گنجور

 
کوهی

خوانده ام از عنده ام الکتاب

آیه طوبی لهم حسن المآب

باز گشتم بسوی آن حضرت

چون شنودم ز حق الیه متاب

لمن الملک گفت حسن و رخش

کرد از خود سئوال و داد جواب

ماه و خورشید خاک آن کوبند

شد بر آن در اقل ما فی الباب

به کلام فصیح حضرت حق

میکند با حبیب خویش خطاب

تا به بخشد مرا وصال ابد

کرم و لطف اوست بی پایاب

مطلب گفت غیر ما از ما

چه عطا به ز دیدن وهاب

عشق در جان ما جمال نمود

چون بدرگاه دل شدم بواب

همچو خورشید صبحگاهی بود

آن مه بدر کرد رفع حجاب

شاهد غیب گوش دل ما لید

گفت بی ماجری شدی درخواب

چون رسیدی به آفتاب قدیم

برگذر کوهیا ز آب تراب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

هر سؤالی کز آن لب سیراب

دوش کردم همه بداد جواب

گفتمش جز شبت نشاید دید

گفت پیدا بشب بود مهتاب

گفتم از تو که برده دارد مهر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

به چه ماند جهان مگر به سراب

سپس او تو چون دوی به شتاب؟

چون شدستند خلق غره بدو

همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟

زانکه مدهوش گشته‌اند همه

[...]

قطران تبریزی

لاله داری شکفته بر مهتاب

مشگ داری گرفته بر مه تاب

مشگ چون موی تو ندارد بوی

ماه چون روی تو ندارد تاب

پیل با عشق تو ندارد پای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه