گنجور

بخش ۱ - سر آغاز

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم
 

مدتی این مثنوی تاخیر شد

مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو

خون نگردد شیر شیرین خوش شنو

چون ضیاء الحق حسام الدین عنان

باز گردانید ز اوج آسمان

چون به معراج حقایق رفته بود

بی‌بهارش غنچه‌ها ناکفته بود

چون ز دریا سوی ساحل بازگشت

چنگ شعر مثنوی با ساز گشت

مثنوی که صیقل ارواح بود

باز گشتش روز استفتاح بود

مطلع تاریخ این سودا و سود

سال اندر ششصد و شصت و دو بود

بلبلی زینجا برفت و بازگشت

بهر صید این معانی بازگشت

ساعد شه مسکن این باز باد

تا ابد بر خلق این در باز باد

آفت این در هوا و شهوتست

ورنه اینجا شربت اندر شربتست

این دهان بر بند تا بینی عیان

چشم‌بند آن جهان حلق و دهان

ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی

وی جهان تو بر مثال برزخی

نور باقی پهلوی دنیای دون

شیر صافی پهلوی جوهای خون

چون درو گامی زنی بی احتیاط

شیر تو خون می‌شودر از اختلاط

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس

شد فراق صدر جنت طوق نفس

همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت

بهر نانی چند آب چشم ریخت

گرچه یک مو بد گنه کو جسته بود

لیک آن مو در دو دیده رسته بود

بود آدم دیدهٔ نور قدیم

موی در دیده بود کوه عظیم

گر در آن آدم بکردی مشورت

در پشیمانی نگفتی معذرت

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد

مانع بد فعلی و بد گفت شد

نفس با نفس دگر چون یار شد

عقل جزوی عاطل و بی‌کار شد

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی

زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی

رو بجو یار خدایی را تو زود

چون چنان کردی خدا یار تو بود

آنک در خلوت نظر بر دوختست

آخر آن را هم ز یار آموختست

خلوت از اغیار باید نه ز یار

پوستین بهر دی آمد نه بهار

عقل با عقل دگر دوتا شود

نور افزون گشت و ره پیدا شود

نفس با نفس دگر خندان شود

ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

یار چشم تست ای مرد شکار

از خس و خاشاک او را پاک دار

هین بجاروب زبان گردی مکن

چشم را از خس ره‌آوردی مکن

چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود

روی او ز آلودگی ایمن بود

یار آیینست جان را در حزن

در رخ آیینه ای جان دم مزن

تا نپوشد روی خود را در دمت

دم فرو خوردن بباید هر دمت

کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت

از بهاری صد هزار انوار یافت

آن درختی کو شود با یار جفت

از هوای خوش ز سر تا پا شکفت

در خزان چون دید او یار خلاف

در کشید او رو و سر زیر لحاف

گفت یار بد بلا آشفتنست

چونک او آمد طریقم خفتنست

پس بخسپم باشم از اصحاب کهف

به ز دقیانوس آن محبوس لهف

یقظه‌شان مصروف دقیانوس بود

خوابشان سرمایهٔ ناموس بود

خواب بیداریست چون با دانشست

وای بیداری که با نادان نشست

چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند

بلبلان پنهان شدند و تن زدند

زانک بی گلزار بلبل خامشست

غیبت خورشید بیداری‌کشست

آفتابا ترک این گلشن کنی

تا که تحت الارض را روشن کنی

آفتاب معرفت را نقل نیست

مشرق او غیر جان و عقل نیست

خاصه خورشید کمالی کان سریست

روز و شب کردار او روشن‌گریست

مطلع شمس آی گر اسکندری

بعد از آن هرجا روی نیکو فری

بعد از آن هر جا روی مشرق شود

شرقها بر مغربت عاشق شود

حس خفاشت سوی مغرب دوان

حس درپاشت سوی مشرق روان

راه حس راه خرانست ای سوار

ای خران را تو مزاحم شرم دار

پنج حسی هست جز این پنج حس

آن چو زر سرخ و این حسها چو مس

اندر آن بازار کاهل محشرند

حس مس را چون حس زر کی خرند

حس ابدان قوت ظلمت می‌خورد

حس جان از آفتابی می‌چرد

ای ببرده رخت حسها سوی غیب

دست چون موسی برون آور ز جیب

ای صفاتت آفتاب معرفت

و آفتاب چرخ بند یک صفت

گاه خورشیدی و گه دریا شوی

گاه کوه قاف و گه عنقا شوی

تو نه این باشی نه آن در ذات خویش

ای فزون از وهمها وز بیش بیش

روح با علمست و با عقلست یار

روح را با تازی و ترکی چه کار

از تو ای بی نقش با چندین صور

هم مشبه هم موحد خیره‌سر

گه مشبه را موحد می‌کند

گه موحد را صور ره می‌زند

گه ترا گوید ز مستی بوالحسن

یا صغیر السن یا رطب البدن

گاه نقش خویش ویران می‌کند

آن پی تنزیه جانان می‌کند

چشم حس را هست مذهب اعتزال

دیدهٔ عقلست سنی در وصال

سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزال

خویش را سنی نمایند از ضلال

هر که بیرون شد ز حس سنی ویست

اهل بینش چشم عقل خوش‌پیست

گر بدیدی حس حیوان شاه را

پس بدیدی گاو و خر الله را

گر نبودی حس دیگر مر ترا

جز حس حیوان ز بیرون هوا

پس بنی‌آدم مکرم کی بدی

کی به حس مشترک محرم شدی

نامصور یا مصور گفتنت

باطل آمد بی ز صورت رفتنت

نامصور یا مصور پیش اوست

کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست

گر تو کوری نیست بر اعمی حرج

ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج

پرده‌های دیده را داروی صبر

هم بسوزد هم بسازد شرح صدر

آینهٔ دل چون شود صافی و پاک

نقشها بینی برون از آب و خاک

هم ببینی نقش و هم نقاش را

فرش دولت را و هم فراش را

چون خلیل آمد خیال یار من

صورتش بت معنی او بت‌شکن

شکر یزدان را که چون او شد پدید

در خیالش جان خیال خود بدید

خاک درگاهت دلم را می‌فریفت

خاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت

گفتم ار خوبم پذیرم این ازو

ورنه خود خندید بر من زشت‌رو

چاره آن باشد که خود را بنگرم

ورنه او خندد مرا من کی خرم

او جمیلست و محب للجمال

کی جوان نو گزیند پیر زال

خوب خوبی را کند جذب این بدان

طیبات و طیبین بر وی بخوان

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد

گرم گرمی را کشید و سرد سرد

قسم باطل باطلان را می‌کشند

باقیان از باقیان هم سرخوشند

ناریان مر ناریان را جاذب‌اند

نوریان مر نوریان را طالب‌اند

چشم چون بستی ترا جان کند نیست

چشم را از نور روزن صبر نیست

چشم چون بستی ترا تاسه گرفت

نور چشم از نور روزن کی شکفت

تاسهٔ تو جذب نور چشم بود

تا بپیوندد به نور روز زود

چشم باز ار تاسه گیرد مر ترا

دانک چشم دل ببستی بر گشا

آن تقاضای دو چشم دل شناس

کو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس

چون فراق آن دو نور بی‌ثبات

تاسه آوردت گشادی چشمهات

پس فراق آن دو نور پایدار

تا سه می‌آرد مر آن را پاس دار

او چو می‌خواند مرا من بنگرم

لایق جذبم و یا بد پیکرم

گر لطیفی زشت را در پی کند

تسخری باشد که او بر وی کند

کی ببینم روی خود را ای عجب

تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب

نقش جان خویش من جستم بسی

هیچ می‌ننمود نقشم از کسی

گفتم آخر آینه از بهر چیست

تا بداند هر کسی کو چیست و کیست

آینهٔ آهن برای پوستهاست

آینهٔ سیمای جان سنگی‌بهاست

آینهٔ جان نیست الا روی یار

روی آن یاری که باشد زان دیار

گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو

رو به دریا کار بر ناید بجو

زین طلب بنده به کوی تو رسید

درد مریم را به خرمابن کشید

دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد

شد دل نادیده غرق دیده شد

آینهٔ کلی ترا دیدم ابد

دیدم اندر چشم تو من نقش خود

گفتم آخر خویش را من یافتم

در دو چشمش راه روشن یافتم

گفت وهمم کان خیال تست هان

ذات خود را از خیال خود بدان

نقش من از چشم تو آواز داد

که منم تو تو منی در اتحاد

کاندرین چشم منیر بی زوال

از حقایق راه کی یابد خیال

در دو چشم غیر من تو نقش خود

گر ببینی آن خیالی دان و رد

زانک سرمهٔ نیستی در می‌کشد

باده از تصویر شیطان می‌چشد

چشمشان خانهٔ خیالست و عدم

نیستها را هست بیند لاجرم

چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال

خانهٔ هستیست نه خانهٔ خیال

تا یکی مو باشد از تو پیش چشم

در خیالت گوهری باشد چو یشم

یشم را آنگه شناسی از گهر

کز خیال خود کنی کلی عبر

یک حکایت بشنو ای گوهر شناس

تا بدانی تو عیان را از قیاس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام ناظری » مطرب مهتاب رو » آواز با همراهی تنبور

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

صاف نوشته:

بعد از آن هر جا روی مشرق شود
شرقها بر مشرقت عاشق شود

خرد عاشق آفتاب بی غروب است:
آفتاب معرفت را نقل نیست
روز و شب کردار او روشن‌گریست

علی نوشته:

در متن آمده:
چونکمؤمنآینهٔمؤمنبود

پاره‌ی نخست بیت است که به هم چسبیده است
درست آن این است:
چون که مؤمن آینه‌ی مؤمن بود
با سپاس از همه‌ی رنج‌های بی‌شمار مؤلفان این برنامه. محمدی

امین کیخا نوشته:

امدن سود با سودا بسیار زیباست

امین کیخا نوشته:

قیاس می شود هم شماری

تاوتک نوشته:

در بیت اول از تاخیری سخن میرود که مابین دفتر اول و دوم پیش آمده است که گویا به خاطر افسرده شدن حسام الدین است که در اثر واقعه مرگ همسرش روی داده است اما به نظر حادثه فوت همسر یکی از نزدیکان آدم نمیتواند دلیل خوبی برای این موضوع باشد .دراین باره خوانده ام که این شاید این تاخیر به خاطر این بوده است که شرط ظهوراین بوده که گذر زمان حکمت و معرفت پیش آمده ی احتمالی را قوام بخشد .همانطور که در مصرع بعد هم شرط تبدیل خون به شیر تولد دانسته شده است

تاوتک نوشته:

کفته میشود شکافته شده و شکفته

تاوتک نوشته:

ضیاالحق هم لقبی است که مولانا برای حسام الدین برگزیده است در شرح جامع مثنوی از زعفر نصیری قسمتی در باب القاب طریقتی آورده شده که خواندنش خالی از لطف نیست اما برای دوستانی که دسترسی ندارند عرض کنم که برخی این القاب را فقط برای مشایخ به کار میبرده اند اما مولانا مریدان را نیز لایق لقب داشتن دانسته است

تاوتک نوشته:

این القاب معمولا به دین ختم میشده اند یا حق و یا الله برای انبیا اما در زمان زندیه ختم شدن القاب به علی باب شده است

شمس الحق نوشته:

کامنت ۵
درست است تاوتک جان و فکر میکنم این تأخیر ۶ سال بوده است چرا که در دفتر دوم میفرماید :
” مطلع تاریخ این سودا و سود / سال اندر ششصد و شصت و دو بود” / ۶۶۲
ودر دفتر اول هم :
” درآن دوران که ما را وقت خوش بود / زهجرت ششصد و پنجاه و شش بود ” / ۶۵۶
که تفاوتش میشود ۶ سال ، و یا اینکه من اشتباه میکنم و اگر اشتباه است لطفاً به من بگویید تاوتک عزیز که خود فرصت جستجو ندارم .

تاوتک نوشته:

درود شمس الحق جان .خیر اشتباهی در کار نیست و شما درست میفرمایید .ودر بیت مثنوی که صیقل ارواح بود
بازگشتش روز استفتاح بود
هم تکلیف روز آغاز سرایش دفتر دوم مشخص شده است چرا که استفتاح افزون بر آغاز و گشایش اصطلاحی بوده که به روز پانزدهم رجب گفته میشده است .

تاوتک نوشته:

شمس الحق جان دکتر کریم زمانی تاخیر دفتر دوم مثنوی را دو سال میداند و به همین صورت دکتر زعفر نصیری مدت زمان بین سرایش اول و دوم را دو سال دانسته است.اما دردوران که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود را نمی یابم در دفتر اول .

شمس الحق نوشته:

تاوتک عزیز من هم میدانم که این بیت دردفتر اول نیست چرا که تقریباً همه مثنوی را از بر دارم ، اما همین کلمه تقریباً کار را خراب میکند . آنچه نمی دانم اینست که این بیت ششصد و پنجاه و شش از کجا آمده و در حافظه من نشسته است . اتفاقاً شعر مستحکم و بلا اشکالی هم هست و مثنوی ابیاتی دارد که به مراتب از این بیت شُل تر و ضعیف تر است . نمیدانم خواب نما که نشده ام . خودم هم که آنرا نگفته ام که شاعر نیستم . شما ماشاالله جوانی و من نه حوصله و نه سوی چشم و نه قدرت ذهن شما را دارم که بقول بیهقی : ” ما را نیز بباید رفت که آفتاب عمر روی به شبانگاهان نهاده است . من این دانم که نبشتم و برآن گواهی دهم در قیامت . و محال باشد چیزی نبشتن که به ناراست ماند ”
در هر حال عزیز من لطفی بکن و یافتن مکان این بیت را چه در مثنوی و چه غیر آن بعنوان یک پروژه تحقیق از این معلم پیر بپذیر و مرا از این آشفتگی برهان . قبلاً متشکرم .

تاوتک نوشته:

شمس الحق جان درود
بیتی که شما فرموده بودید در دیباچه گلستان سعدی میتوانید بیابید .استاد جان ممنون که بنده را به شاگردی خود پذیرفتید امیدوارم شایسته چنین مقامی باشم .درباره تاخیر بین دفتر اول و دوم هم فکر مزکنم همان دوسال تقریبا صحیح باشد چرا که علاوه برمنابعی که قبلا ذکر شد در کتاب مولانا چگونه مولانا شد هم همین مدت(دو سال)آمده است

شمس الحق نوشته:

درود بر شما تاوتک عزیز که من هنوز از شرم آن که نامت را بغلط نوشتم بیرون نیامده ام و در خصوص بیت دیباچه گلستان جز این ندارم که بخود بگویم ” واقعاً که !!” چرا که من خِیر سَرَم این دیباچه و آن بیت را در ۴ سالگی از بر کردم ولی پیری است دیگر عزیز من و هر چه هم که بخود بگویی و بقبولانی که پیر نیستی دست بیرحم روزگار به تو خواهد فهماند که داستان از چه قرار است . مولوی در مثنوی که حالا یادم نیست در کدام دفتر است حکایت بامزه ای در وصف گفتگوی یک مریض پیر با پزشک یا بقول قدما طبیب دارد که چون میدانم اهل شعر و ادبیاتی بیت اولش را که یا در دفتر دوم است و یا سوم برایت می آورم . پیدایش کن و بخوان خیلی با مزه است :
گفت پیری مر طبیبی را که من / در ذحیرم از دماغ خویشتن
ذحیر بر وزن رطیل یعنی حواس پرتی یا همان آلزایمر و دماغ بکسر دال هم یعنی مغز .

تاوتک نوشته:

شمس الحق جان من در زمان دانشجویی ام که در یکی از شهرهای سرد و دور و تنها گذراندم مثنوی را خوانده ام اما با اینکه چند سال بیشتر از آن زمان طی نشده است تقریبا میشود گفت چیز زیادی از آن در خاطر ندارم مگر قسمت های مهم تر یا موضوعات و سرفصل ها .امااین روزها به برکت وجود شما و دیگر دوستان عزیز و البته دکتر جان دوباره خواندن آنرا از سر گرفته ام و همانطور که مستحضرهستید دفتر اول را به تازگی به پایان رسانده ایم و دفتر دوم را به دست گرفته ایم و انشاالله به زودی به حکایت بیمار پیر و طبیب میرسیم استاد جان.

ناشناس نوشته:

چون به معراج حقایق رفته بود بی بهارش غنچه ها نشکفته بود

ارسلان نوشته:

دوستان عزیز ممکن است مارا که ادبیاتمان ضعیف است راهنمایی بفرمایید که کدام شرح بر مثنوی را بخوانیم که ما هم بهره ای از این بوستان ببریم ؟ بنده نه خود مثنوی را می فهمم نه شرح شادروان فروزانفر را !

شمس الحق نوشته:

سلام بر همگان!
صحبت مثنوی شد ، اپتدا اشتباه خودم را اصلاح کنم که آن کلمه ذحیر نیست و زحیر است به معنی اسهال [ گلاب به رویتان ] من نمیدانم این حواس پرتی از کجا به ذهن حقیر رفته است و اما بعد ..
جناب ارسلان بقول انگلیسی ها ” به باشگاه خوش آمدی ! ” هیچ نگران نباش دوست عزیز حقیر هم که شصت سال است مثنوی میخوانم آنرا نمی فهمم ! اما در خصوص شارحان مثنوی دوست محترم من ، همان شرح مرحوم فروزانفر شرح خوبیست ، اما اگر بنظرت کافی نیست تفسیر مرحوم دکتر زرین کوب استاد حقیر هم خوب است ، کتابی هم همین دکتر زرین کوب بنام “پله پله تا ملاقات خدا” نوشته اند ، خیلی کتاب مهمی است و یک کتاب دیگر هم بنام ” سرّ نی” دارند ، آنهم خوبست ، کتاب دیگری دکتر صاحب الزمانی دارد بنام ” خط سوم” که کتاب مهمیست ، اما اینها که عرض کردم هیچ یک شرح مثنوی نیست ولی کمک میکند به فهم آن ، کتاب بسیار مهم دیگری بنام “مناقب العارفین” اثر احمد افلاکی هم هست که لازم است خواندن آن ، فعلاً با همین ها شروع کنید انشاالله و قران دوست عزیز ، برای فهم مثنوی دانستن قران ضروریست که مولوی خود مثنویش را قران پارسی خوانده است ، آری انشاالله موفق باشید دوست عزیز ، حقیر هم در خدمتم جان دلم اگر پرسشی داشتید در حدّ سواد ناقصم پاسخ خواهم داد .

شمس الحق نوشته:

ببخشید ! تصحیح میکنم انشاءالله ، نه انشاالله .

ارسلان نوشته:

جناب شمس الحق عزیز خیلی از لطفتان تشکر میکنم و حتما کتابهایی را که فرمودین مطالعه خواهم کرد و افتخار شاگردی تان را که به دیده منت دارم

شمس الحق نوشته:

آقای ناشناس درود بر باریک بینی شما ، درست میفرمایید بگمانم اشتباه چاپی است ، بیت چهارم غنچه ها نشکفته بود صحیح است .

حسین بیدگلی نوشته:

با سلام
گویا در بیت زیر اشتباه تایپی وجود دار لطفا اصلاح شود.

چونکمؤمنآینهٔمؤمنبود

روی او ز آلودگی ایمن بود

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
جلال الدین محمد در این بیت:
مثنوی که صیقل ارواح بود / باز گشتش روز استفتاح بود
استفتاح: پانزدهم ماه مبارک رجب است که صالحین و عابدین اعمال مخصوصه در ان روز بجا می اورند.
بلبلی زینجا برفت و بازگشت / بهر صید این معانی باز گشت
بازگشت اول به معنی رجوع و باز در دوم مرغی که به عربی او را صقر گویند. جناس است.
وی جهان تو بر مثال برزخی: لف و نشر است خلق و دهان فرموده در مصراع اول متعلق به دهان بود و این مصراع متعلق به خلق و برزخ…به حسب لغت حایل را گویند و تعلق به جهان حاجب است میان روح و وصل به دوست و برزخ عالم میانه موت و قیامت را نیز گویند.

مجتبی خراسانی نوشته:

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد
مانع بد فعلی و بد گفت شد
عقلی: در حدیث است که العقل ما عبد الرحمن و اکتسب به الجنان.به دو قسم می توان تقسیم کرد: یکی عقل نظری که تعقل علوم نظریه محضه و معارف و دیگری عقل عملی که موجب اعمال شایسته شود و حرفه و پیشه از ان موجب می شود.
نفس با نفس دگر خندان شود
نفس چون در مقابل عقل قرار بگیرد نفس اماره و مسوله و لوامه مراد است ولی نفس مطمئنه و ملهم از عقلند و در مقابل نفوس نام برده اند.
یار چشم تست ای مرد شکار
یارچشم تست: یعنی انسان کامل دیده ی تست.
یار آیینست جان را در حزن
جان را در حزن: در اندوه معنوی و صوری می تواند باشد.
تا نپوشد روی خود را در دمت
تا نپوشد: (کمی ثقیل است) ولی به نظر چنان که مشهود است که از دم ظاهری که در روی اینه می زنی بخار دهان روی اینه را می پوشاند.
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
تن زدند:خاموش شدند.

مجتبی خراسانی نوشته:

گاه خورشیدی و گه دریا شوی/ گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
گه دریا شوی: دریای رحمت واسعه مثل حقیقت محمدیه ص که رحمه للعالمین است.
گاه کوه قاف: مراد از قاف قدرت فعلیه است همانند حقیقت چنانکه مولا علی ع فرمود: قلعت باب خیبر بقدره ربانیه لا بقوه بشریه.
عنقا شوی: عنقا را تعابیر زیاد است… به زبانی روح القدس و به زبانی سروش و به زبانی ناموس اکبر و به قول فلاسفه عقل فعال و گاهی به مقام تمثیل می گویند که او چندین هزار سر و پر و چندین هزار منقار و اواز خوش دارد…اینهایی که عرض شد از کمالات وی موجب می شود.

محمد جمال وصال نوشته:

شمس الحق عزیز،
بیت که به خاطر شما میاید در اصل از سعدی است.
http://ganjoor.net/saadi/golestan/dibache/ این هم آدرس صفحه.
سپاس فراوان از تمامی کسانی که در بروز رساندن و نشر اشعار شاعران بزرگ سعی و تلاش میورزند.
موفق و کامگار باشید.

علیرضا نوشته:

حسام الدین، بدلایلی نباید دلیل تاخیر دفتر دوم باشد و آوردن واژه حسام الدین، نوعی حجاب باید باشد برای علت اصلی تاخیر ، زیرا حسام الدین در ابیات بعدی تبدیل به بلبل وبعد هم تبدیل به باز شکاری می شود.
و این به معنای درک تازه وشناخت مرتبه ای نو می تواند باشد که در این مدت در کسب بدست اوردنش بوده است . ودر بیتی می گوید معراج حقایق و در جایی دیگر بازگشت از دریا سوی ساحل را می اورد ..
و از دریا سوی ساحل زمانی باز می گشتند که صید به پایان رسیده بوده وبه خواسته شان رسیده باشند ..

روفیا نوشته:

مدتی این مثنوی تاخیر شد
مهلتی بایست تا خون شیر شد
تا نزاید بخت تو فرزند نو
خون نگردد شیر شیرین خوش شنو
این فرگشت خون به شیر را می توان از زاویه ای دیگر نیز نگریست :
تبدیل خون دل به شیر معرفت زمان می خواهد!
طبیعی است که هر آدمی در ذهن خود اطلاعات مختلف و تجربیات شخصی اش را کنار هم می چیند و ناخودآگاه ارتباطاتی میان آنها جستجو و پیدا می کند!
به عبارتی درگیری هایی در ذهنش در جریان است،
مولوی مانند هر آدمیزاد دیگری برای پردازش اطلاعات بسیاری که ذهن پویای او دریافت می کرده است نیاز به زمان داشته است تا بتواند ارتباطات و نظمی میان آن ها بیابد.

روفیا نوشته:

بلبلی زینجا برفت و بازگشت
بهر صید این معانی باز گشت
در باز گشت دوم بین باز و گشت فاصله است، یعنی بلبل در بازگشت دیگر بلبل نبود، بلکه بازی بود که بهر صید در جهان معنا بازگشته بود.

پریشان روزگار نوشته:

جناب شمس
سرکار که تمام مثنوی را از حفظ میدانید و گلستان را در کودکی از بر کرده اید باید بدانید که
بیت معروف :
درین مدت که مارا وقت خوش بود
زهجرت ششصد و پنجاه و شش بود
از شیخ شیراز است و در پایان دیباجه آمده است
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم

کانال رسمی گنجور در تلگرام