گنجور

 
کوهی

چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود

در این آئینه حق دیدار بنمود

نباشد غیر حق آئینه حق

که جز او چیز دیگر نیست موجود

بذات خویش دارد عشق بازی

ایاز آمد دراینجا سر محمود

وجود ار عابد و معبود باشد

دل ما عابد و دلدار معبود

همه ذرات درجان در سجودند

چو آن خورشید جانها هست مسجود

چو شیطان هر که خود را غره می دید

بلعنت در فتاد و گشت مردود

بر آند آفتابی در دل شب

چو زلف از روی خود آن ماه بگشود

جمال خویشتن بنمود و می گفت

به بین ما را بچشم ما عیان زود

اگر حق را نه بینی درمحمد (ص)

محمد من رانی از چه فرمود

انا الحق جمله ذرات گفتند

که او در جان اشیا جان جان بود

مراد جان انسان جز خدا نیست

ز وصل حق رسیده او بمقصود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

نیارم بر کسی این راز بگشود

مرا از خال هندوی تو بفنود

ابوالفرج رونی

چو صاحب طالع خویش است مسعود

ملک مسعود ابراهیم مسعود

به عدل و فضل و جود و حشمت و جاه

رسانید است عالم را به مقصود

جهانی داندش دانا نه فانی

[...]

سوزنی سمرقندی

وزیر شاه سعد الملک مسعود

چو سعد آباد کرد از روی محمود

که سعدین فلک مسعود گشتند

ز سعدالملک سعد آباد مسعود

ملک مسعود را گوئی عطا داد

[...]

نظامی

و گر گردی ز مشتی خاک خشنود

تو را نبْوَد زیان‌، ما را بود سود

مشاهدهٔ بیش از ۳۲ مورد هم آهنگ دیگر از نظامی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه