گنجور

 
وفایی مهابادی

ساقیا سوختم بیا بشتاب

آتشم را نشان به آب شراب

تا بدانند ماه سرو قد است

برفکن از جمال خویش نقاب

به خیال رخ تو دیده ی من

می فشاند هزار چشمه گلاب

از غم عارض و لب نمکین

سینه پر آتش است و دل چو کباب

روز و شب نیز عاشقان اسیر

به خم طره ی بتاب متاب

یک دو روزی است عیش گلشن و گل

عیش این چند روز، هان دریاب!

مطلب عشق از افسرده دلان

که نجستند معرفت ز دواب

تا منم عاشقانه می گویم:

«سرخوشم سرخوشم به بانگ رباب»

جام می ده که تا ز برگیرم

باز پیرانه سر زمان شباب

کز نداند به جز کرشمه ی دوست

درد دل دادگان مست و خراب

هیچم اسباب نی پی می و نی

«أعطنی یا مسبب الأسباب»

به «وفایی» بده چنان جامی

که نیاید به خویش روز حساب

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

هر سؤالی کز آن لب سیراب

دوش کردم همه بداد جواب

گفتمش جز شبت نشاید دید

گفت پیدا بشب بود مهتاب

گفتم از تو که برده دارد مهر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

به چه ماند جهان مگر به سراب

سپس او تو چون دوی به شتاب؟

چون شدستند خلق غره بدو

همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟

زانکه مدهوش گشته‌اند همه

[...]

قطران تبریزی

لاله داری شکفته بر مهتاب

مشگ داری گرفته بر مه تاب

مشگ چون موی تو ندارد بوی

ماه چون روی تو ندارد تاب

پیل با عشق تو ندارد پای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه