فرانک شد آگه ز جوهر فروش
بفرمود در دم به شیران زوش
که دروازه ها را بگیرند تنگ
دلیران همه تیغ روئین به چنگ
مر آن خواجه را پیش من آورید
روانش بدین انجمن آورید
بگفتند مر فهر تجار را
مر آن خواجه مکر کردار را
فرانک سر بانوان جهان
تو را خوانده زی شهر برکش عنان
دلارام خوانی پر از لعل کرد
به مکر اندر آتش همی نعل کرد
بیامد بنزد فرانک چو باد
بکرد آفرین و زمین بوسه داد
مر آن خوان گوهر بر شاه برد
تو گفتی ستاره بر ماه برد
بکردش فرانک بسی آفرین
که نو شه بزی خواجه پاکدین
یکی مجلس آراست بر روی او
فرانک بزیب و برنگ و به بو
گه رفتن آمد چو مه را فراز
فرانک یکی اسپ با زین و ساز
ببخشید با خلعت شاهوار
دلارام را آن مه گلعذار
برفت از بر شاه روز دگر
به شد پیش شاه آن مه سیمبر
دو خوان دگر پر ز گوهر ببرد
فرانک به گنجور خود آن سپرد
بدان روز هم مجلسی ساز کرد
در گنج و بخشش بدو باز کرد
دو اسپ دگر داد با زین زر
دلارام را آن مه سیم بر
مرصع بگو هر یکی تاج داشت
کازین پیش آن تاج مهراج داشت
فرانک ز سر تاج را برگرفت
نو آئین یکی تاج بر سر گرفت
چنین گفت مر فهر تجار را
مرآن خواجه مکرکردار را
که دادم به تو تاج مهراج را
بنه بر سر این مایه ور تاج را
دلارام آن تاج زر برگفت
به فال نکو تاج بر سرگرفت
که بگرفتم از وی چه او تاج را
گرفتم همان تاج مهراج را
بدانکه که بنهاد بر سر کلاه
نمودار شد موی او دید شاه
بدوز آن سخن هیچ پیدا نکرد
بر نامدارانش رسوا نکرد
دلارام از این بود غافل که شاه
بدید است مویش بزیر کلاه
سه هفته بدین رسم و آئین و فر
همین این گهر برد آن داد زر
فرانک شبی گفت مر فهر را
که امشب مپوشان ز ما چهر را
یکی باش امشب به نزدیک من
که سازیم با هم یکی انجمن
دلارام آن شب بر شاه ماند
تو گفتی که زهره بر ماه ماند
چو از شب یکی بهر بگذشت راست
فرانک همانگاه از جا بخواست
گرفت آن زمان دست آن نیک خواه
بدو گفت بردار از سر کلاه
دلارام برداشت تاج از سرش
فرو ریخت موی سیه از برش
تو گفتی بگل سنبل آمد فرود
و یا آنکه با آتش آمیخت دود
فرانک بدانست که آن دختر است
نه تجار دارنده گوهر است
دلارام را گفت برگوی راست
که زینگونه تزویر و مکر از کجاست
دلارام گفتا که ای تاجدار
پدر بر پدر شاه و هم شهریار
سربانوانی و شاه نوی
بعز و باقبال کیخسروی
منم دختر سعد بازارگان
که در شهر کشمیر دارم مکان
پدر مایه ور بود و با جاه بود
همه شه شناسنده و شاه بود
به هیتال شاه آن همی بود دوست
چنان چون که یک مغز بود و دو پوست
سه سال است ای شاه آزادگان
که مرد است آن پیر بازارگان
چو آن پیر بازارگان بست رخت
شدش جای بر تخته از روی تخت
بما بر ستم کرد کشمیر شاه
که بادش نهان تخت و تاج و کلاه
برادر دو بودم گرفت او به بند
درآورد آن شاه ناارجمند
ز ما آنچه بود از پدر خواسته
گرفت آن ستمکاره ناکاسته
برادر بزیر شکنجه بمرد
همه مال و اسباب سعد آن ببرد
گریزان من از پیش کشمیر شاه
رسیدم بدرگاه این بارگاه
به بستم چو تجار شمشیر من
گریزنده گشتم ز کشمیر من
بر این ره یکی مرد دیدم دلیر
که می رفت در راه مانند تیر
مر او را غلامان گرفتند زود
بخم کمندش به بستند زود
نخستین گمان بردمی شهریار
برازنده تخت گوهرنگار
که رخشنده از فر تو تاج شد
همانا که خود زنده مهراج شد
که جاسوس دزدان صحرا بود
که زینگونه آن دشت پیدا بود
بزه چرم بنهادمش در دو گوش
که از حرف گفتن چرائی خموش
بگو تا کئی اندرین رهگذار
کمین را کجا دزد دارد قرار
بگفتا که جاسوس دزدان نه ام
بجز در ره نیک مردان نه ام
یکی مرد بیچاره ام در گذار
ندانم کجا دزد دارد قرار
غلامان کشیدند رختش ز تن
یکی نامه اش بود در پیرهن
بخوان نامه اش ای سر تاج خواه
که زیبد تو را تاج مهراج شاه
بخوان تا بدانی که در نامه چیست
بهند اندرون دشمن و دوست کیست
بگفت این وزر کش برون کرد شاد
مر آن نامه را داد با شاه راد
فرانک چو بگشاد آن نامه سر
بخواند و رخش گشت مانند زر
نوشته چنین بود کای شاه صور
ز تخت و ز ملک تو بدخواه دور
جهان روشن از رای فرصور باد
کجا دشمنش هست در گور باد
مر این نامه از پیش ارژنگ شاه
به نزدیک شه صور بافر و کاه
که روشن از او تخت کشمیر باد
سر دشمنش زیر شمشیر باد
بداند شهنشاه با فر و جاه
که سایم همی بند در زیر چاه
بیاری من گر سپاه آوری
برونم از این تیره چاه آوری
ز بند و ز زندان رهانی مرا
دراورنگ شاهی نشانی مرا
هر آن ملک خواهی ز هندوستان
سپارم مرا او را به شاه جهان
و یا آگه از کار کن زال را
که بردارد از کینه کوپال را
تهمتن بیاید ابا سرکشان
بدین کین یکی سوی هندوستان
تهمتن شود کینه را خواستار
رهاند ز بند گران شهریار
کنون چشم ارژنگ بر راه تست
زبان پر ز دشنام بدخواه تست
فرانک بدین حیله در چاه شد
رخش تیره چون در ذنب ماه شد
ز جان دشمن شاه کشمیر شد
دلش نیز مانند شمشیر شد
به فهر آن زمان گفت آن گلعذار
شوم پیش او کینه را خواستار
برون از سراندیب لشکر برم
تزلزل بدان بوم و بر در برم
چو از کین برم سوی شمشیر دست
ببرم سر شاه کشمیر پست
بکوبم بفیلان همه مرز اوی
ز خون دشت کشمیر سازم چو جوی
به صورت اگرچه زن افتاده ام
بسیرت چه مردان آزاده ام
بود گرچه آهوی نر گر دلیر
شود عاجز آخر بر ماده شیر
دلارام گفتش که ای شهریار
مر این کینه را خود مشو خواستار
تو شاهی نگهدار تمکین خود
که تمکین ز شاهان گیتی سزد
چو باشی تو در تخت و لشکر به جنگ
سرنام ناید به چنگال ننگ
مبادا شکستیت آید پدید
نیابی در بسته را خود کلید
تو بر جای باش و روان کن سپاه
سپه راست تیغ و شهان را کلاه
فرانک چو بشنید گفتش پسند
چنین تا بر آمد ز که خور بلند
سپه را درم داد و درع و ستور
فرستاد زی شاه کشمیر صور
سپهدار بر آن سپه باجگیر
بشد سوی کشمیر مانند شیر
ز لشکر بدرگاه شه کس نماند
که زی شهر کشمیر لشکر نراند
همی شاه ماند و دگر ارده شیر
که بودی نگهبان آن نره شیر
بهر گه که رفتی بر شهریار
بگفتی که ای نامور غم مدار
از آن بند کردم تو را من رها
برستی چه از شیر از دم اژدها
ازین تیره چه نیزت آرم برون
ولیکن مرا نیست فرصت کنون
ولیکن به شرطی که کردی نخست
بداری همان عهد خود را درست
به بخشی به من دخت توپال را
برآری چه از کینه کوپال را
سپهبد بگفتا که پیمان یکی ست
چنان چون که یزدان کیهان یکی ست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: فرانک متوجه نقشه فروشندهای شد و به شیران دستور داد تا دروازهها را ببندند و آن خواجه را به نزد او بیاورند. او به تاجران گفت که خواجه را به او تحویل دهند. فرانک در مجلسی با دلیران، با زیبایی و رنگ و بو، به استقبال خواجه آمد و تاجی زرین را به او داد. خواجه که در واقع دختر سعد، یک بازرگان از کشمیر، بود، از روی مکر خود را به عنوان یک مرد جا زده بود.
وی توضیح داد که پدرش بر اثر ظلم شاه کشمیر به زندان افتاده و او فرار کرده است. دلیران فرانک تصمیم میگیرند که برای انتقام از شاه کشمیر لشکری تشکیل دهند. دلیران اما به فرانک پیشنهاد میدهند که خودش شخصاً به جنگ نرود و به جای آن فرماندهی لشکر را بر عهده گیرد. فرانک در نهایت با فرستادن لشکری به سوی کشمیر، برای مقابله با آن شاه ستمگر آماده میشود و با تاکید بر حفظ عهد و پیمان، تصمیم به جنگ میگیرد.
هوش مصنوعی: فرانک از فعالیتهای فروشنده مواد آگاه شد و در همان لحظه دستور داد تا شیران را برای مقابله آماده کنند.
هوش مصنوعی: دلیران به شدت سلاحهای خود را آماده میکنند تا دروازهها را محکم بگیرند.
هوش مصنوعی: آن آقا را به من بیاورید، روحش را به این جمع آورید.
هوش مصنوعی: به تاجران گفته شد که از آن شخص با نیرنگ و فریبکارانه رفتار نکنید.
هوش مصنوعی: فرانک، به عنوان بانوی برجسته جهانی، تو را فراخوانده و از شهر برایت دعوت کرده است تا سرپوشی از خود برداری و برانید.
هوش مصنوعی: دلم را شاد کردی و لبخند روی لبانت مانند سنگهای قیمتی درخشان است، اما در عین حال با حیله و نیرنگ خود مثل آهنی که در آتش داغ میشود، قلبم را میسوزانی.
هوش مصنوعی: فرانک را مانند باد دیدار کرد و به او تبریک گفت و زمین را بوسید.
هوش مصنوعی: آن خوانندهای که گوهر را به شاه میآورد، گویی ستارهای را به ماه میبرد.
هوش مصنوعی: به خاطر زنی با اصل و نژاد نیکو، بسیار ستایش میکنم که شوهرش مردی پاکدامن و نیکخلق است.
هوش مصنوعی: یک نفر جشنی برگزار کرد و تمام زینتها و زیباییها را برای او فراهم کرد، از جمله تزئینات زیبا و عطر دلانگیز.
هوش مصنوعی: گاهی اوقات مانند ماه که در آسمان بالا و پایین میرود، زندگی دچار تغییرات و نوساناتی میشود. در این بین، یک اسب با زین و لوازم آماده برای حرکت و سفر دیده میشود.
هوش مصنوعی: با پارچهای زیبا و شاهانه، دلبر دلربا را ببخشید، آن دختر با چهرهی گل مانند.
هوش مصنوعی: روز دیگری گذشت و مهتاب زیبا پیش شاه حاضر شد.
هوش مصنوعی: دوستان دیگری با خوبی و ارزشمندی فراوان به سرزمین خود آوردند و این گنجینه را به گنجور سپردند.
هوش مصنوعی: در آن روز، جلسهای برگزار کرد و در آن به سخاوت و generosity اشاره کرد.
هوش مصنوعی: دو اسب دیگر با زین زرین به دلبر زیبای خود هدیه داد، آن ماه نقرهای.
هوش مصنوعی: بگو که هر کدام از آنها تاجی داشتند، اما تاج آنها در برابر تاج مهراج کوچک و ساده بود.
هوش مصنوعی: فرانک، با حذف تاج از سر، تاجی نو را بر سر نهاد.
هوش مصنوعی: فهر بازرگانان را اینگونه خطاب کرد و به خواجه مکار نیز پیام داد.
هوش مصنوعی: من تاج پادشاهی را به تو دادم، بر سر این شخص ثروتمند بگذار.
هوش مصنوعی: دلبر عزیزم، آن تاج زرین را برای فال نیک برداشت و بر سر نهاد.
هوش مصنوعی: من از او چیزی را به دست آوردم که همانند تاج بزرگ و ارزشمندی بود.
هوش مصنوعی: بدان که وقتی کلاه بر سر گذاشت، موهای او نمایان شد و شاه آن را دید.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که اگر کسی سخنی را بگوید و آن سخن پنهان بماند، باعث ننگ و رسوایی نامآوران نخواهد شد. به عبارتی، اگر چیزی را به زبان بیاورند که بر آبرو و اعتبار افراد نامآور تأثیر بگذارد و آن سخن منتشر نشود، دیگر نگران بیاعتباری نخواهند بود.
هوش مصنوعی: دلارام به این موضوع توجه نداشت که پادشاه، موی او را زیر کلاه مشاهده کرده است.
هوش مصنوعی: سه هفته است که به همین روش و رسم، این گوهر به آن داد و زر را به خود گرفت.
هوش مصنوعی: فرانک یک شب به فهر گفت: امشب چهرهات را از ما پنهان نکن.
هوش مصنوعی: امشب بیا کنار من تا با هم جمع شویم و همدلی کنیم.
هوش مصنوعی: دلارام آن شب در کنار شاه مانند بود، گویی که زهره در کنار ماه قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: وقتی که یکی از شب به درستی عبور کرد، آنگاه فرانک از جایش خواست تا به جلو برود.
هوش مصنوعی: در آن لحظه، آن دوست نیکوکار دستش را گرفت و به او گفت که کلاه خود را از سر بردارد.
هوش مصنوعی: دلارام، تاج خود را برداشت و موی سیاهش به زمین افتاد.
هوش مصنوعی: تو گفتی که گل سنبل به زمین آمد و یا اینکه دود در آتش پیچیده شده است.
هوش مصنوعی: فرانک فهمید که آن دختر است و نه یک بازرگان که صاحب جواهرات باشد.
هوش مصنوعی: به دلآرام بگو تا حقیقت را بیان کند، چون این نوع فریب و نیرنگ از کجا نشأت میگیرد؟
هوش مصنوعی: دلارام گفت: ای پدر تاجدار، تو بهراستی پدر بزرگترین پادشاهی و همچنین شهریار.
هوش مصنوعی: تو رهبری و سروری میکنی و همچون پادشاهان با عزت و بختی چون کیخسرو زندگی میکنی.
هوش مصنوعی: من دختر سعد هستم، بازرگانی معروف که در شهر کشمیر زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: پدر او ثروتمند و با مقام بود و همه مردم او را میشناختند و به عنوان پادشاه شناخته میشد.
هوش مصنوعی: دوستی شاه هیتال همانند ارتباطی نزدیک و جداییناپذیر است، مانند مغز که بین دو لایه پوست قرار دارد.
هوش مصنوعی: دوست گرامی، سه سال است که ای شاه آزادگان، آن پیر بازارگان به حال مرگ افتاده است.
هوش مصنوعی: وقتی آن پیر بازار نشسته چاره کار را کرد و بارش را برداشت، جایش را روی تختهای گذاشت و از روی تخت پایین آمد.
هوش مصنوعی: کشمیر شاه بر ما ظلم کرد، به طوری که دیگر خبری از تخت و تاج و کلاهِ او نیست.
هوش مصنوعی: من دو خواهرزاده داشتم، اما آن پادشاه ناچیز مرا در بند و اسارت گرفت.
هوش مصنوعی: از ما هر چه بود، آن ظالم بیرحم تمام خواستهها را از پدر به زور گرفت.
هوش مصنوعی: برادر تحت شکنجه جان باخت و تمام اموال و داراییهای او را سعد برداشت.
هوش مصنوعی: من از سرزمینی دور به درگاه پادشاه کشمیر رسیدم و به شدت از آنجا فاصله گرفتم.
هوش مصنوعی: وقتی به دست تجار و بازرگانان شمشیر را بستم، از سرزمین کشمیر فرار کردم.
هوش مصنوعی: در این مسیر، مردی شجاع و نیرومند را دیدم که مانند تیر به سرعت در حال حرکت بود.
هوش مصنوعی: او را به سرعت گرفتند و غلامانش به سرعت او را به چنگ آوردند و به بند کشیدند.
هوش مصنوعی: در ابتدا تصور میکردم که آن پادشاهی که بر تخت نشسته است، مردی شایسته و با ارزش است.
هوش مصنوعی: درخشانی و زیبایی تو باعث شده که تاج و تخت به وجود بیاید و به همین دلیل، خودت به مقام بلند و والایی دست یافتهای.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که یک جاسوس در میان دزدان صحرا وجود داشت که به این ترتیب، حضور آنها در دشت آشکار بود.
هوش مصنوعی: من به او گوشوارههایی از پوست آویختم تا به خاطر حرف زدن، از سکوتش در بیاید.
هوش مصنوعی: بگو تا ببینیم در این مسیر، دزدها کجا کمین کردهاند و کجا میتوانند آرام بگیرند.
هوش مصنوعی: گفت که من جاسوس دزدان نیستم، بلکه فقط در راه نیکوکاران حضور دارم.
هوش مصنوعی: یک مرد بیچارهای در جایی در حال عبور است و نمیداند که دزد در کجا پنهان شده است.
هوش مصنوعی: خادمان لباس او را از تنش کشیدند و در زیر پیراهنش نامهای بود.
هوش مصنوعی: ای سر تاج، نامه او را بخوان که این نامه شایسته توست، مانند تاجی که بر سر مهراج شاه مینشیند.
هوش مصنوعی: بخوان تا بفهمی در نوشته چه خبر است؛ درون آن، دشمن و دوست را بشناس.
هوش مصنوعی: وزیر گفت که شادمان نامه را به شاه راد تسلیم کرد.
هوش مصنوعی: فرانک وقتی آن نامه را باز کرد و خواند، چهرهاش مانند طلا درخشان شد.
هوش مصنوعی: این نوشته میگوید ای شاه، دشمنان تو از سلطنت و تختت دور هستند.
هوش مصنوعی: جهان به خاطر فکر و اندیشهی خوب و پربارش روشن است، اما جایی که دشمنش قرار دارد، باید در خاک مدفون شود.
هوش مصنوعی: این نامه از طرف ارژنگ شاه به نزد شاه صور بافر و کاه فرستاده شده است.
هوش مصنوعی: تخت کشمیر روشن و پرنور است و دشمن او زیر فشار و آسیب قرار دارد.
هوش مصنوعی: سلطانی با شکوه و قدرت میداند که من در سایهی مشکلات و سختیها قرار دارم.
هوش مصنوعی: اگر به کمک من بیایی و سپاه و نیرویی جمع کنی، مرا از این چاه تاریک و دشواری بیرون خواهی آورد.
هوش مصنوعی: مرا از قید و بندها آزاد کن و نشانی از سلطنت و بزرگی به من بده.
هوش مصنوعی: هر چیزی که بخواهی از هندوستان برایت فراهم میکنم، هرچند که آن چیز را به پادشاه جهان تحویل دهم.
هوش مصنوعی: به یاد داشته باش که بر کن زال آگاه باشد، در این صورت میتواند کینهٔ کوپال را از دل بردارد.
هوش مصنوعی: تهمتن (نام دیگر رستم) با گروهی از شورشیان و سرکشها به سوی هندوستان میآید تا انتقام بگیرد.
هوش مصنوعی: تهمتن که فردی دلیر و شجاع است، تصمیم میگیرد که از محبت و دوستی دوری کند و به دنبال انتقام و کینهخواهی برود تا از قید و بندهای سنگین که بر دوش اوست، رها شود.
هوش مصنوعی: اکنون چشم ارژنگ به راه توست و زبانش پر از دشنامهایی است که از حسد به تو میگوید.
هوش مصنوعی: فرانک با این حقه به چاه افتاد و چهرهاش مانند پشت ماه تاریک شد.
هوش مصنوعی: دلمان از کینه و دشمنی پر شده و مانند شمشیری تیز و خطرناک شده است.
هوش مصنوعی: در آن زمان، آن دختر زیبا به من گفت که کینه و دشمنی را از خود دور کنم و به او نزدیک شوم.
هوش مصنوعی: من از سرزمین سراندیب بیرون میروم تا در آنجا لرزشی بزرگ ایجاد کنم و آرامش آن منطقه را به هم بزنم.
هوش مصنوعی: وقتی از کینهای که در دل دارم برمیخیزم، به سمت شمشیر میروم و برای ناکام کردن دشمن، سر شاه کشمیر را هدف قرار میدهم.
هوش مصنوعی: میخواهم بهقدری بر روی دشمنان ضربه بزنم که مرزهای او را بشکنم و دشت کشمیر را مانند جویبار از خون پر کنم.
هوش مصنوعی: اگرچه ظاهراً زن هستم، اما در باطن روح و شخصیت من چون مردان آزاده و مستقل است.
هوش مصنوعی: اگرچه آهوی نر دلیر و شجاع است، اما در نهایت در برابر ماده شیر ناتوان و عاجز خواهد بود.
هوش مصنوعی: دلارام به شهریار گفت: ای شاه، این کینه را خودت نخواه.
هوش مصنوعی: ای پادشاه، کرامت و بزرگی خود را حفظ کن، زیرا بزرگمنشی و وقار تنها به پادشاهان این دنیا تعلق دارد.
هوش مصنوعی: هرگاه تو در جایگاه قدرت و فرماندهی باشی، در جنگ نام ننگ و عیب به تو نخواهد رسید.
هوش مصنوعی: هرگز نگذار که نا امیدی یا شکست بر تو مسلط شود، زیرا ممکن است نتوانی راه حل را پیدا کنی و درهای بسته را باز کنی.
هوش مصنوعی: تو در جای خود ثابت بمان و به نیروهایت بگویید که آماده باشند، شمشیرها را به دست بگیرند و کلاه خود را بر سر بگذارند.
هوش مصنوعی: فرانک وقتی این را شنید، چنین گفت که این کار را میپسندد و از آنجا که خبر بلند شده بود، به پا خاست.
هوش مصنوعی: او به فرماندهی سپاه پولی داد و زره و اسبهایی را به سوی پادشاه کشمیر فرستاد.
هوش مصنوعی: فرمانده سپاه به سوی کشمیر حرکت کرد، همانطور که شیر به سمت شکار خود میرود.
هوش مصنوعی: هیچ کسی از سپاه درگاه پادشاه نمانده است که به سمت شهر کشمیر لشکر چرخاند.
هوش مصنوعی: شاه همچنان در حال حکمرانی است و دیگر نگهبان، نر شیر است که وظیفه حفاظت از شیر جوان را بر عهده دارد.
هوش مصنوعی: هر بار که به پیش پادشاه میروی، به او بگو که ای معروف و شناخته شده، نگران نباش.
هوش مصنوعی: من تو را از آن قید و بند آزاد کردم، حالا چه فرقی میکند که تو از قدرت یک شیر آزاد شدهای یا از خطر یک اژدها؟
هوش مصنوعی: از این گرفتاری چه فایدهای برایت میآورم، اما الان وقتش را ندارم.
هوش مصنوعی: اما به شرطی که ابتدا، پیمان و عهد خود را به خوبی حفظ کنی.
هوش مصنوعی: اگر از کینه و دشمنی بگذری، میتوانی دختری زیبا و مهربان را به من هدیه دهی.
هوش مصنوعی: فرمانده گفت که پیمان، واحد و یکپارچه است، همانطور که خداوند جهان نیز یکی است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.