گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲۳

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت

وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای

وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه‌ای

وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند

وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای

وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت

جمله بی‌قراریت از طلب قرار تست

طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جمله ناگوارشت از طلب گوارش است

ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جمله بی‌مرادیت از طلب مراد تست

ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی

تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد

از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محسن دایی نبی » آخرین غزل رومی » یار چه کار آیدت؟

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

شاید در مصرع اول بیت هفتم «ناگواریت» به جای «ناگوارشت» درست باشد. از دوستان کسی به دیوان شمس چاپی دسترسی دارد؟

رسته نوشته:

بیت ۷ مصرع یک
در چاپ فروزانفر چنین است:
“جمله ی ناگوارشت از طلب گوارش است”

پاسخ: ممنون، پس نقل ری‌را غلط نیست و نیاز به تغییر ندارد.

بهمن صباغ زاده نوشته:

درود
در پایان مصرع دوم به نظر می‌رسد علامت سوال لازم باشد:
وان نفسی که بیخودی، یار چه کار آیدت؟
سپاس

شکوه نوشته:

سلام و عرض خسته نباشید خدمت تمامی دوستان گرامی:
اگر بخواهم معنی و مفهوم و تفسیر این شععر مولانا را پیدا کنم باید به چه منبعی مراجعه کنم یا کسی هست که به من در این زمینه کمک کند؟
لطفا راهنمایی کنید
ممنون

محمدامین احمدی فقیه نوشته:

سلام و درود
قابل توجه شکوفه خانم
کتاب غزلیات شمس تبریز با مقدمه و تفسیر استاد محمدرضا شفیعی کدکنی از انتشارات سخن را ملاحظه بفرمایید جواب خود را به دست خواهید آورد.

منصور پویان نوشته:

هر نفسی که برآید، ما را فرصتی ست از برای ترک ِخودیت و قرین ِیار گشتن؛ آنچنانکه در گلشن ِحضور؛ خاری نماندت. در بیخودی ست که باخودی و پیل ِشکار، حالیا یار آیدت. هنگام که بیخودی، ابر های غصه‌ همه رُفته شوند از رُخ ِآینه ات و مَه ِیار به کنار آیدت. آن دَم که باخودی همچو خزان فسرده‌ای و آنگاه که بیخودی زَمهریر ِدی چو بهار آیدت. آری آری جمله بی‌قرار شو و ترک ادّعا کن تا زهر نیز گوارا آیدت. عاشق یار شو تا که نگار شیرین سخن ات؛ از افق بَـردَمَـد و با مه و ستاره‌ها؛ دوستی ِیار و غار آیدت

سید احمد ابراهیمی نوشته:

در پایان مصرع دوم بیت اول:
وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت
بنظر میرسد نیازی به علامت سؤال نباشد و شاید بهتر این است که اینطور معنی شود:
در لحظاتی که در حضوری و گرفتار ذهن نیستی ببین که یار چقدر زیبا بکارت می آید و امورات تو را چقدر خوب مدیریت میکند.
والله اعلم

ناصر نوشته:

باسلام ، در مصرع دوم بیت ششم که گفته شده:
( طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت )
سوال اینست : که چگونه میتوان در حالت بی قراری و نا آرامی به آرامش دست یافت ؟

رضا عظیمی نوشته:

با سلام خدمت یاران گنجور
این غزل از جمله آثار مولانا است که می تواند ناظر به اندیشه تکاملی و تضادگرای وی باشد، محور یا جوهر این تضاد باخودی و بی خودی است و سایر حالات متضاد از جمله خزان و بهار، قرار و بی قرار، گوار و ناگوار و….به تناسب با محور تضاد به زایش اندیشه های ناب، تازه تر و متعالی دامن می زند، اشراف بر این کلیت یا روش متداول مولانا فهم پاره ای از ابیات را در عرصه ای فراخ تر به دست خواهد داد، و برخی ابهامات را خواهد زدود.

رضا عظیمی نوشته:

در بیت اول مصرع دوم فرض بر گذاشتن علامت سوال در انتهای مصرع ذهن بنده را به سمتی می برد که به عرض یاران می رسانم و آن اینکه شاید اینجا حالت سکر و خلسه ای عارفانه به شاعر دست داده و در لحظه ای انالحق گویان خود را از بند مفهوم یار نیز رهانیده است و چنان وجد یافته و در بیخودی غوطه می خورد که اورا با هیچ مفهومی و مصداقی حتی یار کاری نیست و توضیحش را در انتهای سایر مصرع ها می آورد، بدین شرح که کسی که پیل شکار آیدش، مه به کنار آیدش، باده یار آیدش، دی چو بهار آیدش و…. دیگر در مرتبه محو است و از مفهوم و مصداق یار نیز بی نیاز است، البته اینگونه تفاسیر توجیه ذوق شخصی اینجانب است امید که با ذوق پخته یاران ناسازگار نیفتد…

دکتر مهدی زهره وندی نوشته:

دوستان نازنینم
در مورد کارهای حضرت مولانا دچار سردرگمی نشوید. اصلا در کار او ” تضاد” یا Contradiction راهی ندارد. مبحث تضاد یک مقوله ی منطقی است و در مورد ” اوصاف” موضوعی جاریست و نه در اعمال.

این بی خودی و با خودی ، شرح داستان معراج گونه ی پیامبر و خود حضرت مولاناست بصورت هولوگرامیک .

اعتقاد بر اینست که اصل حق ، امر یست ساکت و این ما هستیم که از این امر ساکت ، بسان یک منشور که نور واحد ( به تعبیر مسامحه آمیز) در آن تابیده میشود ، به نگاه و برداشت تجزیه وار می نشینیم و جالب است که نسبت تمام این پرتو نور ها به نور پشت این منشور ، یکسان است و بقولی آن نور اصلی ، نسبتش با تمام ” عارضی” ها یکیست. نسبت خداوند به مومن و کافر یکیست. این از نگاه بالادستی و صد البته از نگاه پایین دستی ما غیر از این .
نگاه های زیبای منبعث از انگاره های حضرت مولانا ، نگاه های فراخناک بالادستی به آن تعبیر خاص است.

این اعتقاد او بشدت درست می نماید که در ” ناهشیاری” و یا به تعبیر امروزی از بخش ضمیر ناخودآگاه است که می توان به فهم امر قدسی نائل شد. شما در قرآن و به تبع اون در مثنوی که نگاه کنید ، پراکندگی شدید موضوعی می بینید که نشان از همان ” گیج بودن و یا به تعبیری ، ” وحیانی” شدن است. یک امر عظیم وقتی بر امری که به آن مظروف می شود فرود می آید و یا به تعبیری ، این یکی بالا می رود ( بالا و پایین در اینجا معنی مرتبت فهمی دارند ) ( خانه خرابی گرفت زانکه قنق زفت بود /// هیچ نگنجد فلک در در و دهلیز من ) راه، یک ” حیرانی” و به تعبیری یک ” بی خودی” بدست می دهد و در آن فضاست که ” فهم مرتبه ی پایین شروع به اقتاع شدن می کند و این را آرامش روح می گویند.
شما باید با این نگاه هم به بخش های ناهشیار گونه ی قرآن و هم به مثنوی نظر کنید و در پاره هایی که این ” گیجی” شدت می گیرد ، آنجا بیشترین حضور این عنصر ماورایی خلسه آور به چشم می خورد. اگر بیشتر در این قضیه خواستید تدقیق کنید ، به حالات پیامبر اکرم ص و حتی حضرت مولانا در زمانهایی که به نوعی دچار این ” الهام” می شده اند مراجعه کنید تا این داستان ” نا هشیاری” بیشتر مشخص شود.

یکی از مشخصه های اینکه پیامبر را ” راوی صادق ” می دانیم که تقریبا” کل فهم دینی مسلمانان و پیکره ی کل دین ، بر آن استوار است و بدون این فرض پیکره ی دین فرو می ریزد ، همین قسم از نا هشیاری هاست که اندک فرض دستکاری را در روایت های آن بزرگ انسان تاریخ ، منتفی می کند.

بر همین سیاق ، به ضرس قاطع می گویم که مثنوی هم در ارتباط با این حالات معراج گونه ی حضرت مولانا نوشته شده است و هر جا این گیجی ها را بیشتر دیدید به آنجا ها بیشتر بچسبید. هم شنیدنیست و هم لذت درک امر اصیل حق را صد چندان دارد.

قافیه اندیشم و قافیه دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من.

به مهر.

رضا عظیمی نوشته:

با سلام خدمت دوستان گنجور
چنین می نماید که بحث تضاد در آثار مولانا که اشاره به نوعی عامل انگیزاننده درونی دارد و باعث نوعی تحرک و تکامل و پویایی در عرصه معرفت است از گونه های دیگر تضاد اعم از صنعت تضاد در ادبیات و همچنین تضاد منطقی مستثناست.
این تضادهای نهفته در دل هستی البته دارای تعین و وجه خارجی نیستند و اسراری بنهفته در دل هستی به شمار می روند که در مقامی خاص بر قلب عارف مکشوف می گردد و عارف نیز مارا به مشاهده آن ها فرامی خواند، البته نباید در اینجا صرفا نقشی برانگیزاننده برای آن قایل شد چراکه تاثیر پذیری های عارف از این تضادها فراخناکی مضاعفی را برای عارف در عرصه زایش هجمه های معرفتی ایجاد می کند از جمله در همین غزل.
شاید بیان ساده تعرف الاشیا باضدادها در اینجا برای تفهیم یکی از کارکردهای تضاد مفید باشد، همچنین مطالعه ماتریالیسم دیالکتیک مارکس نیز می تواند سرنخ هایی از حیث آشنایی با کارکردهای تضاد به دست دوستان بسپارد البته با لحاظ این نکته مهم که بستر تضاد در اندیشه مارکس مادی است در حالی که عارف در بستر معنا طی مسیر می کند لذا این مطالعه صرفا از جهت آشنایی با مفهوم تضاد توصیه می شود.

حمید رضا نوشته:

«خود» واقعی نیست، وجود ندارد و زائیده برداشتها و قضاوتهای ذهنِ «من» است.
اگر به این جمله که «من از خودم متنفرم» دقت کنیم در میابیم که در آن دو فرد است. «من» که در حال زیستن است و «خودم» که ساخته و پرداخته فکر و خیال در ذهن است.
به نظر میرسد مهمترین درسی که مولوی از شمس آموخت رها شدن از «خود» و ویران کردن اندیشه های گول زننده که در ذهن خانه می کنند بود.
«هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن».
کسی که مدام خود را مورد قضاوت قرار می دهد، گاه خود را حقیرتر از دیگران تصور می کند و بنابراین شادی از او گرفته می شود،
«گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای»،
گاه خود را بزرگتر از دیگران می بیند و رفتاری متکبرانه دارد،
«گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی»
و همیشه در این خیال و شک است که دیگران نیز او را دائمأ قضاوت می کنند و فقط باید با زیرکی کارهایش را به پیش ببرد،
«گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی».

نادر.. نوشته:

گفتند: ما را تفسیر قرآن بساز ..
گفتم: تفسیر ما چنان است که می‌دانید. نی از محمد و نی از خدا..
این “من” نیز منکر می‌شود مرا ..
می‌گویمش: چون منکری، رها کن، برو ؛ ما را چه صُداع می‌دهی؟
می‌گوید: نی، نروم!
سخن من فهم نمی‌کند..
از “مقالات شمس”

پریشان روزگار نوشته:

شنیده ام اردو زبانان به مردم “بی کار ”
” پریشان روزگار ” میگویند.

( پیش از آن که کس از روزگارم بپرسد، قلمی شد!! )

پریشان روزگار نوشته:

حمید رضای گرامی
مهستی نیز گویا از “خود ” دلی خوش نداشته است:

در عالم عشق تادلم سلطان گشت
آزاد زکفر و فارغ از ایمان گشت
اندر ره خود، مشکل خود خود دیدم
از خود چو برون شدم، ره آسان دیدم

لیلا نوشته:

سلام. سپاس از سایت بینظیرتون.
در پاسخ به آقای ناصر برداشت شخصی خودمو از مصرع (طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت) رو میخواستم بگم و اون اینه که جستجوگری همیشگی باش در طلب یار جستجوگری که هر لحظه در طلبه.. و از اونجایی که همواره انسان می یابد آنچه به دنبال آن است ؛می یابی قرار و یار را.

کانال رسمی گنجور در تلگرام