گنجور

بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بی‌نیازی از آن هدیه و از آن سبو

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
 

چون خلیفه دید و احوالش شنید

آن سبو را پر ز زر کرد و مزید

آن عرب را کرد از فاقه خلاص

داد بخششها و خلعتهای خاص

کین سبو پر زر به دست او دهید

چونک واگردد سوی دجله‌ش برید

از ره خشک آمدست و از سفر

از ره دجله‌ش بود نزدیکتر

چون به کشتی در نشست و دجله دید

سجده می‌کرد از حیا و می‌خمید

کای عجب لطف این شه وهاب را

وان عجب‌تر کو ستد آن آب را

چون پذیرفت از من آن دریای جود

آنچنان نقد دغل را زود زود

کل عالم را سبو دان ای پسر

کو بود از علم و خوبی تا بسر

قطره‌ای از دجلهٔ خوبی اوست

کان نمی‌گنجد ز پری زیر پوست

گنج مخفی بد ز پری چاک کرد

خاک را تابان‌تر از افلاک کرد

گنج مخفی بد ز پری جوش کرد

خاک را سلطان اطلس‌پوش کرد

ور بدیدی شاخی از دجلهٔ خدا

آن سبو را او فنا کردی فنا

آنک دیدندش همیشه بی خودند

بی‌خودانه بر سبو سنگی زدند

ای ز غیرت بر سبو سنگی زده

وان شکستت خود درستی آمده

خم شکسته آب ازو ناریخته

صد درستی زین شکست انگیخته

جزو جزو خم برقصست و بحال

عقل جزوی را نموده این محال

نه سبو پیدا درین حالت نه آب

خوش ببین والله اعلم بالصواب

چون در معنی زنی بازت کنند

پر فکرت زن که شهبازت کنند

پر فکرت شد گل‌آلود و گران

زانک گل‌خواری ترا گل شد چو نان

نان گلست و گوشت کمتر خور ازین

تا نمانی همچو گل اندر زمین

چون گرسنه می‌شوی سگ می‌شوی

تند و بد پیوند و بدرگ می‌شوی

چون شدی تو سیر مرداری شدی

بی‌خبر بی پا چو دیواری شدی

پس دمی مردار و دیگر دم سگی

چون کنی در راه شیران خوش‌تگی

آلت اشکار خود جز سگ مدان

کمترک انداز سگ را استخوان

زانک سگ چون سیر شد سرکش شود

کی سوی صید و شکار خوش دود

آن عرب را بی‌نوایی می‌کشید

تا بدان درگاه و آن دولت رسید

در حکایت گفته‌ایم احسان شاه

در حق آن بی‌نوای بی‌پناه

هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق

از دهانش می‌جهد در کوی عشق

گر بگوید فقه فقر آید همه

بوی فقر آید از آن خوش دمدمه

ور بگوید کفر دارد بوی دین

آید از گفت شکش بوی یقین

کف کژ کز بهر صدقی خاستست

اصل صاف آن فرع را آراستست

آن کفش را صافی و محقوق دان

همچو دشنام لب معشوق دان

گشته آن دشنام نامطلوب او

خوش ز بهر عارض محبوب او

گر بگوید کژ نماید راستی

ای کژی که راست را آراستی

از شکر گر شکل نانی می‌پزی

طعم قند آید نه نان چون می‌مزی

ور بیابد مؤمنی زرین وثن

کی هلد آن را برای هر شمن

بلک گیرد اندر آتش افکند

صورت عاریتش را بشکند

تا نماند بر ذهب شکل وثن

زانک صورت مانعست و راه‌زن

ذات زرش داد ربانیتست

نقش بت بر نقد زر عاریتست

بهر کیکی تو گلیمی را مسوز

وز صداع هر مگس مگذار روز

بت‌پرستی چون بمانی در صور

صورتش بگذار و در معنی نگر

مرد حجی همره حاجی طلب

خواه هندو خواه ترک و یا عرب

منگر اندر نقش و اندر رنگ او

بنگر اندر عزم و در آهنگ او

گر سیاهست او هم‌آهنگ توست

تو سپیدش خوان که همرنگ توست

این حکایت گفته شد زیر و زبر

همچو فکر عاشقان بی پا و سر

سر ندارد چون ز ازل بودست پیش

پا ندارد با ابد بودست خویش

بلک چون آبست هر قطره از آن

هم سرست و پا و هم بی هر دوان

حاش لله این حکایت نیست هین

نقد حال ما و تست این خوش ببین

زانک صوفی با کر و با فر بود

هرچ آن ماضیست لا یذکر بود

هم عرب ما هم سبو ما هم ملک

جمله ما یؤفک عنه من افک

عقل را شو دان و زن این نفس و طمع

این دو ظلمانی و منکر عقل شمع

بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست

زانک کل را گونه‌گونه جزوهاست

جزو کل نی جزوها نسبت به کل

نی چو بوی گل که باشد جزو گل

لطف سبزه جزو لطف گل بود

بانگ قمری جزو آن بلبل بود

گر شوم مشغول اشکال و جواب

تشنگان را کی توانم داد آب

گر تو اشکالی بکلی و حرج

صبر کن الصبر مفتاح الفرج

احتما کن احتما ز اندیشه‌ها

فکر شیر و گور و دلها بیشه‌ها

احتماها بر دواها سرورست

زانک خاریدن فزونی گرست

احتما اصل دوا آمد یقین

احتما کن قوت جانت ببین

قابل این گفته‌ها شو گوش‌وار

تا که از زر سازمت من گوش‌وار

حلقه در گوش مه زرگر شوی

تا به ماه و تا ثریا بر شوی

اولا بشنو که خلق مختلف

مختلف جانند تا یا از الف

در حروف مختلف شور و شکیست

گرچه از یک رو ز سر تا پا یکیست

از یکی رو ضد و یک رو متحد

از یکی رو هزل و از یک روی جد

پس قیامت روز عرض اکبرست

عرض او خواهد که با زیب و فرست

هر که چون هندوی بدسوداییست

روز عرضش نوبت رسواییست

چون ندارد روی همچون آفتاب

او نخواهد جز شبی همچون نقاب

برگ یک گل چون ندارد خار او

شد بهاران دشمن اسرار او

وانک سر تا پا گلست و سوسنست

پس بهار او را دو چشم روشنست

خار بی‌معنی خزان خواهد خزان

تا زند پهلوی خود با گلستان

تا بپوشد حسن آن و ننگ این

تا نبینی رنگ آن و زنگ این

پس خزان او را بهارست و حیات

یک نماید سنگ و یاقوت زکات

باغبان هم داند آن را در خزان

لیک دید یک به از دید جهان

خود جهان آن یک کس است او ابلهست

هر ستاره بر فلک جزو مهست

پس همی‌گویند هر نقش و نگار

مژده مژده نک همی آید بهار

تا بود تابان شکوفه چون زره

کی کنند آن میوه‌ها پیدا گره

چون شکوفه ریخت میوه سر کند

چونک تن بشکست جان سر بر زند

میوه معنی و شکوفه صورتش

آن شکوفه مژده میوه نعمتش

چون شکوفه ریخت میوه شد پدید

چونک آن کم شد شد این اندر مزید

تا که نان نشکست قوت کی دهد

ناشکسته خوشه‌ها کی می‌دهد

تا هلیله نشکند با ادویه

کی شود خود صحت‌افزا ادویه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

ادویه به معنی چاشنی و ادوات به معنی وسیله ها با فارسی ارتباطی دارد یعنی افزار به معنی وسیله به فارسی امروز می باشد ولی در بندهشن افزار به معنی ادویه بوده است یعنی کلمه ای در عربی به دو معنی جداگانه به کار رفته و در پارسی هم کلمه ای دیگر همان دو معنی جدا را میدهد کسی از کسی ترجمه کرده است

ناشناس نوشته:

اولین گام که انسان در این مسیر باید بردارد این است:

احتما کن احتما ز اندیشه‌هافکر شیر و گور و دلها بیشه‌ها

احتماها بر دواها سرورست

زانک خاریدن فزونی گرست

احتما اصل دوا آمد یقین احتما کن قوت جانت ببین

رضا نوشته:

گر سیاهست او هم‌آهنگ تو است
تو سپیدش خوان که همرنگ تو است

روفیا نوشته:

دوستان کجایید ؟
دلمان تنگ شد برایتان !
معنای این بیت چیست ؟
گر بگوید فقه فقر آید همه
بوی فقر آید از آن خوش دمدمه

محمدامین مروتی نوشته:

علم “محو” چیست؟
محمدامین مروتی

علم محو عصارة آموزه های عارفانه است. مولانا در دفتر اول و درحکایت آن اعرابی که کوزه ای از آب شیرین به رسم هدیه برای خلیفه می برد می گوید خلیفه نماد خدای بی نیاز و صمد است و اعرابی نماد انسان نیازمند. اطرافیان خلیفه به رسم مهمان نوازی آن هدیة کوچک را گرفتند و اصلا به روی اعرابی نیاوردند که خلیفه مالک بحر است و در کنار دجله خانه دارد. مولانا توضیح می دهد این از آن جهت است که خوی انسان های بزرگ مانند خلیفه در اطرافیانش تاثیر مثبت دارد؛ چنان که سبزی آسمان زمین را سبز می کند:
خوی شاهان در رعیت جا کند
چرخ اخضر، خاک را خضرا کند
بعد مثال های بیشتری برای تاکید بر این مطلب می زند و می گوید استاد هر علمی- از اصول تا فقه و صرف و نحو-شاگردش را به همان علم می آراید:
هر هنر که اُستا بدان معروف شد
جان شاگردان، بدان موصوف شد
پیش استادِ اصولی هم اصول
خواند آن شاگرد چُستِ با حصول
پیش استادِ فقیه، آن فقه‌خوان
فقه خواند، نه اصول اندر بیان
پیش استادی که او نحوی بود،
جان شاگردش ازو نحوی شود
اما مهمترینِ علم ها علمی است که تو را در قیامت رستگار کند:
باز استادی که او محو ره است
جان شاگردش ازو محوِ شه است
زین همه انواع دانش، روز مرگ
دانش فقرست سازِ راه و برگ
در جای دیگر هم می گوید:
جان جمله ی علم ها این است، این
که بدانی تو که ای در یومِ دین
جانِ کلامِ مولانا این است که در میان علوم اسلامی، عرفان از همه به هدف نزدیک تر است. در روز قیامت از تو قلب سلیم می خواهند نه صرف و نحو و نه علم اصول و فقه. چنان که قران می فرماید: یوم لاینفع مال و لابنون الا من اتی الله بقلب سلیم: روزی که نه مال و نه فرزندان به حال کسی سود نمی بخشد، مگر کسی که با دلی پاک و سالم به سوی خدا بیاید.” پس اگر در کنار این علوم، عاشقی و قلب سلیم نروید، به کارِ رستگاری نخواهند آمد. از همین رو شیخ بهایی هم می گوید:
علم نبود غیر علمِ عاشقی
مابقی تلبیس ابلیس شقی
این از آن روست که بسیاری از عالمان دین به علم خود غره اند و فخر می فروشند و نمی دانند که هدف از تمام علوم باید ساختن قلب سلیم باشد. برای تاکید بر این سخن است که در ادامه مولانا ماجرای معروف نحوی و کشتیبان را -که از امهات و غُررِ حکایات مثنوی است- نقل می کند. نحوی کشتیبان را به سخره می گیرد که چون نحو نمی دانی، نصف عمرت به هدر رفته است. کشتیبان چیزی نمی گوید ولی وقتی کشتی به غرقاب و گرداب در می افتد از نحوی می پرست شناگری می دانی؟ او می گوید خیر. کشتیبان می گوید همة عمرت به فنا خواهد رفت:
آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت هیچ از نحو خواندی؟ گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا
دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو؟
گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو
گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست
مولانا نتیجه می گیرد که شرط نجات و رستگاری، محو شدن از انانیت و صیقل دادن قلب است. تا از اوصاف و عناوین و تعینات خود نمیری، رستگار نخواهی بود. این اوصاف و عناوین تو را سنگین می کنند و در بحر غرق می سازند. از این اوصاف که مردی و خود را سبک کردی و برای کسب تعینات دست و پا نزدی، روی آب می آیی و نجات می یابی. مولانا با مقابل نهادن نحو و محو به ما می گوید عرفان چیزی به ما می آموزد که سایر علوم نمی آموزند و آن محو و فقر و فروتنی است:
محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد
چون بمردی تو ز اوصافِ بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
مولانا می گوید داستان مرد نحوی را برای انتقالِ همین آموزه ذکر کردیم:
مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم
فقه و نحو و صرف حقیقتی دارند که در “کم آمد” یعنی در فروتنی و خود را کم دانستن محقق می شود نه در تفرعن و تبختر بدان ها:
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در کم آمد یابی ای یار شگرف
سپس به داستان اعرابی بر می گرددو می گوید کوزه نماد دانش های ماست که بدان ها می نازیم و دجله نماد علم لایتناهی خدا. خدا هدیه ای از ما می خواهد که خود ندارد. یعنی فقر: انتم الفقرا و هوالغنی الحمید. خداوند از ما قلب سلیم می خواهد نه دانش های لفظی:
آن سبوی آب دانشهای ماست
وان خلیفه، دجله ی علم خداست
ما سبوها پُر به دجله می‌بریم
گرنه خر دانیم خود را، ما خریم
البته عذر اعرابی نادانی اوست و گرنه سبوی تعینات خود را می شکست و در دجله می ریخت و با بحر در می آمیخت:
باری اعرابی بدان معذور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود
گر ز دجله با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا به جا
بلک از دجله چو واقف آمدی،
آن سبو را بر سر سنگی زدی
کل عالم جلوه ای و قطره ای و پرتوی از وجود اوست. در اینجا مولانا برای بیان سرشاری خداوند از نیکی،از حدیث قدسی معروف به “کنز مخفی” بهره می برد که طبق آن داوود نبی از خدا می پرسد چرا عالم را خلق کردی و خدا می فرماید گنجی مخفی بودم و دوست داشتم مر ابشناسند. لذا خلق را آفریدم تا شناخته شوم: کُنتُ کنزا مخفیا، فاحبُبتُ اُعرف، فَخَلَقَت خلقُ لکی اُعرف.:
کل عالم را سبو دان ای پسر
کو بُود از علم و خوبی تا به سر
قطره‌ای از دجله یِ خوبی اوست
کان نمی‌گنجد ز پُرّی زیر پوست
گنج مخفی بد، ز پرّی چاک کرد
خاک را تابان‌تر از افلاک کرد
گنج مخفی بد، ز پُرّی جوش کرد
خاک را سلطان اطلس‌پوش کرد
عارفان که عظمت این دجله ی اوصاف را دیده اند، سبوی اوصافشان را در آن غرقه کرده اند:
آنک دیدندش همیشه بی خودند
بی‌خودانه بر سبو سنگی زدند
نه سبو پیدا درین حالت، نه آب
خوش ببین والله اعلم بالصواب
البته این بینش مانند علوم ظاهر، با فکر کردن حاصل نمی شود. چرا که فکر و عقل جزئی عادت به دنیا و گِل خواری دارند. با بال عشق می توان به عالم معنا رسید نه با پرّ عقل جزئی. پس آن را بچین:
چون درِ معنی زنی بازت کنند
پرِّ فکرت زن که شهبازت کنند
مولوی می گوید علمای ظاهر به گل خواری عادت کرده اند و در گل مانده اند و گیر کرده اند:
پرّ فکرت شد گل‌آلود و گران
زانک گل‌خواری، تو را گِل شد چو نان
نان گل است و گوشت کمتر خور ازین
تا نمانی همچو گل اندر زمین
انسان دچار روزمرگی غریب است. وقتی گرسنه است مانند سگ بدخوست و وقتی سیر می شود مانند شیر دعوی استغنا می کند. در هر دو حالت، بازیچة نفس و انانیت خود است:
چون گرسنه می‌شوی سگ می‌شوی
تند و بد پیوند و بدرگ می‌شوی
چون شدی تو سیر مرداری شدی
بی‌خبر بی پا چو دیواری شدی
پس دمی مردار و دیگر دم سگی
چون کنی در راه شیران خوش‌تگی
مولانا ادامه می دهد که اصل کار عاشقی است. عاشق باشی و بعد عالم و فقیه و نحوی، اشکال ندارد. ولی اول عاشق باش تا رستگار شوی. به قول معروف تزکیه مقدم بر تربیت است :
هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق
از دهانش می‌جهد در کویِ عشق
گر بگوید فقه، فقر آید همه
بوی فقر آید از آن خوش دمدمه
ور بگوید کفر، دارد بوی دین
آید از گفتِ شکش بوی یقین
کفّ کژ کز بهر صدقی خاستست
اصل صاف آن فرع را آراستست
آن کفش را صافی و محقوق دان
همچو دشنام لب معشوق دان
گشته آن دشنام نامطلوب او
خوش ز بهر عارض محبوب او
مهم عدم توقف در صورت و ظاهر وحرکت از صورت به معناست. چنان که اگر بتی از طلا بیابیم، آن را دور نمی اندازیم بلکه ذوبش می کنیم و از طلایش استفادة بهتری می کنیم.
ور بیابد مؤمنی زرین وَثَن
کی هلد آن را برای هر شَمَن (روحانی آیین هندو)
بلک گیرد اندر آتش افکند
صورتِ عاریتش را بشکند
تا نماند بر ذَهَب شکلِ وثن
زانک صورت مانعست و راه‌زن
ذاتِ زرّش، دادِ ربانیت است
نقشِ بت بر نقدِ زر عاریت است
در واقع بت پرستی یعنی ماندن در صورت و نرفتن به سوی معنا:
بت‌پرستی، چون بمانی در صور
صورتش بگذار و در معنی نگر
در ادامه می گوید داستان اعرابی را پریشان و بدون صورت منطقی بیان کردم. این حکایت است . سعی نکن در صحت و سقم آن مناقشه و اتلاف وقت کنی بلکه معنایش را بیاب و بر حال و روز خویشتن تطبیقش ده:
این حکایت گفته شد زیر و زبر
همچو فکرِ عاشقان بی پا و سر
سر ندارد چون ز ازل بودست پیش
پا ندارد با ابد بودست خویش
بلک چون آبست هر قطره از آن
هم سرست و پا و هم بی هر دوان
حاش لله این حکایت نیست هین
نقد حال ما و تست این خوش ببین
عارف با داستان و حکایت گذشته سر و کار ندارد. بلکه گذشته را هم تبدیل به حال می کند تا از حال خود خبر یابد:
زانک صوفی با کر و با فر بود
هرچ آن ماضیست لایذکَر بود
همة این ها در خود ماست و نباید از حقیقتِ آن روی گردانیم:
هم عرب ما ، هم سبو ما، هم ملک
جمله ما: یؤفک عنه من افک
در این داستان مرد که بی طمع است نماد عقل است و زن که طمع کار است، نماد نفس:
عقل را شو دان و زن این نفس و طمع
مولانا می گوید به جای سوال و جواب در خود حکایت به اصل آن بپردازید تا تشنگی تان را فرو نشاند:
گر شوم مشغول اشکال و جواب
تشنگان را کی توانم داد آب
اگر هم از درک داستان عاجزی، فکر و اندیشه و اشکال و جواب را رها و در عوض صبر و توکل پیشه کن:
گر تو اشکالی به کلی و حرج
صبر کن الصبر مفتاح الفرج
از تفکرات بی حاصل و رها کردن شیر و گورخر در بیشة دل –یعنی از داستان پردازی- پرهیز کن. زیرا فکر ، فکر می آورد و خودخوری می کنی. مانند خاراندن سرِ گر که خارش آن را فزون تر می کند:
احتما کن احتما ز اندیشه‌ها
فکر شیر و گور و دل ها بیشه‌ها
احتماها بر دواها سرورست
زانک خاریدن فزونی گرست
احتما اصل دوا آمد یقین
احتما کن، قوتِ جانت ببین
قابل این گفته‌ها شو گوش‌وار
تا که از زر سازمت من گوش‌وار
حلقه در گوش مه زرگر شوی
تا به ماه و تا ثریا بر شوی
بدان که مردمان متفاوتند و از الفبای واحد درک های مختلف دارند. حال آن که سخن باید به معنای واحد راه ببرد:
اولا بشنو که خلق مختلف
مختلف جانند تا یا از الف
کلمات معانی مختلفی را تاب می آورند پس اگر از درک معانی این حکایات عاجزی، به کلی از حرف و گفت و صوت و زبان اندیشه اجتناب کن و دل صافی دار با خدای که در روز قیامت -که عرض اکبر است- باید به او عرضه کنی تا روسیاه نباشی:
در حروف مختلف، شور و شکیست
گرچه از یک رو ز سر تا پا یکیست
از یکی رو ضد و یک رو متحد
از یکی رو هزل و از یک روی جد
پس قیامت روز عرض اکبرست
عرض او خواهد که با زیب و فرست
هر که چون هندوی بدسوداییست
روز عرضش نوبت رسواییست
چون ندارد روی همچون آفتاب
او نخواهد جز شبی همچون نقاب
وانک سر تا پا گلست و سوسنست
پس بهار او را دو چشم روشنست

کانال رسمی گنجور در تلگرام