هست آن آفتاب ماه نقاب
مردم دیده ی اولوالالباب
دل و دلدار عین یک دگراند
جان چو کرد از وجود رفع حجاب
نظری کن به بین به دانه و بر
لب لب قشر قشر لب لباب
مدح و دم کو تفاوتت نکند
نیست فرقی میان آب و گلاب
آفتاب قدیم لا شرقی
کرد ذرات را بلطف خطاب
که منم در دل تو ای ذره
دل بدست آر و دلربا دریاب
چشم جان بر گشادم و دیدم
آفتاب منیر و در مهتاب
نقش غیر و خیال باطل رفت
نیست در بحر صاف موج و حباب
از لب لعل ساقی باقی
خورد کوهی مدام نقل و شراب
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن به توصیف زیبایی و نور الهی میپردازد که در دل انسانها وجود دارد. شاعر با اشاره به آفتاب و ماه، میگوید که درک عمیق و شهود حقیقت در دست انسانهای فرزانه و دارای بصیرت است. او بر این باور است که برقراری ارتباط صحیح با دل و معشوق، انسان را از حجابهای مادی آزاد میکند و به روشنایی واقعی رهنمون میشود. شاعر همچنین به وحدت در وجود و یکپارچگی در عالم هستی اشاره میکند و بیان میکند که در این دریای صاف، دیگر هیچ تغییری وجود ندارد، و فقط زیبایی و حقیقت باقی مانده است. در پایان، با اشاره به ساقی و شراب، از لذتهایی سخن میگوید که از درک عمیق و پیوند با حقیقت ناشی میشود.
هوش مصنوعی: آفتاب حقیقت و روشنایی، پشت نقاب پوششهای ظاهری مردم که دارای بصیرت و فهم عمیق هستند، قرار دارد.
هوش مصنوعی: دل و محبوب مانند یکدیگر هستند، چون وقتی جان از حجاب وجود آزاد شود.
هوش مصنوعی: به چهرهات نگاه کن و ببین که چطور دانههای وجودت نمایان شده و بر لبههایت، زیباییها و لطافتها چقدر نمایان است.
هوش مصنوعی: مدح و ستایش تو هیچ تفاوتی ندارد، مانند این است که بین آب و گلاب تفاوتی وجود نداشته باشد.
هوش مصنوعی: خورشید گذشته ذرات را با ناز و محبت روشنی بخشید.
هوش مصنوعی: من هستم در دل تو، ای نازک دل؛ برای خودت دلی به دست بیاور و زیباییات را درک کن.
هوش مصنوعی: چشم دل را باز کردم و دیدم که خورشید درخشان و ماه تابان چگونه است.
هوش مصنوعی: تصویرهای بیمایه و خیالهای توهمی در دریای آرام، جایی ندارند و محو میشوند.
هوش مصنوعی: از لبهای زیبا و خوشرنگ ساقی، نوشیدنی با طعم شراب به من عرضه میشود و به من این حس را میدهد که در دنیایی بیپایان از خوشی و شادابی غوطهور شوم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر سؤالی کز آن لب سیراب
دوش کردم همه بداد جواب
گفتمش جز شبت نشاید دید
گفت پیدا بشب بود مهتاب
گفتم از تو که برده دارد مهر
[...]
به چه ماند جهان مگر به سراب
سپس او تو چون دوی به شتاب؟
چون شدستند خلق غره بدو
همه خرد و بزرگ و کودک و شاب؟
زانکه مدهوش گشتهاند همه
[...]
لاله داری شکفته بر مهتاب
مشگ داری گرفته بر مه تاب
مشگ چون موی تو ندارد بوی
ماه چون روی تو ندارد تاب
پیل با عشق تو ندارد پای
[...]
چیست آن کاتشش زدوده چو آب
چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب
من مسکین در این رباط خراب
ساخته خانه بر ره سیلاب
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.