گنجور

 
کوهی

هست آن آفتاب ماه نقاب

مردم دیده ی اولوالالباب

دل و دلدار عین یک دگراند

جان چو کرد از وجود رفع حجاب

نظری کن به بین به دانه و بر

لب لب قشر قشر لب لباب

مدح و دم کو تفاوتت نکند

نیست فرقی میان آب و گلاب

آفتاب قدیم لا شرقی

کرد ذرات را بلطف خطاب

که منم در دل تو ای ذره

دل بدست آر و دلربا دریاب

چشم جان بر گشادم و دیدم

آفتاب منیر و در مهتاب

نقش غیر و خیال باطل رفت

نیست در بحر صاف موج و حباب

از لب لعل ساقی باقی

خورد کوهی مدام نقل و شراب

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

هر سؤالی کز آن لب سیراب

دوش کردم همه بداد جواب

گفتمش جز شبت نشاید دید

گفت پیدا بشب بود مهتاب

گفتم از تو که برده دارد مهر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ناصرخسرو

به چه ماند جهان مگر به سراب

سپس او تو چون دوی به شتاب؟

چون شدستند خلق غره بدو

همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟

زانکه مدهوش گشته‌اند همه

[...]

قطران تبریزی

لاله داری شکفته بر مهتاب

مشگ داری گرفته بر مه تاب

مشگ چون موی تو ندارد بوی

ماه چون روی تو ندارد تاب

پیل با عشق تو ندارد پای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه