار به خاک وطن بریم
حق مهربان کند دل عباس شاه را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر، شعری غمانگیز و دلشکسته از فردی است که از مرگ فرزند خود به شدت متاثر و دردی جانکاه را تجربه میکند. شاعر با توصیف زیبای وضعیت خود و احساساتش، به توصیف وضعیتهای مختلفی میپردازد، از شهابهایی که به زمین میافتند تا بارانی که بدون احساسی از شادی میبارد. او به تأمل در زندگی و فقدان فرزندش میپردازد و هر بخش از شعر را با حسرت و تاسف از دست رفتهها همراه میکند.
شاعر از تداوم درد و غم خود میگوید و به یادآوری لحظات شیرین پیشین پرداخته، حال او را به وضوح به تصویر میکشد. او احساس زوال را در هر گوشهای از زندگیاش حس میکند و به شدت از فقدان فرزندش رنج میبرد. در نهایت، او امید دارد که ملایک بر او حاکم باشند و در روز قیامت از شفاعت فرزندش نصیبی برد و حسرتهایش را تخفیف دهد.
شعر به خوبی حالت اندوه و غم انسان را در برابر مرگ و فقدان نشان میدهد و به ما یادآوری میکند که درد از دست دادن عزیزان چه اندازه عمیق و شدید است.
هوش مصنوعی: شب گذشته هنگامی که شهابسنگ از کمان آسمانی سقوط کرد، ما نیز بهنوعی از آسمان ستارهای بهعنوان جایگزین دریافت کردیم.
هوش مصنوعی: فرزند من مانند هلال ماه رمضان به دنیا آمد و به زندگی من نور و خوشبختی آورد.
هوش مصنوعی: من گوهری ارزشمند هستم که هیچگاه به کناری گذاشته نشدهام، و حالا از این دنیا بیرون رفتهام.
هوش مصنوعی: به او گفتم که صدای بلندی برای ماندن بزنید، اما او همچنان آرام نشد و در نهایت، بار سنگینش به آرامی به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: در رختخوابی که از هیچ به دنیای وجود منتقل شده، مستی شبانه به خواب عمیق فرو رفته است.
هوش مصنوعی: موهای سر او را با نقره مقایسه کردم، اما توجه کن که خاک به موهای وسط او افتاده است.
هوش مصنوعی: ساحل دریا پر از سوالات و کنجکاویها بود، و امواج دریا به سمت آن میآمدند و در کنار ساحل به زمین میافتادند.
هوش مصنوعی: از چرخ روز که مملو از دستانداز و ناپایداری است، من کمی سرگردان و مضطربتر هستم. در شب، زیبایی و درخشش هایم را کمی فراموش میکنم و به خواب میروم.
هوش مصنوعی: یک خدمتکار در حال جارو کشیدن نقشهای خانه است و من که نابینا هستم، شب در تاریکی به ریسمانی که به پایم گره خورده، برخورد میکنم.
هوش مصنوعی: میوهای بر درخت سرسبز و تنومند رشد کرد، اما هنوز نرسیده و نپخته به نظر باغبان افتاد.
هوش مصنوعی: غنچهای که هنوز باز نشده بود، از درخت جدا شد و به زمین افتاد، در حالی که تخم پرندهای هم از لانهاش به پایین سقوط کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که ماه نو به سرعت میآید، آسمان از شیر فاصله میگیرد و نوزادم به دستان دایهای بیمهری سپرده میشود.
هوش مصنوعی: معجزه را به کعبه و جادو را به کشمیر میبرند؛ از دانهای که من شدم و در خاک هند روییده است.
هوش مصنوعی: زبان رطب و شیرین به خاک پرمقدار و عظیم رمیم شد و عیسی در دم آخر زمان از دامن او سقوط کرد.
هوش مصنوعی: در باغ و زمین هر کس دچار افت و خسارت شد، اما ما درخت و شاخهامان به خاطر وزش بادهای پاییزی آسیب دیده است.
هوش مصنوعی: من هرگز نتوانستم از شراب و موسیقی لذت ببرم تا زمانی که هر دو فرزندم به طور همزمان فوت کردند.
هوش مصنوعی: چشمانم مانند ستاره ای در آسمان به سمت بالا میرود، زیرا سرنوشت من از آسمان همچون ستاره ای دیگر به زمین افتاده است.
هوش مصنوعی: دختر به خاطر درگذشت پدرش دچار دردسر و مشکلاتی شده است و به همین دلیل، احساس ناکامی و زیان بیشتری کرده است.
هوش مصنوعی: شاید به خاطر اینکه گل سرسبد باغ با افتادنش، حالا خارها را بر سر سرو و سمن بگذارم.
هوش مصنوعی: آه، چه حسی بود که در دل دردناک شد، عقل و فکر من به حدی به لبهای من نزدیک شد که تقریباً فرو ریخت و استخوانهایم از شدت فشار شکست.
هوش مصنوعی: وقتی که چشم من پر از اشک و غم شد، هر جا که نگاه میکردم، مانند دریایی بود که در دل صدف قرار دارد و به طرز زیبایی به وجود میآمد.
هوش مصنوعی: پس از مرگ دین، دنیا بر من تاریک و سیاه شد و مانند نوحهگری، زهره (Venus) بر گردونه آسمان به سوگ آفتاب نشسته است.
هوش مصنوعی: ماه به خاطر ظلم و بیرحمی زمان، صورتش زخمی و خونین شد و این حادثه باعث شد که لقب آفتاب را بگیرد.
هوش مصنوعی: به خاطر سوزش و درد زیادی که از دشمنان احساس کردم، دل بیرحم آنها باعث شد که زخم من به شدت عمیق شود و مانند کباب بسوزد.
هوش مصنوعی: من به خاطر سختی و محکم بودن خود مانند سنگ، به زیبایی و لطافت شیشه (آبگینه) ضربه زدم. آسمان (عشق یا زندگی) از خاک یک جرعه نوشید و این جرعه باعث شد که خاک به حالت ویران و خراب درآید.
هوش مصنوعی: امید من با درد و رنج زیاد به بار نشسته، اما در نهایت آنچه به دست آمد، دیگر به شکلی ناب و خالص نیست.
هوش مصنوعی: سبع المثانی، یعنی سوره حمد، برای من به عنوان فرزندی دوم باقی مانده است و مادر فرزندی که هیچگاه از او جدا نشدهام، به نوعی به کتاب آسمانی تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: متن به تفکر و حیرت شاعر اشاره دارد. او در تعجب است که آیا نوشیدن مرگ باعث بیهوشی او شده است یا شیر دایه از آن لبهای زیبا به شراب بدل شده است؟ این سوالات نشاندهنده کنجکاوی و تأمل عمیق شاعر در مورد زیبایی و مرگ است.
هوش مصنوعی: شخصی شاد و آرام در آغوش من خوابیده بود که ناگهان چشمانش را نیمه باز کرد، اما دوباره به خواب رفت.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و محبت، به سراغ او رفتم تا لبانش را ببوسم، اما او انقدر زیبا بود که جانم را گرفت و آب حیات من به سرابی تبدیل شد.
هوش مصنوعی: اگر من عشق و محبت او را در آغوش بگیرم، فرزندی از خاک او به وجود میآید و پدرش به خاک تبدیل میشود.
هوش مصنوعی: پس از گذراندن یک دوره چهل روزه پاکسازی، تصمیم گرفتم که از گوشه نشینی خودم یک هفته دیگر بیشتر بگذرانم، ولی دچار دلهره و افکار متناقض شدم.
هوش مصنوعی: اگر آه و نالهام به آسمان برسد، چه فایدهای دارد؟ نمیتوانم مانند شهاب بر فرشتگان بیفتم.
هوش مصنوعی: در روزگار خود، نقطه ای از زیبایی و شگفتی بر مسیر زندگیاش افتاد که باعث تغییر و تحولی بزرگ در وجود او شد.
هوش مصنوعی: در آغاز صبح، چهرهای از جمال و زیبایی جلوهگر شد، اما در صبح دوم، با کمی تغییر و احتیاط، آن زیبایی دوباره پنهان شد.
هوش مصنوعی: چشمم به خاطر اشکهایم به مانند نخلهای بیجان شده، و به یاد نقشهایی که از سراب دیدم، چشمم دچار توهم و کجفهمی شده است.
هوش مصنوعی: اندوه من به قدری زیاد شده که مثل یک عقاب قوی شده است. غم و اندوه من باعث شده که به اندازه نیروی یک عقاب قوی شوم.
هوش مصنوعی: ما از شکر هندوستان دلمان به شدت آزرده شده است. آهو کجا چرا دارد که خون عطر ناب به وجود آمد؟
هوش مصنوعی: من در گوشهای از زندگی تنهایی و پیری به سر میبرم، مانند یک چادر قدیمی که طنابهایش پاره شده و دیگر نمیتواند ایستاده باشد.
هوش مصنوعی: اگر به نظر خواهی بیفتی، متوجه میشوی که ظاهرسازی تنها یک رویاست و در واقعیت، در میان صدها مورد، تنها یکی مهم است که در نهایت رقم میخورد.
هوش مصنوعی: پرنده بلندپرواز من، چه فایدهای دارد که از آسمان پایین بیایی؟ وقتی که هیچ شکار و طعمهای نکردهای، پایین آمدن تو چه سودی دارد؟
هوش مصنوعی: وای بر من که دیگر امیدم مانند یک شاخه نمانده و آنقدر هم که بخواهم از درخت ثمر ببرم، میوهای باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: صبحگاه نخستین نورش به بستر من تابید و من از خواب بیدار شدم تا چشمانم را مالش دهم، اما سحر دیگر نمانده بود.
هوش مصنوعی: زمانی که مالیات کشور بدخشان از من گرفته شد، سنگ قیمتی که در کوه وجود داشت دیگر در دسترس نبود.
هوش مصنوعی: زمانی که من به افراد ناتوان و بیخبر از اطراف خود میخندیدم، چشمم باز شد و بینایی واقعی را پیدا کردم. اکنون متوجه شدم که روشنایی بصیرت و آگاهی در من از بین رفته است.
هوش مصنوعی: من به اندازهای از ناراحتی هم جنس خودم در درونم به تپش درآمدم که قفس زندگیم را شکست، اما حالا دیگر بال و پر آزادی ندارم.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که ستارگان و آسمانها همه به دور من رفتهاند و در این شرایط، هیچ گوهر و نهایتی برای من باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: در زندگی خود، سختیها و چالشهای زیادی را تجربه کردهام، به طوری که دیگر نای ادامه دادن ندارم. در حالی که دیگران از سرمایه و ثروت خود بهرهمند هستند، من در وضعیت دشواری قرار دارم و چیزی برای من باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: برای فرزند من که مثل مردمک چشم من است، سنگین و طولانی گریه کرد، تا جایی که حتی نم و رطوبت هم در سنگ باقی نماند.
هوش مصنوعی: پستان غنچه در ابتدای صبح خشک و بیجان شده است، همانطور که شیر باران بدون لبخند، گلبرگ تازه را فراموش کرده است و دیگر رنگ و نرمی خود را از دست داده است.
هوش مصنوعی: شوق دیدار خدای بزرگ، افرادی را به شدت تحت تأثیر قرار میدهد و فریاد «من هستم» از وجود آنان برخاسته است، به طوری که نشانههای نور و زندگی از درختان نیز محو میشود.
هوش مصنوعی: با تلاش و زحمت، گلهای ایران به زیبایی و لطافت خاصی دست پیدا کردند، اما در زادگاه خود، هند، دیگر آن خاصیت شیرینی و زیبایی را نداشتند.
هوش مصنوعی: در کمین آهو، صیاد منتظر نشسته بود و هیچ چیز از درد و رنجش باقی نمانده بود.
هوش مصنوعی: وقتی که روز به پایان رسید و من در دل شب فرو رفتم، مانند خورشید که غروب میکند، روشناییام را از دست دادم. اکنون که در تاریکی شب فرورفتهام، دیگر هیچ ماهی در آسمان نیست.
هوش مصنوعی: مشکلات و رویدادهای زندگی مرا زیر پا گذاشتهاند و حالا در شگفتم که چگونه میتوانم به زندگی ادامه دهم، در حالی که از من هیچ نشانی باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: وقتی که روزگار به من پشت کند و به فراموشی بسپارد، دیگر چیزی از دستاوردهایم باقی نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: من در این وضعیت سخت و امتحان بزرگ به سر میبرم و دیگر از نیرنگها و فریبهای سرنوشت چیزی برایم نمانده است.
هوش مصنوعی: کاری انجام دادم که از شدت اهمیتش، تمام دنیا به نظر من بیارزش آمد و هیچ خطری دیگر برایم احساس نشد.
هوش مصنوعی: مداح خود به سمتی رسیدیم که اگرچه سخن ما کوتاه است، ولی اهمیت و معنی آن کم نیست.
هوش مصنوعی: بهتر است که ما اصل و نسلمان را در خاک وطن بگذاریم، زیرا در سرزمین بیگانه فرزندی از ما نخواهد ماند.
هوش مصنوعی: از نور دین پیامبر محمد، زیبایی حوری به خطر افتاده و نتوانسته است تربیت شود، و این واقعا جای تأسف دارد.
هوش مصنوعی: نور دو چشمم در جستجوی کسی است که به دریا رفته است. او رفت و من در پی او در حال حرکت هستم، اما اثری از او نمییابم.
هوش مصنوعی: از میان نظم و ترتیب خاص خانواده من، آیا همزاد و همدم گوهر کلام شیرین و گوارا کجا میتواند باشد؟
هوش مصنوعی: من به خاطر چیزهای کمارزش و بیاهمیت، کار ارزشمند و واقعی خود را رها نمیکنم. من به دنبال چیزهایی با ارزش واقعی و استاندارد بالا هستم.
هوش مصنوعی: نفخی که به دامن مریم رسید، چه تأثیری داشت؟ و دستانی که از جیب پیامبر کلیم بیرون آمد، چه نشانهای داشت؟
هوش مصنوعی: چشمان زیبا و دلفریب او مانند پنجههای شیر بر قلب من تأثیر گذاشته است. اکنون، چه کسی توانسته است به این زیبایی نزدیک شود و من را شکار کند؟
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به این موضوع اشاره میکند که زمان و روزگار نتوانستهاند بر نعمتها و فضائل من گواهی دهند. او از یک طفل یاد میکند که در گذشته باعث افتخار و سربلندی او بوده است، اما اکنون دیگر هیچ نشانهای از آن افتخار باقی نمانده است. به نوعی، این بیت تأکید بر زوال افتخارات و کماعتباری زمانه دارد.
هوش مصنوعی: من شبها از صدای گریهاش محروم شدهام، آن گریهای که بر دل من تأثیر عمیق داشت، حالا کجاست؟
هوش مصنوعی: حوریان به خاطر او بر خاکش اشک میریزند. آیا کسی هست که پردهداری کند و چشم من را نگه دارد؟
هوش مصنوعی: کسی که پدر و مادر ندارد، چگونه میتواند بر راه راست قدم بگذارد و از نگهبانی فرشتگان در دو جانب خود بهرهمند شود؟
هوش مصنوعی: اگر مرگ به کسی فرصتی برای نوشیدن بدهد، در حالی که کمبود نعمتهای زندگی بر او حاکم است، پس داروی رفع درد و رنج کجاست؟
هوش مصنوعی: در اینجا، شاعر از تجربههای سخت و دشواریهایی که در طول زندگیاش داشته، صحبت میکند و به یاد میآورد که چگونه دچار ناامیدی و درد شده است. او به این فکر میکند که در میان تمام این مشکلات و چالشها، لحظاتی از شادی و زیبایی مانند بهار را فراموش کرده و اکنون از آنها خبری نیست. به عبارتی، شاعر به از دست رفتن خوشیها و زیباییهای زندگیاش اشاره میکند و میپرسد که چه بر سر آن لحظات خوب آمده است.
هوش مصنوعی: در دوران زندگیام، آنچه که به دست آوردم از بین رفته و از بین رفتن آن، حال و هوای دل و امید مرا تحت تأثیر قرار داده است. اکنون باید بگویم که کجا میتوانم نشانهای از خوشبختی و نشاط برای دل امیدوارم پیدا کنم؟
هوش مصنوعی: من از تفاوت روز و شب هیچ دستاوردی ندارم، عمرم سپری شده و نتیجهای از شب و روزهایم به دست نیاوردهام.
هوش مصنوعی: جان پرندهای که به گذشته بازگردد، چگونه میتواند صبر کند؟ وقتی که شاهین فریاد میکشد، چگونه میتواند در آرامش باقی بماند؟
هوش مصنوعی: در دنیای وجود، همه به واسطهٔ مستی گم شدهاند و هیچکس از حال من اطلاعی ندارد. آیا کسی هست که هوشیار باشد و از حال من خبر دهد؟
هوش مصنوعی: بگذار فرض کنیم که آن کسی که در نظر دارم، به چشمان من نگاه کند. حالا این سؤال مطرح میشود که او از کجا میآید؟ فرض کنیم که او در کنار من بیاید، اما کنار کدام کو؟
هوش مصنوعی: میخواهم دنیا را فریب بدهم، همانطور که آدم به راه بهشت راهنمایی شد و طاوس و مار چه حیلههایی به کار بردند.
هوش مصنوعی: این شعر به تمجید و ستایش از یک شخص خاص اشاره دارد. شاعر به زیبایی و ارزش وجودی او پرداخته و از دیگران میخواهد که با احترام و محبت به او توجه کنند. همچنین به الهامبخشی و اثرگذاری این فرد در زندگی دیگران اشاره شده است. شاعر با بیان این جملات، احساساتی عمیق نسبت به محبوب خود را بیان میکند و از زیباییهای او همچون طوق و گوشواره یاد میکند.
هوش مصنوعی: ای آسمان، تو که همیشه زائر این مکان مقدس هستی، بر روی مرقد او درود بفرست و گلهای زهره و پروین را نثار کن!
هوش مصنوعی: این گل نرگس و گل سمن که بردههای این مکان هستند، چه عطر و بوی خوشی دارند که در فضای اینجا پخش شده است؟
هوش مصنوعی: ای درد و نالهات را به دل خاک بریز و از روی زمین پرده آسمان را کنار بزن.
هوش مصنوعی: بیایید برای رهایی از مشکلات و دغدغهها، شب را کنار بزنیم و روشنایی را به میدان بیاوریم.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به توصیف زیبایی و جلالی پرداخته است که میتواند فضایی شگفتانگیز و پر از رنگ و نور را ایجاد کند. او به تصویری اشاره میکند که در آن، رنگینکمانی از زیباییها و احساسات مختلف به وجود میآید. این تصویر میتواند نمادی از شگفتی، احساس و زیبایی در زندگی یا هنر باشد.
هوش مصنوعی: در ابتدا، گلبرگهای گلاب را به زمین میپاشیم و سپس با زیبایی و ناز، به سوی راهی که در پیش داریم میرویم.
هوش مصنوعی: از اشک چشم بپاکیم گرد و غبار کوی معشوقه را و با قدمهای خود، نشان جبین او را بروی فرش بگذاریم.
هوش مصنوعی: سپس از حیاط خانه به حیاط بزرگتر میرویم و کلاهمان را با سلیقهای خاص بر سر خواهیم گذاشت.
هوش مصنوعی: ما مانند ستارههای دنبالهدار، او را در برمیگیریم و به مانند کهکشانها، تمام کاهها را به دور او جمع میکنیم.
هوش مصنوعی: از خانه تا حظیره ما بسوزیم و در کنار هم با اشک و آه، دلمان را روشن نگه داریم.
هوش مصنوعی: پس از اینکه او را دفن کردیم، پرده را از روی او کنار خواهیم زد تا خوابگاه او پر از نور و صفا شود.
هوش مصنوعی: به خاطر شفاعت فرزند ما، شایسته است که گناه آدم و حوا بخشیده شود.
هوش مصنوعی: تا وقتی که دیدهام بر چهره او غباری نشسته، نتوانستهام به دوستانم نگاه کنم.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به حیرت و شگفتی خود اشاره دارد که چگونه افراد نزدیک و عزیز، به یکدیگر آسیب میزنند و ناخواسته باعث درد و رنج همدیگر میشوند. این رفتار نادرست و غیرقابل درک را با تصویری از انداختن کسی به درون چاه و سپس پوشاندن چاه، به تصویر کشیده است.
هوش مصنوعی: ما در پناه شفاعت درخت نخل مزار او به رحمت الهی امید داریم.
هوش مصنوعی: ما که در غربت و دوری از دیار خواری کشیدهایم، به خاطر سختیهای زندگی، پناه را به فراموشی سپردهایم.
هوش مصنوعی: به خاطر دستیابی به آرامش و راحتی، از زادگاهمان جدا شدهایم و ریشهداران را از جا کندهایم.
هوش مصنوعی: ما به شدت در آرزوی زندگی در دیار غربت سوختهایم، اگر بخواهیم به بالاترین مرحله برسیم، سزاوار است که به دنبال حقیقت و راه درست باشیم.
هوش مصنوعی: ما به زیبایی چهره شما در نشابور (شهر هنر و زیبایی) اشاره کردهایم که مانند نقرهای است که زمین تاریک را روشن میکند.
هوش مصنوعی: اگر شفیعان ما در روز قیامت از خاک بر خیزند، ما دو عالم را به صف حاضر خواهیم کرد.
هوش مصنوعی: بهتر است که بدن آسیبدیدهام را به زادگاهم ببرم تا خداوند مهربان دل عباس شاه را خوشنود کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.