گنجور

در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 
منوچهری
منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات
 

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار

طاووس بهاری را، دنبال بکندند

پرش ببریدند و به کنجی بفکندند

خسته به میان باغ به زاریش پسندند

با او ننشینند و نگویند و نخندند

وین پر نگارینش بر او باز نبندند

تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار

شبگیر نبینی که خجسته به چه دردست

کرده دو رخان زرد و برو پرچین کردست

دل غالیه فامست و رخش چون گل زردست

گوییکه شب دوش می و غالیه خوردست

بویش همه بوی سمن و مشک ببردست

رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بیمار

بنگر به ترنج ای عجبی‌دار که چونست

پستانی سختست و درازست و نگونست

زردست و سپیدست و سپیدیش فزونست

زردیش برونست و سپیدیش درونست

چون سیم درونست و چو دینار برونست

آکنده بدان سیم درون لؤلؤ شهوار

نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو

هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ

وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو

رویش به سر سوزن بر آژده هموار

آبی چو یکی جوژک از خایه بجسته

چون جوژگکان از تن او موی برسته

مادرش بجسته سرش از تن بگسسته

نیکو و باندام جراحتش ببسته

یک پایک او را ز بن اندر بشکسته

وآویخته او را به دگر پای نگونسار

وان نار بکردار یکی حقهٔ ساده

بیجاده همه رنگ بدان حقه بداده

لختی گهر سرخ در آن حقه نهاده

توتو سلب زرد بر آن روی فتاده

بر سرش یکی غالیه‌دانی بگشاده

واکنده در آن غالیه دان سونش دینار

وان سیب چو مخروط یکی گوی تبرزد

در معصفری آب زده باری سیصد

بر گرد رخش بر، نقطی چند ز بسد

وندر دم او سبز جلیلی ز زمرد

واندر شکمش خردک خردک دو سه گنبد

زنگی بچه‌ای خفته به هر یک در، چون قار

دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید

نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

نزدیک رز آید، در رز را بگشاید

تا دختر رز را چه به کارست و چه باید

یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید

الا همه آبستن و الا همه بیمار

گوید که شما دخترکان را چه رسیده‌ست؟

رخسار شما پردگیان را که بدیده‌ست؟

وز خانه شما پردگیان را که کشیده‌ست؟

وین پردهٔ ایزد به شما بر که دریده‌ست؟

تا من بشدم خانه، در اینجا که رسیده‌ست؟

گردید به کردار و بکوشید به گفتار

تا مادرتان گفت که من بچه بزادم

از بهر شما من به نگهداشت فتادم

قفلی به در باغ شما بر بنهادم

درهای شما هفته به هفته نگشادم

کس را به مثل سوی شما بار ندادم

گفتم که برآیید نکونام و نکوکار

امروز همی بینمتان «بارگرفته»

وز بار گران جرم تن آزار گرفته

رخسارکتان گونهٔ دینار گرفته

زهدانکتان بچهٔ بسیار گرفته

پستانکتان شیر به خروار گرفته

آورده شکم پیش و ز گونه شده رخسار

من نیز مکافات شما باز نمایم

+اندام شما یک به یک از هم بگشایم

از باغ به زندان برم و دیر بیایم

چون آمدمی نزد شما دیر نپایم

اندام شما زیر لگد خرد بسایم

زیرا که شما را به جز این نیست سزاوار

دهقان به درآید و فراوان نگردشان

تیغی بکشد تیز و گلوباز بردشان

وانگه به تبنگویکش اندر سپردشان

ور زانکه نگنجند بدو در فشردشان

بر پشت نهدشان و سوی خانه بردشان

وز پشت فرو گیرد و بر هم نهد انبار

آنگه به یکی چرخشت اندر فکندشان

برپشت لگد بیست هزاران بزندشان

رگها ببردشان، ستخوانها بکندشان

پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان

از بند شبانروزی بیرون نهلدشان

تا خون برود از تنشان پاک، بیکبار

آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان

جایی فکند دور و نگردد به کرانشان

خونشان همه بردارد و جانشان و روانشان

وندر فکند باز به زندان گرانشان

سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان

داند که بدان خون نبود مرد گرفتار

یک روز سبک خیزد، شاد و خوش و خندان

پیش آید و بردارد مهر از در و بندان

چون در نگرد باز به زندانی و زندان

صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب و دندان

گل بیند چندان و سمن بیند چندان

چندانکه به گلزار ندیده‌ست و سمن‌زار

گوید که شما را به چسان حال بکشتم

اندر خمتان کردم و آنجا بنگشتم

از آب خوش و خاک یکی گل بسرشتم

کردم سر خمتان به گل و ایمن گشتم

بانگشت خطی گرد گل اندر بنبشتم

گفتم که شما را نبود زین پس بازار

امروز به خم اندر نیکوتر از آنید

نیکوتر از آنید و بی‌آهوتر از آنید

زنده‌تر از آنید و بنیروتر از آنید

والاتر از آنید و نکو خوتر از آنید

حقا که بسی تازه‌تر و نوتر از آنید

من نیز از این پس ننمایمتان آزار

از مجلستان هرگز بیرون نگذارم

وز جان و دل ودیده گرامیتر دارم

بر فرق شما آب گل سوری بارم

با جام چو آبی به هم اندر بگسارم

من خوب مکافات شما باز گزارم

من حق شما باز گزارم به بتاوار

آنگاه یکی ساتگنی باده بر آرد

دهقان و زمانی به کف دست بدارد

بر دو رخ او رنگش ماهی بنگارد

عود و بلسان بویش در مغز بکارد

گوید که مرا این می مشکین نگوارد

الا که خورم یاد شه عادل مختار

سلطان معظم ملک عادل مسعود

کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود

از گوهر محمود و به از گوهر محمود

چونانکه به از عود بود نایرهٔ عود

داده‌ست بدو ملک جهان خالق معبود

با خالق معبود کسی را نبود کار

شاهی که ز مادر ملک و مهتر زاده‌ست

گیتی بگرفته‌ست و بخورده‌ست و بداده‌ست

ملک همه آفاق بدو روی نهاده‌ست

هرچ آن پدرش می‌نگشاد او بگشاده‌ست

هرگز به تن خود به غلط در نفتاده‌ست

مغرور نگشته‌ست به گفتار و به کردار

شاهی که بر او هیچ ملک چیر نباشد

شاهی که شکارش به جز از شیر نباشد

یک نیمهٔ گیتی ستد و سیر نباشد

تا نیمهٔ دیگر بگرد دیر نباشد

این یافتن ملک به شمشیر نباشد

باید که خداوند جهاندار بود یار

امسال که جنبش کند این خسرو چالاک

روی همه گیتی کند از خارجیان پاک

تا روی به جنبش ننهد ابر شغبناک

صافی نشود رهگذر سیل ز خاشاک

چون باد بجنبد نبود خود ز پشه باک

چون آتش برخیزد، تیزی نکند خار

شیریست بدانگاه که شمشیر بگیرد

نی‌نی که تهیدست خود او شیر بگیرد

اصحاب گنه را به گنه دیر بگیرد

آنگه که بگیرد ، زبر و زیر بگیرد

گر خاک بدان دست یک استیر بگیرد

گوگرد کند سرخ، همه وادی و کهسار

آن روز که او جوشن خر پشته بپوشد

از جوشن او موی تنش بیرون جوشد

چندان بزند نیزه که نیزه بخروشد

بندش به هم اندرشود از بسکه بکوشد

دشمن ز دو پستان اجل شیر بنوشد

بگذارد حنجر به دم خنجر پیکار

ای شاه! تویی شاه جهان گذران را

ایزد به تو داده‌ست زمین را و زمان را

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را

یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

با ملک چکارست فلان را و فلان را

خرس از در گلشن نه و خوک از درگلزار

هر کو به جز از تو به جهانداری بنشست

بیدادگرست ای ملک و بیخرد و مست

دادار جهان ملک وقف تو کردست

بر وقف خدا هیچکسی را نبود دست

از وقف کسان دست بباید بسزا بست

نیکو مثلی گفته‌ست «النار ولا العار»

جدان تو از مادر از بهر تو زادند

از دهر بدین ملک ز بهر تو فتادند

این ملک به شمشیر برای تو گشادند

خود ملک و شهی خاصه ز بهر تو نهادند

زین دست بدان دست، به میراث تو دادند

از دهر بد این شه را، این ملکت بسیار

تا تو به ولایت بنشستی چو اساسی

کس را نبود با تو درین باب سپاسی

زین، دادگری باشی و زین حق بشناسی

پاکیزه‌دلی، پاک تنی، پاک حواسی

کز خلق به خلقت نتوان کرد قیاسی

وز خوی و طبیعت نتوان کردن بیزار

ای بار خدای و ملک بار خدایان

ای نیزه ربای به سر نیزه ربایان

ای راهنمای به سر راهنمایان

ای بسته گشای در هربسته گشایان

ای ملک زدایندهٔ هر ملک‌زدایان

ای چارهٔ بیچاره و ای مفرغ زوار

ای بار خدای همه احرار زمانه

کز دل بزداید لطفت بار زمانه

کردار تو ضد همه کردار زمانه

در پشت عدویت تو کنی بار زمانه

از پای افاضل تو کنی خار زمانه

وز بستر غفلت تو کنی ما را بیدار

تو زانچه بگفتند بسی بهتر بودی

برجان و روان پدرانت بفزودی

چندانکه توانستی رحمت بنمودی

چندانکه توانستی ملکت بزدودی

کشتی حسنات و ثمراتش بدرودی

دشوار تو آسان شد و آسان تو دشوار

بسته مشواد آنچه به نصرت بگشادی

پاینده همی بادا هرچ آن تو نهادی

همواره همیدون به سلامت بزیادی

با دولت و با نعمت و با حشمت و شادی

وز تو بپذیراد ملک هر چه بدادی

وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

وحدت نوشته:

مصرع:
یک دختر دوشیزه بدو رخ نماید
باید به:
یک دختر دوشیزه بدو رخ ننماید
تصحیح شود.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

مجید هادیان نوشته:

مرغان بساتین را منقار بریدند
اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خـواره به گلزار چریدند
گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
اوخ به فروشنده دریغا ز خریدار

پاسخ: لطفاً اگر این بند متعلق به این مسمط است جای آن را مشخص کنید تا اضافه کنیم.

ج.امیدی نوشته:

رخسارشما…..که بدیده است حرف که افتاده است.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

Mostafa-Shafafi نوشته:

با توجه به معانی که در فرهنگ ها برابر واژه “زوار” بدون تشدید نهاده شده یکی از معانی اش باید از زیارت بیاید وبه معنی جمع زائران همانگونه امروزه نیز استفاده می شود. اما لغت “مفرغ ” را باید چه معنی کنیم که با معنای زوار بخواند. پس باید “مفرغ “را به عنوان اسم مکان تلقی کرد وآن را محل ارامش وفراغت دانست تا آن گاه به معنای آن بر گردیم که هدف اش
ممدوح را به مکانی برای خلاصی از زیارت یعنی رسیدن به مقصد که ممدوح باشد فارغ شدن از زیارت است
تا دوستان چه بیاندیشند ؟

مری نوشته:

در پاسخ به سرور گرامی ‍مجید هادیان:
“مرغان بساتین را منقار بریدند
اوراق ریاحین را طومار دریدند
گاوان شکم خـواره به گلزار چریدند
گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند
تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند
اوخ به فروشنده دریغا ز خریدار”

این بند را با سروده ی پیش رخ کاری نیست، بلکه بندیست از “بر خیز شتربانا، بر بند کژاوه” سروده ی ادیب‌الممالک فراهانی

بهمن بنی هاشمی نوشته:

سلام
این مصراع “تا بگذرد آذر مه و آید (سپس) آذار” اشتباه است و اصل مصراع این گونه است :
” تا آذر مه بگذرد و آید آزار ”
لطفا تصحیح کنید

راحله نوشته:

مصرع «طاووس بهاری را، دنبال بکندند» باید ویرایش شود به:
«طاووس بهاری را، دُم و بال بکندند»

دکتر سخایی نوشته:

با سلام
۲رشته مانده به اخر مصرع دوم به این شکل اصلاح شود:
“کز دل بزداید لطف تو بار زمانه”
با تشکر

پرهام فرهنگ نوشته:

و باز هم اندکی ادبیات تطبیقی از دیدگاه من. این باز گوشه ای از Ode to a Nightingale اثر John Keats:

O for a draught of vintage! that hath been
Cooled a long age in the deep-delved earth,
Tasting of Flora and the country-green,
Dance, and Provencal song, and sunburnt mirth.

دوست دارم بدانم اهل نظر تا کجا می پذیرند سیلان ذهن من را در نگرشی تطبیقی میان این پاره از شعر کیتس و جان مایه ی خزانیه منوچهری.

امیدی نوشته:

سلام به نظرم در مصراع اول بیت دوم یکی از دو « رزان » وزان باشد

کتابخوان نوشته:

به نظر میرسد نقطه ای پس و پیش شده و “مفزع زوار” صحیح باشد نه “مفرغ زوار”
به معنای “پناه جای”

عبداله نوشته:

به نظر می رسد که :

نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو

هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ

وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو

با راز به هم باز نهاده لب هر دو

رویش به سر سوزن بر آژده هموار

به صورت زیر تصحیح گردد:

نارنج چو دو کفهٔ سیمین ترازو
هردو ز زر سرخ طلی کرده برونسو

وانگاه یکی زرگر زیرک‌دل جادو
با راز به هم باز نهاده لب هر دو

آکنده به کافور و گلاب خوش و لؤلؤ
رویش به سر سوزن بر آژده هموار

تنگ طه نوشته:

واقعا که برخی شاعران برای رسیدن به اندک مال دنیوی افراد دونی همچون شاه محمود غزنوی را که آن رفتار را با استاد سخن داشت چگونه بالا می بردند .

محمد علی حاجی زاده کندری نوشته:

از پیشنهادهای ادب دوستان بهره بردم
در موردِ “طاووس بهاری را، دنبال بکندند” با در نظر گرفتن دنبال: دنب، دُم=> دُم طاووس بهاری را کندند پس شعر درست می باشد ولی اگر منظور از دنبال، “تعقیب کردن” باشد می تواند به “دنبال بکردند” اصلاح شود.
اما درباره ی”کز دل بزداید، لطفت، بارِ زمانه” نمی تواند “لطف تو”
بجای “لطفت” آید چرا که یک هجا بر وزن مصرع افزوده می شود و از ۱۳ بخش(همچون سایر مصرعها) به ۱۴ می رسد و وزن بر هم میخورد.

محمد نوشته:

با سلام .در این مصرع “دادار جهان ملک وقف تو کردست” وزن کاملا غلط است. میتواند باشد … دادار جهان پادشهی بهر تو کرده است شاد باشید

محمد نوشته:

دادار جهان ملک وقف تو کردست مصرع از نظر وزن کاملا غلطه اما احتمالا اینگونه بوده دادار جهان پادشهی وقف تو کردست

کتاب جو نوشته:

در “طاووس بهاری را، دنبال بکندند” . همان کندن معنی می دهد . در حقیقت بهار را همچون طاووسی رنگارنگ و زیبا در نظر می گیرد که خزان دم زیبا و متلونش را از او می گیرد

حمید نوشته:

این بیت اولش خیلی زیبا بود و حتی یک آرایه ادبی در آن به کار رفته است به نام واج آرایی (نغمه حروف).
من اولش و می خوانم خیلی لذت می برم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام